ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

هر روزتان نوروز


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

من:  سلام رز. کریسمست مبارک.
رز:سلام مهدی. سه شنبه ات مبارک.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

و اینک آخر الزمان


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: این  دوستت همیشه خیلی خوشرو بود .چرا این دفعه این قدر گرفته به نظر می آمد؟
من: متوجه شدی، رز؟ راستش دنیا خیلی به کامش نمی گرده. شراکتش با رفیق چند ساله اش به هم خورده. یک مقداری هم سهام خرید بوده که افت کردند. قبل از این که بیاد پیش من بهش خبر دادن که قرارداد کاریشو تمدید نمی کنن و این قدر حالش گرفته بود که یادش رفته جای ماشینش رو عوض کنه و جریمه شده. از این جا هم باید با عجله می رفت به سه چهارتا کار دیگه می رسید. در مجموع فکر می کنه همه دنیا علیه شن.  با من هم سرسنگین بود. راستش فکر کنم خیلی جدی به پایان دنیا امید بسته بود که خب از قرار متحقق نشده و هنوز باید دنبال زندگی بدوه.
رز: برای گرفتگی روحی راه حل ساده تری وجود داره تا نابودی کل دنیا. بهش بگو بره یک قهوه فروشی و یک قهوه بگیره و بشینه مردم رو نگاه کنه. این که همشون این روزها که آخر ساله با عجله دارن این ور و اون ور می رن.  دستشون پره و انگار خیلی عجله دارن. بعضی ها مضطرب نشون می دن وبعضی ها راحتن. بعضی ها خوشحالند و بعضی دیگه ناراحت. یک عده بلند بلند با هم حرف می زنن و یک عده تو تنهایی خودشون فرو رفتن. بهش بگو بشینه اون ها رو نگاه کنه و یادش بیاد که هر کدوم از این آدم ها درست مثل من و تو و خودش و آشناهامون چفدر ماجرا پشت سرشون دارند و چقدر ماجرای دیگه قراره سرشون بیاد.  و همه این آدم ها با این هم عجله و اضطراب، دارند تقاص یک لحظه حیلی کوتاه لذت بین دو نفر را در تاریخ بشر پس می دن. تقاص یک لحظه کوتاه لذت که کسی یادش نیست، چون راستشو بخوای اون جا نبودن که یادشون باشه! حالا این میلیون ها نفر دارند می دوند که به اتوبوس یا مترو برسند، با رفیقاشون سر پول دعواشون میشه و باید کارهایی را بکنند که حوصله شون رو سر می بره. فقط و فقط بابت اون یک لحظه است که این ها همه اینجان. این جوری که نگاه کنه لبخندش بر می گرده. پول قهوه اش هم با من.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

