ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

مرید راه

You have called Faride and Douglas Magwood. Please leave your message after the beep.
بوق
بابا سلام. خب عجیب نیست که تلقن رو بر نمی دارید؛ این دفعه که اصلن عجیب نیست. ولی عجیبه که من امروز بهت زنگ بزنم، به جای این که بیام سراغت. می دونم که خیلی از این که بیشتر از یک بار در هفته بهت زنگ بزنم خوشحال می شی. ولی نمی دونم این دفعه هم خوش حال بشی یا نه. اینو به خاطر وضعیتی که توشی نمی گم. راستشو بخوای باید یک چیزی رو بهت بگم. شاید خیلی زودتر باید برات می گفتم. می دونم تو قبل از این که من به دنیا بیام اومده بودی تو زندگی مامان. به این عبارت از روزی که چشم باز کردم پدر من بودی. ولی خب بیست و چند سال پیش هم یک روز با مامان منو کشیدین کنار و گفتین که نطفه من دیگه بسته شده بود که تازه سر و کله تو پیدا می شه. فریده از ایران که اومده بود منو حامله بود؛ مگه نه؟ اول که چند روزی پریودش عقب می افته فکر می کنه از این بدشانسی بیشتر نمی شه. مملکتتو ول کنی بیای این طرف تقاضای پناهندگی سیاسی بدهی وسط راه هم گذرنامه جمهوری اسلامی رو ریز ریز کنی بریزی تو چاه توالت ایرکانادا، سیفونم روش؛ وقتی هم برسی این جا ازت پرسیدن از کجا اومدی بگی از هیچ جا. بعد ببینی یک چیز مهمی از اون هیچ جا در بدنت باقی مونده. من از هیچ جا به دنیا اومدم نه؟ مامان بعدها برام تعریف کرد که اول فکر انداختن من می افته . بعد لکه های خون که دیده می شن نفس راحت می کشه. به قول خودش پیروزی خون بر شمشیر. نمی دونم معنی این اصطلاح رو می دونی یا نه. ولی مهم نیست. مهم اینه که لکه ها خونریزی واقعی نبودن . فکر انداختن من از سر مامان می افته. خودم رو به این دنیا تحمیل کردم. مثل مربی تکواندوی دبیرستان که می گفت خودتون رو به تیم تحمیل کنید. بعد تو پیدا شدی. به قول مامان با این همه بدشانسی که آورده بود باید هم شانس این جوری در خونه شو می زد: داگلاس مگوود. مامان یک چیزی رو کرده تو کله من که مجموع شانس هر آدمی در زندگیش مقدار ثابتیه. چرا همه این چیزهایی رو که می دونی دارم تو پیغام گیر تلفن می گذارم؟ نمی دونم ولی  بهش می رسم. چرا این قدر کلید بودین که من فارسی یاد بگیرم؟ الان دیگه باید بدونی ایرونی ها هیچ وقت کانادایی نمی شن. فریده نشد مگه نه؟ انگلیسی رو از نخست وزیر کانادا بهتر حرف می زنه ولی ایرونی مونده. تو بیشتر ایرونی شدی تو اون کانادایی. من رو هم که یک شنبه ها فرستادید مدرسه ایرونی، ایرونی شدم. ایرونی شدن واگیر داره. یکی تو خونه بگیره. هم می گیرن.
اینو هیچ وفت بهتون نگفتم. شاید هم الان دیر شده باشه ولی من یک نفر رو استخدام کردم پدر زیستی ام رو تو ایران پیدا کرده. اسمش حمیده. اون وقت که با مامان بود دانشجوی معماری بوده. الان شرکت ساختمانی داره. تو تهران آپارتمان می سازه. زن و بچه داره. چندتا بچه از زن اولش چندتا هم از زن دومش. خب البته یکی هم از زن تو. باهاش اسکایپ کردم. از مثل بلبل فارسی حرف زدن من تعجب نکرد. آدم خوش قیافه ایه. از این بابت باید ازش ممنون باشی که پسرت مثل خودت خوش قیافه شده. لازم نبود زیاد توضیح بدی پدر زیستی من نیستی. هیچ کدوم خیلی احساساتی نشدیم تا اون جا که فهمیدم چرا اسم وسط من مریده. شین مرید مگوود. گفت مرتب این شعر رو برای فریده می خونده که گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن. این جا هر دو احساساتی شدیم. من ولی چون این همون بیت فارسی است که تو مرتب می خونی. حمیدو نمی دونم چرا احساساتی شد. فکر کنم اصولن توی فکر بدنامی نبوده باشه. می دونستی هر بار با اون لهجه ات این شعرو برام می خوندی چقدر حال می کردم. صد سال سیاه فکر نمی کردم مرجعش کسی باشد که نطفه من را بسته. من را به این دنیا تحمیل کرده. از کار و بارم پرسید. حتی گفت اگر بخوام می تونم به کمک اون تو ایران سرمایه گئاری کنم. گفتم بهش فکر می کنم.  تو مخالفی مگه نه؟
