ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

کیش دائم

(به یاد منوچهر)

به دلایل عدیده ای اول بار که آقای سنجابی را دیدم به این فکر نیفتادم شاید مشتری آن روزم باشد. زنان بلند قامت - بی برو برگرد- در من این اندیشه کمابیش مأیوس کننده – و احتمالن باستانی - را احیا می کنند که زندگی سخت کوتاه است. اتوموبیل آقای سنجابی هم که جلوی در کلینیک ایستاد و ویدا با آن قامت کشیده و گردن فراز از آن خارج شد، به چیز دیگری جز کوتاهی زندگی نمی اندیشیدم. کامی دیگر از سیگار الکتریکی که تازگی ها می کشم تو دادم به این امید که از دوران استعمال دخانیات اندک ترکیب کربنی هنوز در ریه ام باقی مانده باشد و با این بخار آب غلیظ بی خاصیت چیزی به هم آید و فرمانی به مغزم برسد که از مهیب بودن کوتاهی زندگی بکاهد. شاید هم قد بلند ویدا و کوتاهی زندگی نبود که مانع از آن شد آقای سنجابی را درون خودرو ببینم. مشتریان من در نبردی نابرابر با شرکت های بیمه تصادفات اتومبیل روزگار می گذرانند و چه واقعن از کار افتاده باشد و چه ادای از کارافتادگی در بیاورند، بنز سوار نمی شوند. کروات هم نمی زنند. راننده و دستیار بلند قامت هم ندارند. ویدا و راننده با هم پیاده شدند. به کوتاهی زندگی زل زده بودم که دیدم راننده در عقب سمت دیگر را باز کرد و کمک کرد مردی هم از آن بنز پیاده شود. آن جور که نماد کوتاهی زندگی با همه برازندگی اش به این مرد میانسال چشم دوخته بود، فهمیدم که صاحب خودرو آن زن سروقامت نیست و در مخیله ام هم نمی گنجید که مشتری آن روز صاحب آن خودرو باشد.
آقای سنجابی دستش را به دست ویدا داد و با هم از جلوی چشمان بهت زده من گذشتند و به سرعت این نکته را یادآور شدند که زندگی هر چقدر هم کوتاه باشد الان در جریان است و من باید بروم و ترجمه کنم. با این حال می توانم به جان یا جای عزیزانم سوگند بخورم که هرگز انتظار نداشتم دوباره آن ها را در کلینیک ببینم.
خانم دکتر فیزیوتراپ این کلینیک ایرانی است. یک بار نشست و داستان فرارشان با شوهر فعلی اش از آمریکا به کانادا را از سیر تا پیاز برایم گفت. یک جاهایی هم البته پیاز داغش را زیاد کرد و دست کم اشک خودش را در آورد. من اما فکر کنم استنشاق گاز اشک آور بر غدد اشک آورم آسیب وارد کرده است. به این راحتی ها در نمی آیند. خانم دکتر در دوازه سالگی با والدینش آمده بود آمریکا. تنها برادرش یک سال بعد از مهاجرت، یا به علت عشق یا به علت مصرف بیش از حد مواد مخدر یا به علت ایست قلبی یا به علت تصادف هنگام رانندگی یا به علت همه این علت ها کالیفرنیا را به مقصدی نامعلوم ترک می کند و باعث می شود خانواده خانم دکتر تصمیم بگیرند که ایشان جای فرزند از دنیا رفته و تمام فرزندان پا به دنیا نگذاشته را پر کند. باری عظیم بر شانه های ظریف خانم دکتر فیزیوتراپ. شاید به همین دلیل