بعد برلین را


١-     طبعن طرفداران یک خواننده در مورد این که بهترین آهنگ او چیست اختلاف نظر دارند. تحقیقات محله ای ام نشان داده که تعداد آن گروهی که معتقدند "اول منهتن را می گیریم" بهترین آهنگ لئونارد کوهن است زیاد نیست، اما من عضو تجدیدنظرنپذیر آن گروهم. ترجیع بند این آهنگ این است که "اول منهتن را می گیریم، بعد برلین را".
٢-      مطابق صفحه مربوطه به این آهنگ در دانشنامه ویکیپیدیای انگلیسی، کوهن در هنگام ساختن این آهنگ به فراکسیون ارتش سرخ در آلمان غربی نظر داشته است که با عنوان گروه بادر-ماینهوف نیز شناخته می شدند. فراکسیون ارتش سرخ یک گروه چریک شهری متشکل  از جوانان چپ گرای انقلابی بود که علیه آن چه فاشیسم آلمان غربی می خواندند مبارزه می کردند و هرچند این مبارزه در بسیاری از مراحل شکل خشونت آمیز به خود گرفته بود، همراهی بسیاری از متفکرین آن روزهای آلمان غربی را با خود داشت. جدا از فعالیت های چریکی این گروه، ماجراهای عاشقانه بین اعضای آن دستمایه آثار هنری متعددی شده است؛ از جمله  رمان "آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" نوشته هاینریش بل.
٣-     قاعده بازی در دانشنامه ویکیپیدیا این است که نویسنده یا نویسندگان نباید ردی از خود به جای بگذارند. نمی دانم در خارج از دانشنامه اگر کسی بگوید فلان صفحه را من نوشتم خبطی مرتکب شده است یا نه. امیدوارم که این طور نباشد. وقتی می خواستم صفحه فارسی "اول منهتن را می گیریم" را بسازم به صفحه انگلیسی مراجعه کردم و دیدم در آن جا نوشته شده این آهنگ اشاره به "خود شفیتگی و ساده لوحی" فراکسیون ارتش سرخ در آلمان غربی است. من اما برایم سخت بود اعضای گروه بادر-ماینهوف را خودشیفته یا ساده لوح بخوانم و تنها به قیود/صفات "بلندپروازانه و خامدستانه" بسنده کردم.
٤-     تری ایگلتون منتقد ادبی انگلیسی در ٢٠١١ کتابی چاپ کرده با عنوان "چرا حق با مارکس بود؟" و در آن سعی کرده نشان دهد چرا وضعیت اجتماعی و اقتصادی جهان در ابتدای قرن بیست و یکم همچنان با ایده های اصلی مارکس همخوانی دارد. در فصل دوم کتاب، ایگلتون به توضیح این نکته می پردازد که چرا انقلاب اکتبر در روسیه به جای به بارآوردن سوسیالیسم به سرمایه داری دولتی خشن انجامید. ایگلتون می گوید که مارکس هرگز این تصور را نداشته است که سوسیالیسم را می شود در شرایط فقر مفرط به دست آورد. نمی شود دست به توزیع عادلانه رفاه اجتماعی زد در شرایطی که اساسن چیزی به عنوان رفاه اجتماعی وجود ندارد. در هنگامه قحطی و جنگ داخلی از بین بردن طبقات اجتماعی تقریبن محال است چرا که معارضه بر سر مازاد مادی در شرایطی که نیاز های اولیه افراد تأمین نشده است خیلی زود در جامعه جدید دوباره سرباز می زند. اگر قرار باشد به جای توزیع رفاه، رفاه را کمابیش از اول دوباره ایجاد کرد، عجیب نیست بازهم موثر ترین راه استثمار نیروی کار و تأکید بر انگیزه های رقابتی باشد.
ایگلتون می نویسد: "در حالت آرمانی، سوسیالیسم مستلزم توده ای تحصیل کرده و ماهر است که به لحاظ سیاسی آگاه باشد، مستلزم نهادهای مدنی پیشرو، سنت های لیبرالی روشنگری و عادت دموکراسی است". همچنین سوسیالیسم مستلزم کاهش ساعات کار روزانه است تا زنان و مردان قادر باشند مهار اوقات فراعت خود را به دست بگیرند و بخشی از این زمان را صرف مطالعه و تأمل درباره شیوه های جدید و کارآمد اقتصادی و سیاسی بکنند. بنابراین ادعای درخشان ایگلتون این است که ماهیت انقلاب را رژیم سیاسی فردای انقلاب تعین نمی کند: ممکن است انقلاب سوسیالیستی داشته باشیم (نظیر انقلاب اکتبر) ولی این انقلاب به سوسیالیسم منجر نشود (نظیر اتحاد جماهیر شوروی). در شرایطی که جغرافیای سیاسی ای که انقلاب در آن رخ می دهد توان مستقل زندگی کردن از سرمایه داری جهانی را نداشته باشد به احتمال زیاد آن چه در پی خواهد آمد در بهترین حالت توزیع عادلانه فقر است و احتمالن وادار کردن جامعه به پرستش رهبران جدید در بالای هرم (نظیر کره شمالی و کوبا). 
در صورتی که یک جامعه با سواد، با سنت دموکراتیک قوی که از منابع مادی فراوان بهره می برد بتواند سرمایه داری را در جهت سوسیالیسم کنار بگذارد، شانس بقای سوسیالیسم بالاتر می رود. شاید برخلاف همه باورهای رایج بهترین مکان برای تحقق سوسیالیسم بزرگترین دشمن سوسیالیسم باشد: جایی که رفاه و رونق فعلی آن بتواند حیات مستقلش از سرمایه داری را دست کم برای مدتی تأمین کند. از نظر ایگلتون و به تأسی از مارکس در برخی موارد باید اول کار سخت را انجام داد و بعد سراغ کارهای آسان تر رفت. او در کتابش نامی از کشور خاصی نمی برد ولی همه شواهد حکایت از آن دارند که معتقد است باید اول منهتن را گرفت. 
٥-      بعد هم برلین را.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