بابا می دونی وقتی این پیغام گیرو رو گرفتی که می شه روش یک ساعت پیغام گذاشت من و مامان چقدر بهت خندیدیم. تو هم هیچ وقت فکر بدنامی نبودی. هر کاری رو که دوست داشتی می کردی. مثل ازدواج با مامان کمونیست حامله من. واقعن شانس آوردم که امروز می تونم هر چقدر بخوام برات حرف بزنم. از سفر که بر گردم خودم یه دونه از این تلفن ها می خرم. بعضی حرف ها رو رو در رو نمی شه زد. به قول مامان مجموع شانس هر آدمی مقدار ثابتیه. امروز برای من ثابت شد. من آن و آف با حمید حرف می زدم. با من راحت بود. خیلی اوقات از تو می پرسید. براش جالب بود که یک کارمند اداره بهداشت کانادا چقدر اهل فرهنگه. من برام عجیب نیست. هیچ چیز تو برام عجیب نیست. نه اون خوش بینی بی حد و حصرت. نه اون بی دینی هجده عیارت. حمید یک ذره مذهبیه. البته با این عداوتی که با استفاده از کاندوم داشته، بیشتر به کاتولیک ها می خوره تا مسلمون ها. از اون آدم هایی که فکر می کنه ما از نسل میمون نیستیم. یک جورهایی ته ذهنش اینه که حرف های داروین بی احترامی به نوع بشر است. بهش گفتم به نظر تو هم ادعاهای داروین توهین آمیز است، البته توهین به میمون ها. خیلی خندید. حس طنزش بد نیست. می دونی ایرونی ها کلن طنازند. اینا مال دوسال پیش بود. من هیچ وقت احساس فرزندی به حمید نداشتم ولی این جور نبود که اصلن بهش احساسی نداشته باشم. یک جور عجیبی بود. می دونی وقتی یکی می میره، همه از بازماندگانش می پرسند چی شد که مرد؟ اون ها هم قصه یک روز آخر، یا یک هفته آخر یا یک ماه آخر طرف رو می گن. تصادف کرد. سکته کرد. سرطانش عود کرد. هیچ کسی هیچ وقت درباره کسی نمی پرسد که چرا به دنیا آمد؟ انگار به دنیا آمدن طبیعیه و مردن عجیبه. انگار به دنیا آمدن توضیح لازم نداره. من واقعن باید توضیح بدم که چی شد به دنیا آمدم. فریده غیرممکن بود بتونه منو تو ایران نگه داره. مسئله فکر بدنامی نبود. اصولن فکرش به ذهن کمونیستش خطور نمی کرد. من محصول حمید و انقلاب ایرانم و این که یک عده از ترس جونشون گدرنامه شون رو زدن به چاه توالت. فکرشو بکن. اگر ایران انقلاب نشده بود الان کلی آدم داشتن زنده زنده راه می رفتن، ولی من نبودم. من از اون فرزندانیم که انقلاب نخوردش. تحمیلش کرد.
بابا ولی الان اگر ازم می پرسیدی چرا حمید مرد بهت می گم که سرطان ریه داشت. زده بود به کبدش. دیروز مرد. واسه همین هم من الان تلفن رو که بگذارم دارم می رم فرودگاه. دیدی این گذر نامه ایرانی که مامان داده بود به راه آب ایرکانادا به کار من اومد؟ لازم نیست ویزا بگیرم. حالام که ایرانی ها سفارت ندارند. برسم تهران چهار و پنج صبح است. هتل دیگه نمی رم. فرودگاه خمینی نزدیک قبرستان شهر است. اون جا مثل این جا نیست که هر محله ای قبرستان داشته باشد. فکر کنم ناشی از سنت جمعی آن مملکت است. مرده هایشان هم همه یک جا دفنند. البته به جز برخی رفقای فریده. اگر ازم بپرسی حمید چرا به دنیا آمد چیزی ندارم بگم. روم هم نمی شه ایران که رسیدم از صاحبان عزا بپرسم.
می دونم که برات عجیب است که من پدر زیستی ام را این قدر جدی گرفته ام که همه چی رو ول کردم تو این شرایط دارم می رم ایران. با تفکرات داروینی من جور نمی آید. فریده و بچه ها هم حتمن خیلی از دستم دلخور می شن. نمی دانم چرا این طور شدم. واقعن حمید را به عنوان پدرم جدی نگرفته ام ولی بهش قول داده بودم که در مراسم تدفینش شرکت کنم. فکر کنم از نظر مذهبی برایش مهم باشد. به قبر پدر انقلاب هم سرکی می زنم. همان بقل است. حمید و آیت الله نبودند من این جا نبودم. این بود که امروز بهت زنگ زدم. به تو قول نداده بودم. آدم که به باباش قول نمی ده که در مراسم تدفینش شرکت کنه. می دونم تو لامذهبی و احتمالن الان هم هیچ جایی نیستی ولی اینارو باید برات می گفتم.
می دونی احتمال این که مراسم تدفین پدر زیستی و پدر غیرزیستی آدم تو یک روز تو دوتا قاره مختلف برگزار بشه، کمتر از احتمال اینه که در حالی که کوسه داره آدمو می خوره، بهش صاعقه هم بخوره؟ ولی این جوری شده دیگه. من خیلی طول نکشید که تصمیم بگیرم به جای بلیط سنت جان بلیط تهران بخرم. ولی خدای حمید رو شاکرم. مجموع شانس هر آدمی مقدار ثابتیه. آدمی که شانس آورده تو باباش باشی باید پیه بدشانسی بدتر از این رو به تنش بماله.