تصمیم گرفته شغلی انتخاب کند که از درد شانه بکاهد. علی ایحال، در شانزده سالگی عاشق دکتر عمومی خانواده شان می شود و بی اجازه خانواده با او ازدواج می کند. مدارک سن و سالش را هم عوض می کند تا متولیان امور متقاعد شوند قاعده را رعایت کرده و هجده سالش است. به این جای داستان که رسید گفت درست عین ثریا اسفندیاری. البته به جز دستکاری در سن عروس من شباهت دیگری بینشان نیافتم. حتی چندین بار سرتا به پا بر اندازش کردم ولی هرگز به صرافت این  نیفتادم  که زندگی سخت کوتاه است. البته باید اذعان کنم که به هرحال، مقداری کوتاه است. پدر و مادرش که می فهمند وکیل می گیرند تا ثابت کنند دخترشان شانزده ساله است و ازدواجش با یک مرد سی و چند ساله هر چند منع شرعی ندارد، منع قانونی دارد. از این نظر البته شباهتی بین والدین او والدین ملکه یکی مانده به آخر ایران وجود نداشت. ولی نکته در این است که  ایرانیان خارج از ایران نیز مانند هموطنان مقیم کشور بسیار قانون مدارند. زندگی زوج تازه مزدوج را داشت طوفان خشم و ناباوری و ناباروری و قانون مدنی ایالت کالیفرنیا در هم می نوردید که آقای دکتر به این فکر بکر می افتد که حالا که همسرش واقعن به سن قانونی رسیده، بیایند و در یک جای دیگر از نو ازدواج کنند و از نو زندگی. می آیند و در کانادا ازدواج می کنند و می مانند و حالا البته روابطشان مدت هاست با پدر و مادر خانم دکتر فیزیوتراپ که آن ها هم کالیفرنیا را به مقصد نامعلومی ترک کرده اند حسنه است. خانم دکتر فیزیوتراپ بعد در بیست سالگی دیپلمش را می گیرد و بعدها هم می رود دانشکده پزشکی. یک رشته فراز و فرودهای دیگری هم در این زندگی بود که بازگوکردنشان مجال دیگری می طلبد. کوتاه است دیگر؛ کاری اش هم نمی شود کرد.
وارد کلینیک که شدم با خانم دکتر فیزیوتراپ چاق سلامتی کردم. گفت که مشتری امروز آمده است و با سر به مبل گوشه اتاق انتظار اشاره کرد. ویدا ایستاده بود. نماد کوتاهی زندگی. داشت چیزی یادداشت می کرد. من سندی را که شرکت ترجمه برایم فرستاده بود بالفور در آوردم و یک بار دیگر نام مشتری را خواندم. منوچهر سنجابی. نمی شد آن خانم بلند قامت باشد. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. آقای سنجابی کاملن از جایش بلند شد و با من دست داد. دستش را بر ساعد دستیار سیمین ساق گذاشت و گفت: "ویدا، دستیار ارشد من". ویدا لبخند زد و سری تکان داد. خیلی کوتاه است. ویدا تشکر کرد که وقتم را در اختیارشان گذاشتم. گفتم که از دیدنشان خوشحالم. خانم دکتر فیزیوتراپ فرم های اولیه را به دستم داد تا برای مشتریانم بخوانم. هر خط را هم برای آقای سنجابی و هم برای ویدا می خواندم. ویدا گفت لازم نیست برای من هم بخوانید. آقای سنجابی هم گفت مگر آن که شرکت ترجمه حق الزحمه مضاعف بهتان بپردازد. و هر دو خندیدند. خیلی کوتاه است.