اصول طلایی کودکستان


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

من: رز، دوستام ازت یک سوالی داشتند.
رز: از من؟
من: آره. تو بین دوستام خیلی محبوبی. می خواستن بدونن که نظرت راجع به این کانادا به کشور شدن فلسطین رأی منفی داده چیه؟
رز: خب خیلی خوبه آدم بین کسانی که نمی شناستشون محبوب باشه. ولی باید برای تو و دوستات بگم که اولن من به سیاست کاری ندارم و در ثانی ما به دولت کانادا اطمینان نداریم. در مجموع فکر می کنم سیاست مدارها را باید هر چند وقت یک دفعه فرستاد یک جایی و درس های اصلی رو براشون تکرار کرد.
من: یعنی هر چند وقت یک دفعه یک کلاس تو دانشگاه براشون بگذاریم؟
رز: تو یک استعداد جالب داری و این که همه چی رو پیچیده تر از اونی می کنی که لازم باشه. چیزهای اصلی زندگی رو در کودکستان به آدم یاد می دن نه دانشگاه. مثل این که دروغ نگین و اگر یک خرابکاری به بار آوردین خودتون جمعش کنین و تقصیرو گردن بقیه نندازین. این که چیزهایی رو که دارین با هم شریک بشین. بقیه رو تشویق کنین و به موفقیتشون حسودی نکنین. اینا رو باید دوباره به سیاستمدارها یاد داد. و در مورد سوال دوستات باید بگم باید به سیاستمدارهای کانادا این درس رو یاد آور شد که هیچ وقت طرف کسی رو که تو بازی جر می زنه نگیرین. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

دوش وقت سحر


این دفعه که به عنوان مترجم به یک جلسه ارزیابی رفته بودم آقای دکتر رواپزشک بود و مصدوم نجار. آقای نجار با یک اتوبوس مدرسه تصادف کرده بود و اکنون از درد شید کتف و شانه و همچنین افسردگی رنج می برد . آقای نجار طنز جالبی داشت که بعضی اوقات کار ترجمه همزمان را سخت می کرد.
بعد از صحبت کوتاه در مورد آسیب های بدنی، دکتر از آقای نجار درباره سابقه شرایط سخت روحی در زندگی اش پرسید. آقای نجار اعلام کرد که بهایی است و به دلیل مذهبش در ایران نمی توانسته در سال های دهه شصت بعد از پایان دبیرستان به دانشگاه برود. به همین دلیل به خدمت سربازی فراخوانده شده و دوسالی را در جبهه جنگ با عراق گذرانده که خب طبیعتن تجربه سختی برایش بوده است. دکتر از این موضوع که ایشان نمی توانسته دانشگاه برود ولی وارد ارتش شده بود بسیار تعجب کرد. حدس من این است که علت این شگفتی آن باشد که در آمریکای شمالی ماجرا معمولن برعکس است. ارتش حرفه ای به خصوص در آمریکا قواعد سفت و سختی برای اعضایش دارد و تا مدت ها زنان، افرادی با گرایش های جنسی مشخص یا افرادی از نژاد های خاص به راحتی نمی توانستند وارد آن شوند ولی همه این آدم ها آن موقع ها می توانستند دانشگاه بروند. در مجموع فکر کنم سخت گیری دانشگاهی و سهل گیری نظامی در ایران را دکتر به حساب اختلاف فرهنگی گذاشت.
جلسه که تمام شد دکتر به آقای نقاش پیشنهاد داد برای رفع افسردگی روزانه راهپیمایی کند، یوگا و نرمش انجام دهد، از استعمال دخانیات بپرهیزد و شب ها قبل از خواب حمام بگیرد. آقای نجار این ها را که شنید رو به من کرد و گفت: "شنیده بودم دوش وقت سحر برای غصه خوب است، نمی دانستم استحمام شامگاهی هم برای افسردگی خوب باشد". فکر کنم دکتر این موضوع هم که در پایان جلسه مترجم از شدت خنده کف مطبش تقریبن غلط بزند را هم به حساب اختلاف فرهنگی گذاشت.  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

نبوغ مشترک


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  اوجین، همسر رز هم از بومیان آمریکای شمالی است.