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

عرصه عنکبوت

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: چرا قیافت مثل طوفان زده هاست؟
من: داغونم دیگه. بس که صبح زود بلند شدم.
رز: چند صبح مثلن؟
من: شش و نیم ... خب آره نباید به تو اینو می گفتم. یادم رفته بود صبح تو کی شروع می شه.
رز: اشکالی نداره. ما یک ضرب المثل داریم که می گه اون جایی که برای عنکبوت عادیه برای زنبور بحرانه. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

روز آرزویی

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: فیلم درباره ستاره ها می بینی؟
من: آره راجع به ستاره هایی که وقتی نورشان به ما می رسد مدت هاست که مرده اند. سال نوری می دونی چیه، رز؟
 رز: نه.
من: نور با سرعت بالایی حرکت می کند. مسافتی را که در یک سال با این سرعت طی شود می گویند سال نوری. یک سال نوری مسافت زیادیه و برخی از این ستاره ها هزاران سال نوری با ما فاصله دارند. 
رز: چه جالب. ما هم یک چیزی داریم بهش می گیم روز آرزویی. شبیه این حرفهاست. فاصله جایی که آدم باید در مدت روزهای آرزوییش  طی کند تا به آن برسد.
من:  واقعن؟ من چند روز آرزویی با اون جا فاصله دارم؟
رز: حسابش با روز سخته. تو یک هفت هشت سال آرزویی با سرزمین موعودت فاصله داری. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

سابان

سابان (ترکیب شده از کلمات سبیل و آبان) یک برنامه یک ماهه است که در آن مردها سبیل خود را در طول ماه آبان نمی زنند تا توجه عموم را به مسائل مربوط به بهداشت و بیماری های مختص مردان از جمله سرطان پروستات جلب کنند. در زبان انگلیسی این  برنامه را Movemebr  می خوانند که مرکب است از کلمات Moustache به معنای سبیل و November   که دومین ماه پاییز در تقویم میلادی است. هدف این برنامه "تغییر چهره بهداشت مردان عنوان شده است". با نشویق مردان به شرکت کردن در این برنامه دست اندرکاران سابان بر آنند تا به تعداد مردانی که مرتب و به شکل سالانه سلامت خود را می سنجند بیافرایند و به این ترتیب تشخیص سرطان در مراحل اولیه را بالا ببرند و از تعداد مرگ های قابل پیشگیری بکاهند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

ما و ماشین

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

من: به به، دسته گل رو برای کی خریدی؟
رز: برای این ماشین قبض پارکینگ بیمارستان. قبلن ها تا می رسیدم بهش یادم می افتاد که قبض رو ندادم. دسنگاه هم فقط رسید قبض پرداخت شده رو قبول می کنه. باید بر می گشتم دوباره توی بیمارستان پول پارکینگ رو حساب می کردم.. دیروز که باز یادم رفته بود قبضو بدم دیدم که می شه همون جا بهش پول هم داد. روزم ساخته شد. تصمیم گرفتم براش گل بخرم.
من:رز، بعضی اوقات شورشو در میاری.
رز: موافق نیستم. تو همین پنج دقیقه پیش بستگان ماشین ریش تراشیت رو بستی به فحش. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

خارج نویسی

بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود،
 یا شاید تمام می شود.
بستگی دارد به اینکه آدم به چه زبانی حرف بزند.
ریچارد براتیگان

خارج نویسی

سمیناری درباره ماهیت، تاریخ و تجربه نوشتن فارسی زبانان در خارج از ایران

سخنرانان:
نازیلا خلخالی – زبان شناس "خارج نویسی: زبان و ادبیات مهاجر و تاریخچه آن"
مهدی نسرین – پژوهشگر فلسفه "ادبیات مهاجرت یعنی چه؟ صحبت درباره تأثیر متقابل هویت و زبان"
محمد جباری – وبلاگ نویس (از مونترال) "نوشتن در خانه دیگری"
آیدا احدیانی – نویسنده داستان کوتاه (از تورونتو)"فکر کردن به زبان خودی، نوشتن به زبان بیگانه"


زمان: شنبه بیست و سوم نوامبر 2013 – از ساعت سه تا شش بعد از ظهر
مکان: University of Ottawa, 100 University (128 Stanton), SITE A0150



ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

به زان چه فروشی


 پیش خودم گفتم تو هم یکی از مشکلات اساسی زندگی من را حل کردی. آن هم بدون بیت. راستش اگر بگویم مشکلی بود که مثل خوره به جانم افتاده بود، دروغ گفته ام، خورگی اش مال همان دو سه روز اول بود. ولی دور از واقعیت نیست اگر بگویم در تمام این هفت هشت ده ماه مرتب ذهنم را قلقک می داد. در واقع الان که می بینم درست حدود نه ماه پیش بود که نطفه مشکل بسته شد. آن هم روی دوچرخه در یک سربالایی. البته بهترین جا برای بسته شدن نطفه نیست ولی طبیعت این جور ماجراها این جوری است دیگر. هر جایی ممکن است رخ دهد. کاریش نمی شود کرد. وسیله پیشگیری هم ندارد. 

داشتم با دوچرخه می رفتم کالج. یعنی کتابخانه کالج. این شهری که من در آن زندگی می کنم شهر تختی است. مثل اکثرشهرهای تخت کوچک آمریکای شمالی تشکیل شده از یک کلیسای جامع و یک فروشگاه وال مارت و خانه هایی که به دور این برطرف کنندگان اصلی ترین نیازهای بشری – یعنی محراب عبادت و دستمال توالت – خیمه زده اند. شهر من – نمی دانم بتوانم بگویم شهر من – این شهر که من الان در آن درس می خوانم کلی هم راه دوچرخه سواری دارد و تقریبن همه کس به جز کشیش کلیسا و مدیر وال مارت با دوچرخه این ور و آن ور می روند. یک جاهای محدودی سراشیبی و سربالایی دارد. از بازی روزگار، سراشیبی ها همان جاهای هستند که سربالایی ها هستند. مثل همه کارهای زندگی، مهم این است که از کدام طرف بهشان نگاه کنیم. رسیده بودم به یکی از معدود سربالایی ها. سرعتم کم بود و آن مرد را دیدم که چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد. مست نبود. یعنی خدا می داند که بود با نبود. به نظر من این لنگر انداختنش در هر گام محصول هیکلش بود. به قدری بزرگ بود  که در هر قدمی که بر می داشت کل بدنش به آن سوی دیگر می رفت وبعد پایش را محکم می کوبید زمین. ستبر. کاپشن سربازی پوشیده بود و زیر آن یک پیراهن چهارخانه به زمینه قرمز. با شلوار جین و پوتین های رنگ و رو رفته باغبانی. موهای لخت بلند آویزان بر روی دوشانه. وقتی می گویم بلند، یعنی بلند. وقتی می گویم لخت، یعنی لخت. اگر روزی به من می گفتند یک رئیس قبیله سرخپوستان را تجسم کن. این مرد می آمد توی ذهنم. صورت سرخ آفتاب خورده. سه تیغ. و خطوط چهره کاملن مشخص. دماغ عقابی و چشمانی که زل می زدند به تو. بر روی دوچرخه. در سربالایی. به دور از کلیسا و وال مارت. شاهبازی که به شکار مگسی می آید.  