دکتری که قرار بود ادعای آسیب دیدگی آقای منوچهر سنجابی را مورد ارزیابی حرفه ای و بی طرفانه اش قرار دهد و نتیجه را به شرکت بیمه اعلام کند قرار بود با هواپیما از توروتنو بیاید. آقای سنجابی رو به من کرد و گفت بیمه ای ها فکر کرده اند نفوذش در این شهر خیلی زیاد است. به دکترهای این جا اعتماد نکرده اند. "مگر نه خانم دکتر؟" و رو کرد به خانم دکتر. خانم دکتر گفت والله چه بگوید، او که کلن به دکترها اعتماد ندارد. وقش قش زد زیر خنده. خیلی هم کوتاه نیست. کار امضای فرم ها که تمام شد ویدا و آقای سنجابی شروع کردند به صحبت در مورد قرارها و قراردادهای چهارشنبه.  وکیل و وزیر به دیدن آقای سنجابی می آمدند. بعد هم شروع کردند به رتق و فتق امور مالی. از همه چیز گفتند. اجاره های چندین برج و چند مجموعه دفتری. از مغازه های جور واجور. سهام. ارز. خانم دکتر فیزیوتراپ که آن روز خودش شده بود منشی، به حضار اعلام کرد که آن سوی خط دکتر شرکت بیمه بود. به علت خرابی هوا هنوز از تورونتو پرواز نکرده اند و این یعنی قشنگ دو ساعتی دیگری طول داشت تا برسد به مطب عاشق فراری. من نمی دانستم چه کار کنم. در واقع کلن نمی دانم با زندگی چه کار کنم؛ علی الاخصوص که کوتاهی اش هم مرتب بخورد توی صورتم. حوصله گوش کردن به آن همه عدد و رقم نداشتم. این اشتباه مهلک را هم مرتکب شده بودم که کتابی با خودم نیاورده بودم. فکر کردم بروم در کافی شاپ کلینیک قهوه بخورم. داشتم سر این مسئله با خودم کلنجار که آیا باید تعارفی هم به آقای سنجابی و ویدا بزنم یا بعدن ویدا را جداگانه به قهوه دعوت کنم که آقای سنجابی از ویدا پرسید "کار عسل به کجا رسید؟" ویدا شروع کرد در میان کاغذهایش گشتن و قیمت یک شیشه عسل در کل مغازه های شهر را به سمع و بصر آقای منوچهر سنجابی رساند. آقای سنجابی رو به من کرد و گفت که عسل خیلی دوست دارد و هفته ای یک شیشه عسل را تمام می کند به همین دلیل از دستیارش می خواهد اول هفته فهرستی از تمام عسل فروشی های شهر برای اش تهیه کند تا او بداند عسل هفته اش را باید از کجا بخرد. گویی از یک مناسک نیایش هفتگی سخن می راند. هر بار که آقای سنجابی به ویدا اشاره می کرد من از فرصت استفاده می کردم و بر می گشتم نگاهی به او می انداختم تا یادم نرود زندگی سخت کوتاه است. اما این بار گویی گردنم خشک شده بود. مومن! یکی از صدتا خانه ات را بفروش و برو عسل یک سالت را بخر و بگذار یک گوشه ای و ذهن خودت و عمر این همه آدم را برای پنجاه سنت کمتر و بیشتر هدر نده. فکر می کنم واقعن رگ گردنم بیرون زده بود. آقای سنجابی به ویدا دستور داد عسل آن هفته را از کدام مغازه ابتیاع کند و از جایش بلند شد و رو به من گفت می خواهد مرا به یک قهوه مهمان کند. به سرعت تمکین کردم. داشتم عصبانی می شدم و چند وقتی است که به شدت تصمیم گرفته ام نگذارم عصبانی شوم. با آقای سنجابی از کلنیک آمدیم بیرون به سمت آسانسور. از من پرسید کار و تحصیلاتم چیست. گفتم که فلسفه خوانده ام والان در یک موسسه خیریه کار می کنم که وظیفه اش فرستادن بهیار برای سالمندان است. وارد آسانسور که شدیم از من پرسید که آیا به نظرم سوالات فلسفی واقعن مهم هستند. نتوانستم بر عصبانیتم فائق بیایم و با تفرعن و تحکم جواب دادم مطمئنن از این مهمترند که آدم عسلش را از کجا بخرد. من آدم خوش رو و آرامی هستم ولی پای جهالت که به میان آید بسیار کم طاقتم. لبخند زد و به من گفت اگر فکر کردن به این مسئله را از او بگیرم باید به جایش یک مسئله دیگر به او بدهم تا که به آن فکر کنم و بعد گفت با تأکید تکرار کرد "اگر". در آسانسور باز شد. عصبانی و کم حوصله گفتم این همه مسئله مهم در این دنیا وجود دارد. با دست اشاره کرد که من اول از آسانسور خارج شوم و همزمان گفت مثل مسائلی که وقتی چشمت به ویدا می افتد به کله ات می افتد؟ بهت و شگفتی. آمدم چیزی بگویم ولی صدا در گلویم شکست. "هر بار که چشمت به ویدا می افتد بد جوری می روی توی فکر. ولی خیلی خودت را اذیت نکن، ویدا در تیم مقابل است." پرسیدم در تیم مقابل بودن یعنی چه. خندید و گفت یعنی علاقه ای به مردان ندارد. بهت و شگفتی. به طعنه گفتم شاید بتوانم تیمش را عوض کنم. گفت: "فیلسوف تر از تو نتوانسته اند". بهت و شگفتی. یخمان داشت آب می شد. گفت: "می دانی فلسفه یک بار جان من را نجات داده است؟" و پول دو قهوه را داد و اشاره کرد که پشت میزی بنشینیم و این داستان را برایم تعریف کرد.