من: رز، با اجازه ات یک نگاهی به بسته سی دی هایی که جا گذاشته بودی انداختم. اینا مال اوجینه، مگه نه؟ دود از سرم بلند شد. یکی از یکی بهتر. اوجین موسیقی دانه یا ساز می زنه؟
رز: هیچکدوم. شنونده نابغه است.
من: چی؟
رز: مردم فکر می کنند فقط موسیقی دان یا نوازنده نابغه داریم. یا فقط کارگردان و هنرپیشه نابغه. یا نویسنده نابغه. راستش بعضی ها رمان خون نابغه هستند. بعضی ها فیلم بین نابغه هستند. اوجین هم شنونده نابغه است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

زندگی دیگران


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: مهمونی خوش گذشت؟
من: آره خیلی. البته فقط خوش نگذشت. غبطه هم خوردم. خونه این دوستم واقعن مرتب و تمیزه. برق می زنه. موقعی که مهندسی کامپیوتر می خوندم یک همشاگردی هایی داشتم که پروژه هاشون عین ماه بود. برنامه ها مرتب و بی ایراد بودن. مرتب و منظم. پروژه من همیشه شلوغ و درهم و شلخته بود. به اونا غبطه می خوردم. دوباره این احساس بهم دست داد. یک عده خونشون به شکل غیرواقعی مرتبه. متوجهی چی می گم؟
رز: خیلی سخت نگیر، به نظر من خونه زیادی مرتب نشونه عمر تلف شده است.
من: رز، این دفعه رو اشتباه کردی. دوستام خدمتکار دارن.
رز: خب نشونه عمر تلف شده خدمتکارشونه. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

به رغم همه چیز

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: چرا سگرمه هات توهمه؟
من: از دست خودم عصبانی ام. فکر می کنم یک جای مهمی از زندگی ام یک تصمیم اشتباه گرفته ام و نمی تونم از این عصبانیت رها شم.
رز:  ما یک مراسمی داریم که در آن کسی که از دست خودش عصبانی است با خود جوانش حرف می زند. در حضور بقیه اعضای گروه در یکی از چادرهایمان. یک دختر یا پسر جوان نقش جوانی فرد عصبانی را به عهده می گیرد و به صحبت های  او فقط گوش می دهد ولی چیزی نمی گوید و جوابی نمی دهد. تقریبن همیشه نتیجه صحبت کردن با خود جوانتر شفابخش بوده است. عصبانیت از بین می رود. تو هم این کار را بکن.
من: رز، من در چادر زندگی نمی کنم. اعضای قبیله ام هم این جا نیستند و در کل به موفقیت آمیز بودن این فعالیت مشکوکم.
رز: پس به خودت جوانترت نامه بنویس. مطمئن باش نتیجه خیلی با آن چه الان فکر می کنی فرق دارد.


