ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

"در شگفتم که چگونه بهار شد"


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: چرا داری با خودت می خندی؟
من: پنج شنبه داشتم می رفتم سر کار دو تا چک هم داشتم که باید می خوابوندم به حسابم. تو راه داشتم به این فکر می کردم که اول برم بانک یا اول برم سر کار بعد برم بانک که یک هو به خودم گفتم "منو باش! بانک که روز اول بهار باز نیست". بعد از چند دقیقه تازه یادم افتاد کجام و این که این جا بانک ها روز اول بهار بازند.
رز: برو خدارو شکر کن فقط حس مکانت بهم ریخته، آدم ها از طرف شما میان این طرف حس زمانشون هم بهم می ریزه.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

ترک متبرک

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: باز هم که داری سیگار می کشی؟
من: آره  می دونم. برای بار صدم ترک کردن رو ترک کردم. فکر می کنم هیچوقت نمی تونم برای تمام عمر سیگار رو ترک کنم.
رز: اگر پاپ می تونه شغل مادام العمرش رو ترک کنه، هر کسی می تونه هر چیزی رو برای همیشه ترک کنه. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

استثنای دلیل بر قاعده

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

من: رز، هیچ نمی دونستم پدرت فعالیت سیاسی می کرده.
رز: هیچوفت هم نپرسیده بودی.
من: آره، برام خیلی جالب بود که چهل سال پیش بیانیه داده علیه دولت که حق نداره تو زمین های شما سد بزنه.
رز: البته شهرت پدر من بابت اون بیانیه نیست بلکه بابت جمله آخرشه. اعضای قبیله من بیانیه رو این جوری تمام می کنند: "هیچ موجودی حق ندارد بر روی رودخانه های ما سد بزند" و پدر من هم این تکمله را اضافه می کند: " البته به جز سمورهای آبی".

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

کافی


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.
 
من: رز، بابت درگذشت پدرت واقعن متأسفم.
رز: ممنون از همدردیت مهدی. دوستان و خویشان زیادی این چند روز آخرباهاش بودند و طرف ما این مسئله خیلی مهمیه.
من: پدرت لحظات آخر چی می گفت؟
رز: گفت: "به زندگی ام که نگاه می کنم آدم هایی رو می بینم که الهام بخش من بودند و آدمهایی که من الهام بخش آن ها بودم، چنین چیزی کافیه برای این که بگم زندگی خوبی داشتم." بعد هم خوابید.