منوچهر شانزده ساله بود که آخرین ملکه ایران به همراه همسرش کشور را ترک می کنند. در ایران یک یازده روزی هست که با عنوان دهه از آن یاد می کنند. چند روزی پیش از آن دهه، منوچهر جوان می رود به انقلابیون بپیوندد و حکومتی بر مبنای عدالت و انسانیت در ایران بنا کند. او که عاشق سینماست امیدوار است بنیادگرایانی که سینماها را آتش می زنند و سینماروها را زنده زنده می سوزانند و بعد گناهش را گردن دستگاه امنیتی بدنام یک پادشاه نیمه جان می اندازند دنیایی آرمانی بپا کنند و همه هنرها  از جمله هفتمینشان را از تیغ سانسور و خمیر تزویر برهانند. هر لحظه در خیابان انتظار می کشید که گلوله ای سینه اش را بشکافد و خونش نهال انقلاب را آبیاری کند اما زود می فهمد که مردن هم می تواند به اندازه زندگی کردن سخت باشد. درشانزدهم بهمن در کوچه پس کوچه های خیابان نصرت – نصر من الله و فتح قریب گویان - در حین فرار از دست نیروهای گارد شاهشنشاهی به داخل خانه ای پناه می آورد که سرشت و سرنوشت زندگی او را عوض می کند. در خانه را باز گذاشته بودند تا آنان که از باتوم، گاز اشک آور و گلوله فرار می کردند پناهگاهی پیدا کنند و آبی بنوشند و سیگاری دود کنند و تازه نفس و تازه نیکوتین بروند علیه ستم طاغوت بخروشند. چند نفر دیگری که با او به خانه پناه آورده اند، آب و دودشان را که می گیرند می روند. اما او بیش از این حرف ها از نفس افتاده است. صاحبان خانه دو نفرند. سعیده و محمود. محمود سبیل نازکی دارد، خوش پوش است و عینک گرد به چشم می زند. سعیده بسیار جدی است و سخت زیبا. از منوچهر می پرسند که چرا دارد علیه شاه می جنگد و او می گوید- تقریبن قبل از آن که پرسش پرسندگان پایان پذیرد- چون شاه مملکت را ویران کرده و قبرستان ها را آباد. محمود از او می پرسد که اگر کسی که بعد از شاه بیاید هم کشور را ویران کند و قبرستان ها را آباد با او هم می جنگند و منوچهر ناگهان احساس می کند به او کیش داده اند. در واقع شطرنج را چندی بعد خود محمود به او یاد داد، همان محمودی که از کیش دائم دادن به شاه حریفش بیش از شهمات کردنش لذت می برد.  منوچهر فکر نمی کرد شق سومی وجود داشته باشد: یا با آیت اللهی و انقلابیون جان بر کف و یا با شاه و وزیر و پیاده و سواره اش. یا امساک هابیل یا ساواک قابیل. طرد شق سوم. هیچ حکومتی در جهان نخواهد بود که با ظلم و فساد پهلوی پهلو بزند. اما این اولین اگر از رگبار اگرهایی است که از آن روز به بعد در خانه آن مرد خوش پوش و آن زن خوش  رو برسر و رویش می ریزند. خشم انقلابی اش ناگهان مرتفع می شود و به صاحبخانه هایش نگاهی می اندازد. مسئله این نیست که چنان نخواهد شد. مسئله آن است که اگر شد تو کجا ایستاده ای؟ اگر دیو رفت و فرشته نیامد چه؟ رویش را از یکی به دیگری بر می گرداند. هیچ تغییری در چهره هیچکدامشان دیده نمی شود. سوال را قطعن از سر تفنن نپرسیده اند. منوچهر پاسخ می دهد آری؛ تو گویی دارد در رفراندومی رأی می دهد. بعدها یاد می گیرد که یک شطرنج باز قهار می تواند مهرهای کم ارزش را صرفن فدای موقعیت برتری در روی صفحه بکند. موقعیت برتر اما اکنون ازآن صاحبخانه هاست. می گویند به سلامت و پشتشان را به او می کنند و می روند داخل خانه. منوچهر در خانه را می کوبد با سرعتی می دود صدبار سریع تر از آن هنگام که برای جانش می دوید. در همه چند ساعت بعدی در میان صفیر گلوله و مرگ بر شاه و بختیار و درود بر خمینی و بازرگان گفتن به آن اگر فکر می کند. کیش اول. دوستان منوچهر قرار گذاشته اند که بزرگی خداوند را آن شب رساتر از شب های دیگر تا ماه فریاد کنند که تو گویی ماه آن زمستان نقشی انقلابی پذیرفته بود. اما منوچهر جوان نمی تواند خدایی که چنین شانه های نحیفی بدو بخشیده و چنان بار طاقت فرسایی بردوشش نهاده صدا بزند. خدایی که خلف وعده اش را فقط فراموشکاری انسان می تواند تاب آورد. چیزی همه وجودش را چنگ می زند. کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری دهد؟ رهایی در خیابان نصرت است.
محمود و سعیده او را به داخل خانه می آورند. دوستان دیگر هم آن جا هستند. رفقا و برادران و خواهران. نقشه حمله به این پاسگاه و آن پادگان را می ریزند. بعد یکی یکی می روند. همان گونه که یک هفته بعد از آن شب یکی یکی واقعن رفتند. طولی نمی کشد که می فهمد صاحبان خانه به هیچ گروهی از گروهها و به هیچ حزبی از احزاب دوستانشان تعلق خاطری ندارند. می فهمد که سعیده و محمود بر این باور بودند که آدمیان هرگز با یک انقلاب به رویاهایشان تحقق نمی بخشند و باید انقلابی از پس انقلابی دیگر انجام داد، و انقلابی از پس آن انقلاب دوم و همین طور تا ابد. سعیده و محمود می گفتند کار شاه تمام است و انقلاب اول رخ داده است اما باید از این فرصت استثنایی استفاده کرد و برای انقلاب دوم آماده شد. از این رو هر روز می رفتند و در حمله به یک پادگان یا کلانتری شرکت می کردند و تا می توانستند گلوله و نارنجک و کلت به یغما می بردند. اتاق انقلاب را به او نشان دادند. اتاقی که در آن از زمین تاسقف مهمات روی هم تلنبار شده و البته پر از کتاب و جزوه و کاغذ. تصویری عجیب که هرگز از ذهن منوچهر پاک نخواهد شد. منوچهر به گروه انقلابیون ابدی می پیوندد و تاراج اسلحه را به جای  انداختن تاج و تخت بر می گزیند. در همه آن روزها امیدوار است که انقلابیونی که سینماها و مشروب فروشی ها را به آتش می کشند به عینک فروشی ها هم حمله برند تا او عینکی شبیه عینک محمود برای خودش دست و پا کند، شاید بیشتر به این امید که سعیده دیگر با او چون یک کودک رفتار نکند. محمود به منوچهر شطرنج یاد می دهد و سعیده به او پرکردن خشاب. هربار که منوچهر کتابی می خواند و جزوه ای پاکنویس می کند و به عقیده ای می رسد که گویی مویی لای درزش نمی رود، اگر از پس اگر برسرش می ریزد. در این خانه خبری از رادیو و روزنامه نیست.آن ها تازه سه روز بعد از بیست و دوم بهمن می فهمند که دو هزار و پانصد سال نظام شاهنشاهی در ایران بر افتاده است . بیست و پنجم بهمن برای منوچهر روز مهمی است. نه فقط چون روز عشاق است: چون پایان شاهنامه است که البته برای او و صاحب خانه ها خیلی هم خوش نبود. قرار است شکل دیگری از حکومت جایگزین شود که ماهیت و محتوایش تقریبن بر همه پوشیده است. گویی ترکیبی است از به روز ترین نظام های سیاسی با سنتی ترین شیوه های زندگی.