مهدی عزیز،
این را که تا الان از من نامه ای دریافت نکرده ای نباید به این معنی تلقی کنی که من به فکر تو نیستم. در واقع روزی نیست که به تو فکر نکنم. اما به نظرم  نامه نوشتن به تو محلی از اعراب ندارد. نه تو اهل نصحیت گوش کردنی و نه من اهل پند و اندرز دادن. اما اگر می خواهی بدانی چرا الان برایت نامه نوشتم باید بگویم یکی از آشنایانم به نام رز از من خواسته این کار را بکنم. رز را نمی شناسی ولی بعدن با او آشنا خواهی شد. آدم بسیار جالبی است. این که من چطور می شناسمش را برایت نمی نویسم؛ اندوهگین می شوی.
راستش چند روزی به این فکر کردم که برایت چه بنویسم. اول خواستم بگویم چه اشتباهاتی را مرتکب نشوی. ولی بعد خوب که فکر کردم متوجه شدم که یادآوری من فایده ای ندارد چون تو همیشه می دانستی چه تصمیم هایی اشتباه است. و باز هم انجامشمان می دادی و می دهی. بنابراین شنیدن اشتباه بودنشان از یک فرد دیگر – حالا هر چقدر هم نزدیک – توفیری نمی کند.
می دانم کنجکاوی بدانی چه تغییراتی در راه خواهد بود. باید کمی ناامیدت کنم و برایت بنویسم که آن ها هنوز سر کارند. اما این ها موضوعاتی نیست که من بخواهم در این جا وقت صرفشان کنم. بگذار برایت بنویسم چرا از دستت عصبانیم.
...
...
...
مهدی عزیز
نامه طولانی شد. امیدوارم روده درازی ام حوصله ات را سر نبرده باشد. این خطوط را که نوشتم دیدم باید بیشتر از تو ممنون باشم تا عصبانی. می فهم که چه فدر زور زده ای جواب برخی سوال ها را پیدا کنی و موفق نشده ای. نه این که من جوابشان را می دانم ولی خوب تلاش تو الان برایم خیلی مهم است. تقریبن باید اذعان کنم عصبانیت کاملن جایش را به قدردانی داده است. من ممنونم که شکست هایت از تو آدم تلخی نساخته است. این را که تلخ نشدن تو چه ربطی به من دارد بعدن می فهمی. به هر حال من از تو دیگر عصبانی نیستم. باید تکرار کنم این رز واقعن کارش درست است.
من و تو به مشیت الهی باور نداریم ولی باید برایت بگویم ماجرا کمی پیچیده تر از این حرف ها بوده است. به هر حال به قول سلمان رشدی در بچه های نیمه شب "زندگی ما، به رغم همه چیز،  مشیت عشق بوده است". می دانم هرگز فرصت نکرده ای رمان را بخوانی. من هفته بعد می خواهم فیلمش را ببینم. این را بگذار به پاس قدردانی من از خودت.
خود نگهدار
مهدی
پی نوشت: اگر روزی خواستی برایم نامه بنویسی لطفن بگو رمان سن عقل را کجا گذاشته ای. ممنون. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

علم و دموکراسی


علم و دموکراسی
مهدی نسرین – استادیار موسسه حکمت و فلسفه ایران
چهارشنبه 14 نوامبر، چهارشنبه 21 نوامبر و چهارشنبه 28 نوامبر 2012 – ساعت 7بعد از ظهر
کتابفروشی و گالری مکیک www.mekic.ca
4438 Rue de la Roche, Montreal – Tel: 514-373-577
ورودیه: ده دلار برای هر جلسه
مطابق شرح استاندارد، از قرن شانزدهم میلادی به بعد و متأثر از آرای فرانسیس بیکن، به علم جدید به عنوان یک خیر همگانی نگاه می شده است که یکی از ارکان اساسی پیشرفت و رفاه در جوامع جدید است. به این ترتیب سیاست گذاری خاصی برای آن چه دانشمندان انجام می دادند متصور نبوده است و با جاافتادن ایده های بیکن در جوامع اروپایی دانشمندان می توانستند به راحتی دنبال کنجکاوی های خود بروند. این وضعیت دلچسب برای دانشمندان تا قرن بیستم  بیشتر دوام نیاورد. با پیچیده شدن ممسائل علمی دانشمندان هر روز بیشتر برای انجام تحقیقات علمی به بودجه های کلان دولتی وابسته می شوند و در نتیجه سیاست گذاری درباره پژوهش علمی روز به روز بیشتر ماهیت گزینشی پیدا می کند که در آن باید از بین مسائل بی شمار تعداد محدودی انتهاب شوند. سوالی که در قرن بیست و یکم برای ما مطرح است این است که در جوامع دموکراتیک تصمیم گیری درباره علم چگونه باید صورت پذیرد؟ آیا این تصمیم گیری اساساً و صرفاً باید به دانشمندان واگذار شود یا آحاد جامعه باید در انتخاب مسیرهای پژوهش دخالت کنند؟ از سوی این سوال هم چنان باقی است که علم جدید چه نقشی در استوار کردن پایه های دموکراتیک یک جامعه می تواند ایفا کند؟
هدف این دوره سه جلسه ای بررسی سیاست گذاری علمی در یک بستر تاریخی در جوامع غربی است و مطالب زیر به ترتیب در این جلسلت ارائه می شوند.