پاییز در این مناطق شمالی آمریکای شمالی خیلی زیباست. طوفان رنگارنگ. سرخپوست غول پیکر داشت به سمت من در سرازیری قدم بر داشت و من داشتم به سوی او در سربالایی پا می زدم و باد خنک خزانی هم داشت صحنه مصاف ما را با برگ های زرد و قرمز و نارنجی می آراست. از چند قدم و پدال مانده، دیگر کلن زل زده بودیم به یکدیگر. آخرین چیزی که در این دنیا انتظارش را می کشیدم این بود که در این قصبه دور افتاده در ینگه دنیا سرخپوست پیل تنی به من بگوید "هی میتی". اگر روزی می شنیدم در کلیسا دستمال توالت می فروشند یا در وال مارت دعا می خوانند کمتر از این متعجب می شدم. انگار برق گرفته باشدم. البته برق دویست و بیست ولتی ایران. چون برق صد و دهی این ها نمی گیرد. بر خلاف خود صد و ده ایران. الان که فکر می کنم می بینم در مملکت ما همه چی می گیرد. از جمله بلوف. می دانم که قدیم ترها بعضی ها به جای آقا مهدی می گفتند آق میتی. ولی در کل سی و اندی سال زندگی من فقط یک نفر به من می گفت میتی. نه مادر و خواهرها، بلکه پدرم. یکی دو سال بعد از مرگش از مهری خواهر بزرگم پرسیدم یادش است که من از کی شدم میتی و پاسخ شنیدم از وقتی که او یادش است. همه عالم به من می گفتند مهدی. حتی مامان و مهری و بعدها مهرانه. این بود که دهانم خشک شد. البته اگر رئیس قبیله گفته بود هی مهدی باز هم دهانم خشک می شد؛ ولی این دیگر نوبرش بود. نتوانستم بپرسم اسم مرا از کجا می داند. اسمی که پدر مرا با آن می خواند. هل شدم. فقط گفتم "هی" که در این سوی جهان علامت ماندن است نه رماندن. و در حالی که تعادل روحم بر روی جسمم و تعادل جسمم بر روی دوچرخه دست خوش تغییراتی جدی شده بود از سرخپوست قصه دور شدم. 

به کتابخانه که رسیدم تازه فهمیدم چه بر من رفت است. بیست اکتبر دو هزار و سه بود. شصت و سومین سالروز تولد پدرم. شش سال و چند ماهی پس از مرگش. اصلن از این وضعیت راضی نیستم، ولی روز تولدش یادم می رود و روز مرگش از یادم نمی رود. کتاب مدیریت بحران جلویم باز بود. قطعن چیزی بیش از یک کتاب لازم است تا ما را از بحر بحران های شخصی برهاند. زادروز پدر را از یاد برده بودم که سرخپوستی از سرزمین ناآشنا من را به نامی صدا زد که او می خواندم. کتاب و دفتر را رها کردم و پریدم روی دو چرخه و پدالش را گرفتم تا آن سربالایی کذایی که اینک شده بود سرازیری. مثل خود زندگی. خیابان از برگ خزانی به سان پیرهن رنگرزان، ولی نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان. رئیس را دیگر ندیدم. نه آن روز و نه روزهای دیگر. نه دم در کلیسا و نه توی صف وال مارت.

خوبی آمریکای شمالی این است که مرتب قبض می آید در خانه آدم. قبض کاغذی نمی گذارد آدم قبض روح شود. این برق گرفتگی دو سه روزی با من بود. و بعد کار و بار و درس و مشق و قهر و آشتی و خرید از وال مارت، میتی را از یادم برد؛ و سرخپوست را. البته هر وقت رکابم به آن سربالایی/سرازیری می افتاد به این سوال فکر می کردم که پدرم با این رئیس قبیله چه کار داشته است. تا گذشت و نه ماه بعدش دوست دختر کانادایی ام دعوتم کرد به یک جشنواره سه روزه موسیقی در گوئلف اونتاریو. گرین کارتم تا آن موقع به دستم رسیده بود وبنابراین رسیدن به کانادا کار یک اتوبوس بود. کانادایی ها از کارت داران آمریکایی روادید طلب نمی کنند. وقتی اتوبوس در مرز ایستاد، سربلند و سرفراز، گذرنامه ایرانی را به مأمور مرزی کانادایی نشان دادم که عمامه سیک ها بر سرداشت و کارت سبز را هم رویش گذاشتم و بالبخندی به پهنای امپراطوری هخامنشی پای در سرزمین ملکه بریتانیا در شمال قاره آمریکا گذاشتم. 