منوچهر هنوز هرازگاهی برخی دوستانش را می بینند که کم کم دارند خشم انقلابیشان را بر سر یکدیگر خالی می کنند. حالا مهم است که نشان دهند چه کسی انقلابی تر است و در روزهای پایانی بهمن کجا بوده است و چه کرده است.  "لیبرال" از فحش ناموسی بدتر است. بحث بر سر این است که چهاردهم اسفند چگونه، با چه لباسی و چه نوع کفشی – کتانی یا پوتین -، زیر پلاکارد کدام گروه بروند احمدآباد و کدام بخش از موهای صورتشان را بتراشند یا نگه دارند. محمود و سعیده اما هیجانی ندارند. در بین باز و بسته کردن کتاب ها، مسلسل باز و بسته می کنند. دوستان می آیند و می روند ولی هیچ کس را به اتاق انقلاب ابدی راه نیست. روحانیون به قدرت رسیده هر روز قوی تر می شوند و دیگر بحث بر سر پیوستن یا بریدن از این سیل است. سیل برآمده از دعای باران. منوچهر که حالا عینک گرد دارد می نشیند و ساعت ها به بحث محمود و سعیده گوش می دهد و بعد این اگر و آن اگر. تنها جمله ای که یک بار توجهش را به خود جلب می کند این است که چرا هستی هست و نیستی نیست. چیز دیگری نمی فهمد.  شطرنج را اما زود یاد می گیرد.
منوچهر هفده ساله، می شود رابط انقلابیون ابدی با پدر و مادر سعیده. پدر و مادری که درخیابان نفت زندگی می کنند و هربار که نام محمود می آید گویی روی آتش غیظشان نفت می ریزند. حاضرند هرکاری بکنند تا دخترشان از آن خانه بیرون بیاید. منوچهر می فهمد که محمود سه سال از سعیده کوچکتر است. می فهمد که محمود نقاشی می خوانده و سعیده معماری. می فهمد که هر دو درسشان را رها کرده اند. می فهمد که پدر و مادر سعیده برای هردویشان گذرنامه جور کرده اند تا بروند اتریش پیش دایی سعیده و تا دلشان خواست کتاب بخوانند بی آن که لازم باشد اسلحه باز و بسته کنند.
منوچهر هنوز نمی داند که چیزی بیش از یک عینک گرد لازم است تا کودکی را مرد کند. شاید تا شاهد مرگ عزیزانش نباشد هر گز چنین نشود. با دوستان هم سن و سالش که می نشیند برای آن که کم نیاورد از تز انقلاب ابدی می گوید و این که انبار مهماتی در یکی از کوچه های خیابان نصرت وجود دارد که می شود با آن انقلاب راه انداخت از پی انقلاب . توجه ندارد که دوستانش یکی یکی پیراهن روی شلوار می اندازند و محاسن بلند می کنند. او هنوز در گیجی شاه و ملکه صفحه شطرنج است.
