ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

از اداره برق، با عشق

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

من: رز، مثل این که خیلی خوشحالی؟
رز: آره یک نامه از یکی از دوستام گرفتم
من: خبر خوبی داده؟
رز:  نه همین که نامه داده یعنی به فکرم بوده. تلفن زدن مال وقتیه که باهات کار دارن. ولی نامه فرستادن فرق داره. واقعن باید به فکر یکی باشی براش نامه بفرستی. بعضی وقت ها آدم فکر می کنه فقط اداره برق و تلفن به فکرشن 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

فلسفه چگونه می تواند جای چانه روانپزشک را تغییر بدهد


در زمانی که در ایران فلسفه ذهن درس می دادم با این مشکل رو به رو بودیم که در برابر اصطلاحات فنی مثل Qualia   یا intentionality چه معادلی قرار دهیم. از جمله این اصطلاحات یکی هم consciousness بود که معمولن یکی دو جلسه ای را به خود اختصاص می داد و کار من و دیگران را مشکل می کرد. معادل consciousness  را برخی اوقات از رواشناسی وام می گرفتیم و آگاهی می نامیدیم و زمانی هم واژه شعور را به جای آن استفاده می کردیم که در موجود ذی شعور بهتر از موجود صاحب آگاهی می نشت. در مجموع ترجمه این اصطلاح هم مثل خود مفهومش اسباب دردسر بود.
 تا این که زد  و به عنوان مترجم به یک جلسه ارزیابی مستقل در تورونتو دعوت شدم. جلسه ارزیابی مستقل جلسه ای است که  به دنبال یک تصادف برای کسانی تشکیل می شود که تقاضای دریافت کمک مالی از شرکت بیمه شان دارد. ارزیاب ادعاهای فرد حادثه دیده را بررسی و نتیجه را به شرکت بیمه گزارش می کند. ارزیابان معمولاً روانپزشک یا فیزیوتراپ هستند که تأثیر تصادف را بر روان یا بدن فرد تصادف دیده بررسی می کنند. در شرایطی که فرد حادثه دیده انگلیسی بلد نباشد یک مترجم هم در این جلسات حاضر می شود تا سوال های ارزیاب و پاسخ های مصدوم را برای دیگری ترجمه کند. مصدوم یک راننده تاکسی بود که به دنبال تصادف دچارفوران خشم می شد و نمی توانست عصبانیتش را کنترل کند. ارزیاب روانپزشک بود و من هم مترجم.
آقای روانپزشک چند سوالی درباره نحوه تصادف از آقای راننده پرسید و آقای راننده پاسخ داد. سوالاتی در مورد نحوه، زمان و مکان تصادف. بعد آقای روانپزشک گفت:
 ‘“According to my records, you lost your consciousness after the accident”
من هم ناگهان فلسفه ام زد بالا و به آقای راننده گفتم: "دکتر می گویند مطابق مدارکی که دارند شما بعد از تصادف آگاهی تان را از دست دادید". دیدم آقای راننده دارد بد جوری نگاهم می کند. فورن اشتباهم را تصحیح کردم: "ببخشید. آقای دکتر می گویند مطابق مدارکی که دارند شما بعد از تصادف شعورتان را از دست دادید". این بار دیدم آقای راننده دارد آقای دکتر را بدجوری نگاه می کند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

روی ماه قدم گذاشتیم

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: کار جدیدت چطوره؟
من: خیلی سخته. مدت ها بود که کار یدی نکرده بودم.
رز:  ولی به هر حال سختیش قابل تحمله؟
من: تا حدی. چیزی که قابل تحملش می کنه اینه که شاید روزی یک داستان از بلاهایی که داره سرم میاد بنویسم.
رز: خب اگر این قدر سخته و تنها نوشتن داستانش تحمل پذیرش می کنه بهتره از خلاقیتت استفاده کنی. بعید می دونم همه کسانی که داستان های علمی تخیلی درباره تمدن های دیگر در ستارگان دور می نویسند زمانی فضانوردی رو تجربه کرده باشند.  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

زنبور بی عسل

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: این هدیه هم برای توئه.
من: هدیه برای چی؟
رز:  هدیه ناتولدت. دیروز داشتم آلیس در سرزمین عجایب رو می خوندم. هدیه ناتولد یعنی هدیه ای که در روزی که روز تولدت نیست می گیری، بابت این که اون روز، روز تولدت نیست. خیلی هم از هدیه تولد بهتره چون سالی سیصد و شصت و چهار بار می تونی بگیریش.
من: خیلی ممنون. آره یادم اومد. منم وقتی خوندمش خیلی خوشم اومده بود.
رز: تا حالا برای کسی هدیه ناتولد گرفتی؟
من: نه.
رز: پس خیلی هم خوشت نیومده بود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

بعد از ظهر یک دیو

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: مونترال خوش گذشت؟
من: آره خیلی. دوستان عزیزی رو دیدم. در ضمن یک اتفاق جالب هم افتاد. رفته بودم سی دی مجموعه آثار دوبوسی رو بخرم که نداشتند. بعد آمدم توی مترو یک نوازنده ای داشت "بعد از ظهر یک دیو" را می زد. کار دوبوسی. فکرشو بکن.
رز:  فکرشو می کنم.
من: موسیقی زدن تو مترو همیشه خیلی برام جالب بوده. به قول تو: "طرف ما"  از این خبرها نیست. این جا مردم روحیه شون لطیف تره.
رز: یادمه مامانت یک دفعه می گفت طرف شما سر چهارراه شعر می فروشند. برای هر کی تعریف کردم گفت باید اون جا روحیه شون خیلی لطیف باشه. فکرشو بکن سر چهارراه شعر بفروشند.  


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

چشمخند

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: من کارم تموم شد. دارم می رم. فقط قبل از رفتن می خواستم بدونم چرا این روزها این قدر غمگینی؟
من: غمگین نیستم. دیدی که تا الان که بچه ها این جا بودند داشتم می خندیدم.
رز:  خندیدن کافی نیست.
من: خندیدن نشانه خوشحال بودنه.
رز: بستگی داره آدم چه جوری بخنده. تو با چشمات نمی خندی و این برای ما نشانه غمگین بودنه.