دانشگاه گوئلف یک دانشکده کشاورزی مشهور دارد. هرجا که دانشکده کشاورزی مشهور داشته باشد علفش هم مرغوب است. این جشنواره موسیقی هم هر سال در یکی از آخر هفته های آگوست در یک جزیره روی دریاچه ای نزدیک گوئلف برگزار می شود. مردم می آیند جمعه و شنبه و یک شنبه چادر می زنند، موسیقی می زنند و البته علف مرغوب. وود استاک از نوع کانادایی اش. روز دوم بود که نشسته بودیم روی یک نیمکت دور شراب نامرغوب و علف مرغوب که یکی از هم نیمکتی ها از من پرسید کجایی هستم. به نوعی تنها مو سیاه جمع بودم. آقایی بود جا افتاده با موهای طلایی و چشمان آبی، ریش بزی و پیرهن مردانه اتو شده و دستمال گردن. برای جو هیپی مسلکانه آن جزیره خیلی شق و رق بود. برهر انگشت دستانش انگشتری عجیب و غریب داشت. جمع اضداد بود. اگر از من می خواستند که حدس بزنم چه کاره است می گفتم در یکی از محلات بدنام تورونتو شغل آبرومندانه ای دارد. مثلن کشیش است یا مدیر وال مارت. همین که فهمید ایرانی هستم از من پرسید آیا عمر خیام را می شناسم. جز معدود دفعاتی بود که به برتری زبان فارسی بر انگلیسی ایمان آوردم. نه به خاطر شاعر ملحد که آوازه اش به این جزیره میان دریاچه رسیده بود بلکه چون در انگلیسی معادلی برای پ نه پ نداریم. به جایش گفتم البته که می شناسم. هم نیمکتی تقاضا کرد که اگر می توانم شعری از حکیم به انگلیسی برایش بخوانم و اضافه کرد که نسخه ترجمه فیتزجرالد را در خانه اش دارد. با کمی شرمندگی اظهار داشتم که ترجمه من قطعن به روانی ترجمه استاد نیست ولی حال که ما نشسته ایم و داریم شراب می نوشیم و دوستانمان هم البته دارند علف دود می کنند باید از آن استاد دگر یاد کنم که فرمود "من در عجبم ز می فروشان کایشان - به زان چه فروشند چه خواهند خرید". دیدم که به خنده افتاد. گفت هر وقت که می رود وال مارت دستمال توالت بخرد چنین چیزی را به مسئول فروش می گوید. بعد جدی شد . گفت می دانی یکی از مشکلات اصلی زندگی من را حل کردی. بعد ادامه داد یعنی تو و عمر خیام. پیش خودم گفتم هو الشافی. خودش را معرفی کرد. باب یک چیزی. به هر حال اسم کوچکش باب بود. بعد برایم توضیح داد که عتیقه جمع می کند. از آمریکای جنوبی تا شرق آسیا. با بومیان آمازون و ببرهای تامیل نشست و برخاست دارد. به مانند یکی از عجایب هفتگانه یک پایش این ور اطلس است یک پایش آن ور اطلس. گفت اگر کارم در آمازون یا تامیل گیر افتاد می توانم بگویم رفیق باب هستم و مشکلم سریع حل می شود. فکر کنم در آن جاها باب الحوائج باشد. نمی دانم چه قدرش راست بود و چه قدرش ناراست. ولی یک مدتی در مورد فتوحاتش در اقصا نقاط جهان داد سخن داد. گفت این اواخر نوعی از کک به تنبانش افتاده که باعث شده تصمیم بگیرد کلکسیون عتیقه جاتش را بفروشد. فقط نمی دانست آتش را در لندن بزند به مالش یا در نیویورک. مثل الاغ بوریدان در گل مانده بود. گفت این تصمیم ناپذیری به شدت زندگی اش را تحت تأثیر قرار داده و حالا می داند که چه کند. با هیجان وصف ناپذیری پرسیدم لندن یا نیویورک و امیدوار بودم که بگوید نیویورک شاید من هم می توانستم در جلسه حراج حاضر شوم. دوباره جدی شد و مکث کرد و گفت ای جوان! من جانم را بارها در راه این عتیقه ها به خطر انداخته ام. این ها را بفروشم که به جای جانم چه بگیرم؟ چه چیز بهتری؟ تو یکی ازمشکلات بزرگ زندگی من را حل کردی. اصلن نمی فروشمشان. بعد باز تأکید کرد که تو و عمر خیام. پیش خودم گفتم کاش مشکلات بزرگ همه با یک بیت شعر حل شود.  نمی دانم چرا یک هو یاد مشکل خودم و سرخپوست نه ماه پیش افتادم. عتیقه باز اسمم را پرسید. از روی شیطنت گفتم میتی. گفت چه جالب من هم میتی هستم. خندیدم. خیلی خندیدم. گوئلف است دیگر. آدم زیاد می خندد. جای عمر خالی که می سرود من بنده آن دمم. گفتم امکان ندارد اسم او هم میتی باشد، با این شکل و شمایلش. انگار که یک روز تمثال حکیم عمر خیام را با موهای بور و چشمان آبی بکشند. می شود چیزی شبیه عیسی مسیح. گفت که میتی کامل نیست. بلکه نصفه میتی است. دیگر مطمئن شدم که قبل از باده گساری، علف گساری هم کرده است . فکر کردم بد نیست من هم  به او بگویم که حالا که تو نصف میتی هستی من هم نصف باب هستم. می شدم دریچه. باز خنده ام گرفت.کلن خنده در فضا بود. در مجموع فضای کانادا خنده دار تر از آمریکاست. بعد توضیح داد. گفت مادرش میتی بوده است یعنی یکی از والدینش بومی کانادایی بوده و دیگری سفید. به این نصف سفید- نصف قرمزها در کانادا می گویند میتی. پدرش کلن سفید بوده. بنابراین خودش نصف میتی است که می شود ربع سرخپوست. گفت البته هنوز سنت سرخپوست ها را رعایت می کند و هر وقت غریبه ای را می بیند به او سلام می کند و به رسم آن سرخپوست ها می گوید: "هی میتی". تو گویی همه هم قبیله ای اند. پیش خودم گفتم تو هم یکی از مشکلات اساسی زندگی من را حل کردی. آن هم بدون بیت، باب رحمت شدی. دوست دخترم و دوستانش آمدند سراغمان. موسیقی شبانه داشت شروع می شد و باید می رفتیم به سمت نوازندگان. نمی شد بنشینم و ازخلسه لحظه لذت ببرم. آمریکای شمالی است دیگر. قبض هایش مانع قبض روح می شوند. 