جلسه اول: مسئله سیاست گذاری علمی در جوامع دموکراتیک: مشکل نزدیک بینی دانشمندان
جلسه دوم: فرانسیس بیکن، انجمن سلطنتی علوم در انگلستان و علم به مثابه خیر عمومی تا پیش از جنگ های جهانی
جلسه سوم:  ریشه های اقتصادی و اجتماعی نظریه های علمی با تأکید بر مدل مارکسیستی بوریس هسن از مکانیک نیوتن 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

تو نیکی می کن و در دریاچه اونتاریو انداز


این بار که به عنوان مترجم به یک جلسه ارزیابی مستقل رفتم، ارزیاب فیزیوتراپ بود و مصدوم نقاش. آقای نقاش با یک اتوبوس مدرسه تصادف کرده بود و نمی توانست درست راه برود. ولی سر حال بود. آقای قیزیتراپ که آمد فرصت ترجمه کردن پیدا نکردم. آقای نقاش با انگلیسی خیلی خوب جواب تمام سوالات آقای فیزیتراپ را داد. در طول جلسه متعجب بودم که اصلن چرا به شرکت بیمه اش گفته است که مترجم احتیاج دارد. جلسه که تمام شد آقای نقاش از من معذرت خواست که حوصله ام سر رفته است. من حوصله ام سر رفته بود ولی ناراحت نبودم، بیشتر متعجب بودم. از آقای نقاش پرسیدم چرا تقاضای مترجم داده است حالا که انگلیسی اش این قدر خوب است.
"دکتر خانوادگی ام هم همین را گفت. گفت مترجم احتیاج نداری. من هم بهش گفتم دکترجون! پول مترجم در تمام حق بیمه هایی که این سال ها داده ام محاسبه شده است. بگذار یکی دیگه هم نون بخوره."

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

از اداره برق، با عشق

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

من: رز، مثل این که خیلی خوشحالی؟
رز: آره یک نامه از یکی از دوستام گرفتم
من: خبر خوبی داده؟
رز:  نه همین که نامه داده یعنی به فکرم بوده. تلفن زدن مال وقتیه که باهات کار دارن. ولی نامه فرستادن فرق داره. واقعن باید به فکر یکی باشی براش نامه بفرستی. بعضی وقت ها آدم فکر می کنه فقط اداره برق و تلفن به فکرشن 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

فلسفه چگونه می تواند جای چانه روانپزشک را تغییر بدهد


در زمانی که در ایران فلسفه ذهن درس می دادم با این مشکل رو به رو بودیم که در برابر اصطلاحات فنی مثل Qualia   یا intentionality چه معادلی قرار دهیم. از جمله این اصطلاحات یکی هم consciousness بود که معمولن یکی دو جلسه ای را به خود اختصاص می داد و کار من و دیگران را مشکل می کرد. معادل consciousness  را برخی اوقات از رواشناسی وام می گرفتیم و آگاهی می نامیدیم و زمانی هم واژه شعور را به جای آن استفاده می کردیم که در موجود ذی شعور بهتر از موجود صاحب آگاهی می نشت. در مجموع ترجمه این اصطلاح هم مثل خود مفهومش اسباب دردسر بود.
 تا این که زد  و به عنوان مترجم به یک جلسه ارزیابی مستقل در تورونتو دعوت شدم. جلسه ارزیابی مستقل جلسه ای است که  به دنبال یک تصادف برای کسانی تشکیل می شود که تقاضای دریافت کمک مالی از شرکت بیمه شان دارد. ارزیاب ادعاهای فرد حادثه دیده را بررسی و نتیجه را به شرکت بیمه گزارش می کند. ارزیابان معمولاً روانپزشک یا فیزیوتراپ هستند که تأثیر تصادف را بر روان یا بدن فرد تصادف دیده بررسی می کنند. در شرایطی که فرد حادثه دیده انگلیسی بلد نباشد یک مترجم هم در این جلسات حاضر می شود تا سوال های ارزیاب و پاسخ های مصدوم را برای دیگری ترجمه کند. مصدوم یک راننده تاکسی بود که به دنبال تصادف دچارفوران خشم می شد و نمی توانست عصبانیتش را کنترل کند. ارزیاب روانپزشک بود و من هم مترجم.
آقای روانپزشک چند سوالی درباره نحوه تصادف از آقای راننده پرسید و آقای راننده پاسخ داد. سوالاتی در مورد نحوه، زمان و مکان تصادف. بعد آقای روانپزشک گفت:
 ‘“According to my records, you lost your consciousness after the accident”
من هم ناگهان فلسفه ام زد بالا و به آقای راننده گفتم: "دکتر می گویند مطابق مدارکی که دارند شما بعد از تصادف آگاهی تان را از دست دادید". دیدم آقای راننده دارد بد جوری نگاهم می کند. فورن اشتباهم را تصحیح کردم: "ببخشید. آقای دکتر می گویند مطابق مدارکی که دارند شما بعد از تصادف شعورتان را از دست دادید". این بار دیدم آقای راننده دارد آقای دکتر را بدجوری نگاه می کند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

