ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

حیوانم آرزوست

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

من: کمپینگ خوش گذشت؟ شنیدم خرس بهتون حمله کرده.
رز: حمله که نه. یک خرس ماده گنده با سه تا توله خرس مهمونمون شدن.
من:نترسیدین؟
رز: نه. خرس ها حیوونات خطرناکی نیستن. اذیتشون نکنی کاری بهت ندارن.
من: گراز ها چی؟
رز: نه. خطرناک نیستن.
من: گرگ چی؟
رز: گرگ ها چرا، خطرناکن.
من: به نظرت خطرناکترین حیوون چیه؟
رز: انسان.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

ترس از

ترس از این که سر و کله ماشین پلیس تو راه پیدا بشه.
ترس از این که شب خوابم ببره.
ترس از این که شب خوابم نبره.
ترس از این که گذشته بزنه بالا.
ترس از این که حال از دستم در ره.
ترس از این که تلفن تو وانفسای شب زنگ بزنه.
ترس از رعد و برق.
ترس از اون خانم نظافتکاری که یه خال رو لپش داره!
ترس از اون سگایی که بهم گفتن گاز نمی گیرن.
ترس از اضطراب!
ترس ازاین که مجبور شم جسد یک دوست رو شناساسی کنم.
ترس از این که پولم ته بکشه.
ترس از زیاد داشتن، هر چند مردم این یکی رو باور نمی کنن.
ترس از شرح حالهای روانشناسی.
ترس از این که دیر کنم یا قبل از همه برسم.
ترس از این که بچه هام پاکتامو خط خطی کنن.
ترس از این که اونا قبل از من بمیرن، و من احساس گناه بکنم.
ترس از این که مجبور بشم با مادرم در دوران سالخوردگی اش زندگی کنم، و دوران سالخوردگی خودم.
ترس از سردرگمی.
ترس از این که این روز، تلخ تموم شه.
ترس از این که پاشم و ببینم تو رفتی.
نرس از این که عشق نورزم و ترس از این که به اندازه کافی عشق نورزم.
ترس از این که اون چیزهای که دوست دارم برای اون کسایی که دوست دارم مهلک از آب دراد.
ترس از مرگ.
ترس از زیادی زندگی کردن.
ترس از مرگ.
اینو گفته بودم.


ریموند کارور

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

راهی رنگین کمان

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. اوجین همسر رز هم از بومیان آمریکای شمالی است.  

من: رز، چرا یک دفعه هول شدی؟
رز: مگه رنگین کمون به این بزرگی رو نمی بینی؟ باید به اوجین زنگ بزنم پاشو بیرون نگذاره.
من: رز! رعد و برق خطرناکه. از اونم در واقع فقط برقش خطرناکه. رنگین کمون یعنی رعد و برق تموم شده.
رز: تو اوجین رو نمی شناسی. چشمش به رنگین کمون که می افته هوش و حواس از سرش می پره. همین جوری راه می افته به طرف رنگین کمون. هیچ چیز هم نمی تونه حواسش رو بیاره سر جاش. از جمله بوق ماشین ها.