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

این جور که دارد پیش می رود

محمد هاشمی، برادر آیت الله هاشمی رفسنجانی، واکنش ها به سخنان اخیر برادرش را هجمه های سازماندهی شده محفلی توصیف کرد و گفت که برادرش از نزدیکترین یاران امام بوده است و طبیعی است که در محافل خصوصی از ایشان سخنانی را شنیده باشد که عموم نشنیده اند. وی در پاسخ به این سوال که آیا اعلام این مسئله که حضرت امام با حذف برخی شعارها موافق بوده است نشان از رو به تحلیل رفتن حافظه آیت الله هاشمی ندارد گفت این سخنان را بدخواهانی می زنند که نتایج معنادار انتخابات اخیر را نفهمیده اند و از حضور آیت الله در انتخابات نود وشش نگران هستند. سیل جدید انتقادات علیه رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام از زمانی شروع شد که به دنبال Followکردن Twitter  رضا پهلوی توسط حسن روحانی، آیت الله هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با یکی از خبرگزاری ها اعلام کرد که امام اساسن مخالف شعار "مرگ بر شاه" بودند و حتی در مواردی از دوران پیش از انقلاب با عبارت "زمان آن خدا بیامرز" یاد کرده اند.

 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

این اما نگذشت

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 
 
رز: این آقاهه کیه؟ چه لهجه بامزه ای داره.
من: گوئنکا جی. اهل برمه است.
رز: چی می گه؟
من: یک شیوه مراقبه درسکوت داره که اساسش بر این که همه چیز در گذر است. دیروز مرد.
رز: دوستش داشتی؟
من: آره.خب. ولی به قول خودش این نیز بگذرد.
رز: فردا هم که سالگرد مامانته.
من: آره.
رز: خب این آقاهه به جای خودش ولی حتمن تا حالا یاد گرفتی بعضی چیزها نمی گذرن.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

جور امانت



يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

 من: این موبایل عهد بوق چیه؟
رز: خیلی هم خوبه همه کارهای منو راه می اندازه. امانتش گرفتم.
من: ولی باید این گوشی های هوشمند جدیدو ببینی.
رز: دیدم.
من: نمی خوای یکی بگیری؟ کلی کارهای هوشمندانه می کنن.
رز: من اون کارها را رو خودم می کنم. بعضی وقت ها فکر می کنم مجموع هوش هر آدمی و گوشی موبایلش مقدار ثابتیه.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

دارو غذا نیست و بر عکس

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: چی داری می خوری؟
من: چهار هفت یک.
رز: چهار هفت یک چیه؟ خوشمزه است؟
من: اصلن. ولی چهار ماده معدنی هفت نوع ویتامین و فیبر مورد نیاز روزانه ات رو به طور کامل تامین می کنه.  
رز: آره نمی دونم چند وقته چی شده مردم این طرف  غذا که می خورن انگار دارن دوا می خورن. همش راجع به یک سری عدد حرف می زنن. فکر می کردم طرف شما از این خبرها نباشه. یا شاید هم تو خیلی این طرفی شدی.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