روی ماه قدم گذاشتیم

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: کار جدیدت چطوره؟
من: خیلی سخته. مدت ها بود که کار یدی نکرده بودم.
رز:  ولی به هر حال سختیش قابل تحمله؟
من: تا حدی. چیزی که قابل تحملش می کنه اینه که شاید روزی یک داستان از بلاهایی که داره سرم میاد بنویسم.
رز: خب اگر این قدر سخته و تنها نوشتن داستانش تحمل پذیرش می کنه بهتره از خلاقیتت استفاده کنی. بعید می دونم همه کسانی که داستان های علمی تخیلی درباره تمدن های دیگر در ستارگان دور می نویسند زمانی فضانوردی رو تجربه کرده باشند.  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

زنبور بی عسل

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: این هدیه هم برای توئه.
من: هدیه برای چی؟
رز:  هدیه ناتولدت. دیروز داشتم آلیس در سرزمین عجایب رو می خوندم. هدیه ناتولد یعنی هدیه ای که در روزی که روز تولدت نیست می گیری، بابت این که اون روز، روز تولدت نیست. خیلی هم از هدیه تولد بهتره چون سالی سیصد و شصت و چهار بار می تونی بگیریش.
من: خیلی ممنون. آره یادم اومد. منم وقتی خوندمش خیلی خوشم اومده بود.
رز: تا حالا برای کسی هدیه ناتولد گرفتی؟
من: نه.
رز: پس خیلی هم خوشت نیومده بود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

بعد از ظهر یک دیو

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: مونترال خوش گذشت؟
من: آره خیلی. دوستان عزیزی رو دیدم. در ضمن یک اتفاق جالب هم افتاد. رفته بودم سی دی مجموعه آثار دوبوسی رو بخرم که نداشتند. بعد آمدم توی مترو یک نوازنده ای داشت "بعد از ظهر یک دیو" را می زد. کار دوبوسی. فکرشو بکن.
رز:  فکرشو می کنم.
من: موسیقی زدن تو مترو همیشه خیلی برام جالب بوده. به قول تو: "طرف ما"  از این خبرها نیست. این جا مردم روحیه شون لطیف تره.
رز: یادمه مامانت یک دفعه می گفت طرف شما سر چهارراه شعر می فروشند. برای هر کی تعریف کردم گفت باید اون جا روحیه شون خیلی لطیف باشه. فکرشو بکن سر چهارراه شعر بفروشند.  


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

چشمخند

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: من کارم تموم شد. دارم می رم. فقط قبل از رفتن می خواستم بدونم چرا این روزها این قدر غمگینی؟
من: غمگین نیستم. دیدی که تا الان که بچه ها این جا بودند داشتم می خندیدم.
رز:  خندیدن کافی نیست.
من: خندیدن نشانه خوشحال بودنه.
رز: بستگی داره آدم چه جوری بخنده. تو با چشمات نمی خندی و این برای ما نشانه غمگین بودنه.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

ما چگونه شما شدیم



يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: روزنامه رو بگذارم برات؟
من: خیلی ممنون، آره لطفن. در ضمن ممنون بابت میوه ها.
رز:  هیچ می دونستی شماها خیلی تشکر می کنید؟
من: خب نکنیم بی ادبی محسوب میشه.
رز: مطمئن نیستم علتش ادب باشه. ما تو زبون خودمون واژه ای برای تشکر نداشتیم. چون همه چیز همیشه مال همه بود  و آدم هر چقدر هم از خودمتشکر باشه، هی از خودش تشکر نمی کنه. بعد که فاتحان اروپایی آمدن بهمون یاد دادن که هیچ چیز مال همه نیست. هر چیزی مال یک نفره. بعد شروع کردیم بابت اون چیزها از همدیگر تشکر کردن. البته با واژه های اون ها.