آن روز فروردین، منوچهر می رود در خانه خیابان نفت و سه گذرنامه و دو بلیط می گیرد.لطف داشته اند برای منوچهر هم گذرنامه جور کرده اند. بلیط ها به مقصد وین هستند. از میدان  بیست و چهار اسفند سابق که شده میدان انقلاب می آید به سوی کوچه انقلاب ابدی و ناگهان می فهمد که عزیزانش بیست چهارم اسفند دیگری را نخواهند دید. السابقون و السابقون. همه چیز سابقه است. مردان سبزپوشی را می بیند که پشت وانت هایشان سنگر گرفته اند و برخی دیگرشان دارند از پشت بام خانه همسایه می پرند روی پشت بام خانه محمود و سعیده. منوچهر فکر می کند که اولین تیر که شلیک شود محمود و سعیده می دوند داخل اتاق انقلاب و روز از پی روز و شب از پی شب شلیک می کنند. اما آن ها را همان جا وسط حیاط هدف قرار می دهند. بی حیاتی از پس بی احتیاطی.
منوچهر که می داند از پی او هم خواهند آمد، شبانه اتوبوس می گیرد به سمت مرز بازرگان. مرزی که یادآور نخست وزیری است که به همان آسانی که تعینش کرده اند می توانند تعدیلش کنند. البته پشتیبانی ملت. از مصدق تا میرحسین، از رزم آرا تا باهنر بخت با نخست وزیرها در این مملکت یار نبوده است. از مرز رد می شود. داستان رسیدنش به قسطنطنیه مجال دیگری می طلبد، اما هربار که چشم بر هم می زند آن مرد جدی و آن زن زیبا به او می گویند اگر و او تا امروز فکر می کند که اگر آن خودشیرینی کودکانه را در نیاورده بود آن دو عزیزش امروز داشتند  در یکی از دانشگاه های اتریش فرم های بازنشستگی شان را پر می کردند و او هم هر از گاهی می رفت وین می دیدشان و با یک شیشه عسل سوغاتی بر می گشت.
در استانبول مفلس و خسته دل چند روزی را کنار خیابان صبح می کند. تا بازی روزگار در آکسارای او را با کردی آشنا می کند که سر دسته مافیای قبرکنان این شهر اروپایی-آسیایی است. چندتن از کارگرانش را همان روزها به جرم همکاری با پ.ک.ک گرفته اند و این گونه است که تعطیل نشدن مرگ به یاری منوچهر می آید. قبر کن می شود. تنها کاری که برایش لقمه ای نان و سرپناهی در میان کفن پوشان فراهم می کند. کفن پوشانی که این جا البته قصدشان دفاع از ارزش ها نیست. دست کم دیگر نیست. در ماتم سرا لازم نیست کرایه خانه و پول ایاب و ذهاب بپردازد. عزرائیل کارش را سکه می کند. آن قدر که پول یک پاسپورت جعلی ترکی از آن در می آید. هم قبرکن های کردش هر چیزی را که بخواهی برایت جعل می کنند. به آنکارا می رود که چون مرکز دولت است پلیسش هم رشوه گیرتر است. پاسپورتش را می گیرد با ویزای آلمان. با چند کاغذ دیگر که معرف او به دانشگاهی در بن است. جاعل حتی از او می پرسد دوست دارد سند دانشجو بودن در کدام دانشکده را برایش جعل کند. منوچهر اول می گوید شطرنج و وقتی جاعلان و واسطه جاعلان ریسه می روند می فهمد که دانشکده شطرنج همان صحنه زندگی است. انتخاب دومش فلسفه است. دانشکده اگر.