این کی بود عنکبوت؟

یک چند وقتی راحت بودم. وقتی می رفتم سر خاک بابام کسی مزاحم ما نمی شد. لازم نبود سلانه سلانه برم سر قبر و تمام مدت زیر چشمی این ور و آن ور را بپام که کسی بیاد یقه ام را بگیرد و بپرسد: "فعلت چیه؟" اصولاً قطعه صد و چهل و شش قطعه خلوتی است. حیف شد. آدمهایش- یعنی قبرهایش- مال هفده هجده سال پیشند. دیگر کسی سراغشان نمی آید. آن موقع ها هم از قرار قبر دوطبقه مد نبوده است. اگر کسی از فک و فامیل اموات این قطعه ریق رحمت را سر بکشد کسی نمی آید این زبون بسته ها را زا به راه کند و یک همخانه بالا سرشون بچپاند. فکرشو بکن یک بیست سالی هست که دار فانی را وداع گفتی و آن وقت یک هو یک عده از آسمان نازل شوند و با کلنگ بیفتند به جان آرامگاه ابدیت و صدای نکره ای به ضرب آمپلی فایر چهار ستون روحت را بلرزاند که ای وای از وحشت شب قبر. شما هم نتوانید لام از کام باز کنید که "مومن! فعلت چیه؟ نمی گی یکی این جا خوابیده؟" این روزها واقعن باید یک مدتی صبر کنید تا مرگ برایتان آرامش بیاورد. البته دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. بالاخره قطعه می شود یک قطعه جا افتاده. به قول مراد آدم باید بعد از مرگ هم صبر پیشه کند. من که واقعن خوشحال بودم قبر بابام یک طبقه است. تازه درختهای این قطعه هم دیگر بزرگ شده اند. این خودش یکی از دلایل خلوت بودن صدو چهل و شش است. تیمار لازم ندارند. جدیدن هم که مسئولین قبرستان سیستم لوله کشی را توسعه داده اند و با شلنگ آبشان می دهند. قبلن ها به این قطعه و چندتا قطعه دور و برش مراد می رسید. مراد افغانی بود. این که می گویم بود نه این که حالا مرده باشد. برگشته است افغانستان. مرد خیلی محترمی بود. اولین دفعه مراد بود که سر قبر بابام ازم پرسید فعلم چیه. یعنی یک مدتی هی می چرسید که فعلم چیه. باورش تمی شد قبر بابام اون جا باشه. ولی کم کم دیگر کاری به فعل من نداشت. به جایش ازم می پرسید: "جانت جوره؟" من خیلی با این جور احوال پرسی حال می کردم. توی استادیوم به برو بچه ها همین را می گفتم. یک دفعه به من گفت که در دولت نجیب معلم علوم بوده و بعد که مجاهدین آمدند سر کار شغلش را از دست داده. بعد هم که طالبان آمدند سر کار داشته جانش را از دست می داده که فلنگ را می بندد و می آید ایران می شود مسئول آبیاری نهال های مات سرا. افغان ها به قبرستان می گویند ماتم سرا. به طالبان ابراز ارادت می کرد. می گفت تا قبل از ملاعمر فکر می کرده است شغل مرد به جانش می ماند. سر کلاس هم به بچه های بدبخت می گفته کار زندگی است. یا زندگی کار است. دقیقن یادم نیست. ولی مضمونش این بوده که عین هم هستند. ملاعمر که آمده بود فهمیده بود که فرق دارند و آدم می شود برای نجات جانش شغلش را عوض کند. می گفت نور بر جهالتش تابیده شده است. فکر می کنم کمی اغراق می کرد. اصولاً اهل اغراق بود. می گفت اوضاع افغانستان درست می شود. ولی به هر حال آدم روشنی بود. یعنی انگار روشن شده بود. برای بعضی ها جنگ داخلی کار لامپ مهتابی را می کند. بهش می گفتم اگر یک روز رفت افغانستان برود پیش مخملباف و از او بخواهد یک فیلم درباره زندگی اش درست کند. حالا نمی دانم به پند و اندرز من گوش داده است یا نه. اما اگر گوش می داد شاید پولدار می شد. آن وقت دیگر نگران این نمی ماند که بعد از کرزای که می آید و چه می کند. به هر حال من برایش از صمیم دل آرزوی خوشبختی می کنم. هوای درخت سر قبر بابام را داشت. درخت قبر بابام با بقیه درخت ها فرق می کرد. هلو انجیری بود. این که می گویم بود نه این که حالا نباشد یا مثلن مراد درخت را با خودش برده باشد افغانستان. مراد هیچ وقت چنین کار فجیعی با هیچ درختی نمی کند. عاشق گل و گیاه بود. می گفت اطلاعاتش درباره گیاهان در این سال ها حسابی اضافه شده است. یک دفعه بهش گفتم کار توی ماتم سرا این خاصیت را دارد. حالا می تواند در کلاس های درسش چیزهای بیشتری از گیاهان به بچه ها بگوید. مطمئنم که راجع به هلو انجیری هم حرف خواهد زد. جغرافیای کشورهای همسایه افغانستان را هم که حتمن بهتر بلد شده است. این هم از خواص کار در ماتم سراست. دندان های مراد سیاه سیاه بودند. فکر کنم از ترس طالبان مسواک نمی زد. دلم برایش تنگ شده است. بعد که رفت مروت آمد و شد مسئول آبیاری. مروت بچه اردبیل است. دو تا ایراد بزرگ دارد. اول این که هلو انجیری برایش با بقیه درختها فرقی ندارد. دوم این که پرسپولیسیه. عاشق "کاریم باقری". ولی بچه بامرامیه. بچه مودب و نجیبیه. هر وفت بهش می گفتم آبیته می گفت فلان کاریم باقریته. من هیچ وقت نفهمیدم فلان کریم باقری کجاش می شه. واقعاً می گفت فلان. نه این که اون چیزی دیگه می گفت و من از ترس ارشاد اینجا بنویسم فلان. با حیا بود و راز نگه دار. اگر دلش نمی خواست چیزی رو به کسی بگه هیچ وقت بند را آب نمی داد. خیلی چیزها هست که مروت می دونه ولی نمی گه. مثلاً کل ماجرای زندگی گداها و فاتحه خونهای قبرستان را از بر است. می داند کدامشان می روند زیر جنازه تا جیب تشییع کنندگان را بزنند. ولی نمی گه. دهنش محکمه. گداها و فاتحه خوان ها من را می شناسند. سر و کله  تازه واردهایشان بعضی اوقات توی صد و چهل وشش پیدا می