یک گروه جعل پاسپورت در ترکیه همان روزها لو رفته اند و اینک بالای سر هر مأمور مهر خروج زن یک افسر اداره امنیت ترکیه ایستاده است. در فرودگاه از منوچهر می پرسند که قصدش از آلمان رفتن چیست و او می گوید دانشجو است و می رود بن که درس بخواند.  مأمور امنیتی که عینک گردی دارد پاسپورت منوچهر را شخصن بررسی می کند. گویی مشکوک شده است. ازمنوچهر می پرسد چه خواهد خواند و او می گوید که به چه دانشکده ای می رود. بعد مأمور امنیتی از او می پرسد روی چه فیلسوفی کار خواهد کرد و او با تبختر می گوید هایدگر. اسمی که در خانه سعیده و محمود از شاه و خمینی بیشتر به گوش می رسید. مطمئن است که مأمور امنیتی همان قدر که سعیده را می شناسد هایدگر را هم می شناسد. و بعد آن نامحتمل ناممکن رخ می دهد. افسر امنیتی خیره در چشمان منوچهر می پرسد: "مهمترین سوال هایدگر در هستی و زمان چیست؟"  از این لحظه است که منوچهر می فهمد دیگر تا پایان عمرش هربار که در وضعیت بغرنجی گیر افتد همه چیز از پیش روی اش محو خواهد شد و به روشنی روز و شفافی آینه مردان سبز پوشی را خواهد دید که از پشت بام خانه همسایه ها کسانی را در میان حیاط هدف رگبار قرار می دهند و او در حالی که با سه پاسپورت و دو بلیط در دست در گوشه ای ایستاده است و صدای ضربان شقیقه هایش از صفیر گلوله ها بلندتر است هرگز نمی تواند از این پندار رها شود. هرگز مپندارید که مرده اند. افسر امنیتی سری به مأمور ژاندارمری تکان می دهد که در گوشه ای ایستاده است و ژاندارم دستبندش را از کمربندش جدا می کند که این کلمات خفه و گرفته از دهان منوچهر خارج می شوند "چرا هستی هست و نیستی نیست". تنها جمله ای که در ذهنش نقش بسته اند. افسر امنیتی از بالای عینک گردش به منوچهر نگاه می کند با دست چپش به مأمور ژاندارمری دستور ایست می دهد و با دست راستش صفحات پاسپورت را ورق می زند. ویزا را چک می کند. خودش مهر را از مأمور مهر خروج زن می گیرد و بر میان صفحه می کوبد.  پیاده وزیر می شود. بن.
آلمان دو نکته را بر او ثابت می کند: فلسفه خواندن را دوست ندارد و عسل خوردن را دوست دارد. به کانادا می آید. ازدواج می کند. پولدار می شود.بچه دار می شود. طلاق می گیرد. کمی پول از دست می دهد. بعد پولدارتر می شود. دوباره ازدواج می کند. دوباره بچه دار می شود. دوباره طلاق می گیرد. و هربار پولدارتر می شود. هزینه تعمیر ماشینش به دنبال تصادفی که اکنون بابتش من را اجیر کرده اند پرسشنامه های شرکت بیمه را ترجمه کنم از پول توجیبی ماهانه ای که به راننده اش می دهد کمتر است. اما آن لحظه که ماشین هوندایی که به خاطر عوض کردن ناگهانی خطش اتومبیل او را به کنار جدول می کوبد و او که از بازی روزگار آن روز خودش تنها رانندگی می کرد در خودرویی گیر می افتد که درهایش قفل شده و کیسه هوایش باز شده اند به ناگه بعد از مدتها خود را در خیابان نصرت می یابد. با سه پاسپورت و دو بلیط در دست. این را باید شرکت بیمه جبران کند و اگر من از او می خواهم که به سوال عسل را از کجا باید خرید فکر نکند باید سوال دیگری پیش پایش بگذارم چون همیشه این سوال جایگزین مدام در گوشه ای از ذهنش کمین کرده است که اگر او آن روز شانزدهم بهمن ماه آبش را خورده بود و رفته بود همه آن ها الان کجا بودند. مهم نیست بازی چقدر کوتاه است: هیچ شاهی طاقت کیش دائم را ندارد؛ ای بی خبر ز محنت کیش مدام ما.

ویدا وارد کافی شاپ کلینیک می شود. پرواز تورونتو کلن لغو شده است. آقای سنجابی می گوید این وقت را غنیمت می شمرد و می رود عسل بخرد. با من دست می دهد. ویدا هم با من دست می دهد. بعد هم می روند. خیلی کوتاه بود.