شود. ولی خوب از بچه هفده هجده ساله چیزی نمی ماسد. تازه قطعه که خلوت باشه گداهایش هم کم می شود. فاتحه خون که کم بشه قطعه خلوت میشه. یک جور دور مطلوب. ولی خب هر کاری تازه کار هم دارد. چرخه تولید و مصرف دعا باید بچرخد. وسط گداها رجب و شهرزاد خوش خیم بودند. نمی دانم مال کجا بودند ولی مثل این که پول هایشان را جمع کردند برگشتند ولایتشان. مروت می دانست بچه کجایند. ولی نمی گفت. شهرزاد خوشگل بود. فال می گرفت. کف هم می دید. می گفت تو کف دست خودش دیده که چهل وشش سالگی می میرد. هر وقت اینو می گفت من بی اختیار می گفتم "ایشااله صد و چهل و شش سال عمر کنی" بعد هم می دویدم طرف صد و چهل و شش. یک چیزی توی چشمهایش بود که هر وقت به من زل می زد من باید می دویدم سر قبر بابام. یک پنجاه شصت باری فال من را گرفت بود. محض رضای خدا دو دفعه اش عین هم نشده بود. آخرش هم که زل می زد توی چشمهایم. من هم که یک تیغ می رفتم سر منزلگاه ابدی پدرم. رجب مرض فند داشت. می گفت ارثیه. من ولی فکر می کنم بس که خرما و حلوا سر خاک بنده های خدا تناول کرده بود به این روز افتاده بود. مرض قندش ارث قبرستان بود. حیف شد رفتند. مروت می گفت دل من پیش شهرزاد گیر کرده است. می گفت این که می رم روزی دو دفعه کفمو ببینه علتش همینه. اشتباه می کرد. من بیشتر چون آدم آینده نگری هستم این کار را می کردم زندگیمو همین جوری باری به هر جهت که نمی گذرونم. می خواستم ببینم چی می شم، چی می شه، عاقبت کار ما به کجا می رسه. اصلن کلن اوضاع چه جوریه. حیف شد رفتند. مزاحم من هم نمی شدند. شهرزاد هم که خیلی خوشگل بود. یک دفعه از مروت پرسیدم این ها چرا بچه ندارند. گفت "برو بچه! خدا ستار العیوبه" من هم رفتم. البته دلخور شدم و رفتم. خب اگر علتشو می گفت من درک می کردم. تازه بگو می دونم نمی گم، دیگه لفظ قلم حرف زدن نداره. تو که فرق ستار و ابی رو نمی دونی این چه حرفیه می زنی؟ خدا ستار العیوبه! در ضمن شهرزاد هیچ عیبی نداشت. شاید هم خوشگلی زیادی عیب باشد. البته زود دلخوریم رفع شد. مروت کارش درست است. شهرزاد و رجب که رفتند لطف اله پیداش شد. معروف بود به لطف اله کنه. اون از اون بدخیم ها بود. گیر سه پیچ می داد تا یک پولی از صاحبان عزا بتیغد. مروت می گفت من از لطف اله کنه کنه تر ندیدم. ولی من از لطف اله کنه بد صداتر ندیدم. بسم الله رو که می گفت آدم می فهمید ضجر از دست دادن عزیزان چندان بزرگ هم نیست.  تو این دنیا مصیبت از در و دیوار می باره. بعضی اوقات هم از حنجره فاتحه خوانها. فکر کنم آلزایمر هم داشت. هر شب جمعه من را زیر هلو انجیری صد و چهل و شش می دید باز می زد زیر فاتحه. همیشه هم وقتی پول نمی دادی دلخور می شد. بابا! مادرت خوب، پدرت خوب اصلاً معلوم هست تو فعلت چیه؟ برو خدا روزی تو یک جای دیگر حواله کند. عنکبوت هم بود. نمی دانم چرا اسمش را گذاشته بودند عنکبوت. اصلاً شبیه عنکبوت نبود. مروت حتماً می دونه. ولی نمی گه. یعنی راستش من ازش نپرسیدم. لابد برای این که نگه یک جمله قصار راجع به بندپایان تحویلم میده. مثلن این که اسرائیل از خانه عنکبوت سست تر است. جای مراد خالی بیاید راجع به جغرافیای سیاسی و محصولات کشاورزی اسرائیل حرف بزند. یک مدت دیگر این جا بمانم می توانم دیپلمم را بگیرم. این جا قبرستان نیست، دانشگاه است. بابا من ازت پرسیدم چرا به این بنده خدا می گویند عنکبوت. راست و پوست کنده بگو نمی گم. یک کلام ختم کلام.  تازه حالا که اصلاً ازت نپرسیدم. یعنی یک کاری می کنی آدم ازت نپرسه. فهمیدن علت عنکبوت بودن عنکبوت هم که به کسی عمر جاویدان نمی دهد. معمای ابولهول هم که نیست. بالاخره می فهمم. هر کس می رسد به عنکبوت ازش می پرسید "این کی بود، عنکبوت؟" اون هم چندتا فحش خواهر و مادر  بهش می داد و می رفت. یک دفعه توی استادیوم دیدمش. نیروی انتظامی یک دختری را گرفته بود. می خواست بره فوتبال ببینه. عنکبوت هم داشت با افسر پلیس حرف می زد. بعد دخترک را بردند. عنکبوت از قرار خیلی شاکی شده بود. رفتم جلو گفتم: "این کی بود عنکبوت؟" فحشم داد. به افسر پلیس هم فحش داد. به بالاتر از افسر پلیس هم فحش داد. گفتم: "مبارکه عنکبوت! تاکسی خریدی به مقامات فحش می دی؟" بالاخره یک روز از خودش پرسیدم چرا بهش می گویند عنکبوت. گفت که خفه شم. گفتم که نمی شم. گفت که برم از مروت بپرسم. می دونستم مروت بهم نمی گه. عنکبوت بودن عنکبوت یک چیزی بود تو مایه های فلان کریم باقری. ولی ککش افتاده بود به تنبانم. واقعاً کنجکاو شده بودم بدانم چرا به عنکبوت می گفتند عنکبوت. گفتم برم از لطف اله کنه بپرسم. گیریم که اون حافظه درست و حسابی نداره. سر راه رفتم یک سری به صد و چهل و شش بزنم. دلم گرفته بود. بعضی ها گریه می کنند که دلشون وا بشه. من باید کفمو بگیرند تا دلم باز بشه. ولی خب شهرزاد که دیگر نبود. رسیدم به قطعه دیدم یک عده سر قبر بابام نشستن. هفت هشت نفری می شدند. شیک و پیک بودند. یک آقایی که کراوات زده بود داشت با مروت حرف می زد. بعد مروت رفت سمت کیوسکش. عنکبوت هم آن جا بود. روی قبر بابام داشت فاتحه می خواند. زن ها هم شروع کردند به فاتحه خوندن. درست روی قبر بابای من. مرتیکه کرواتی یک سیگار روشن کرد و یک پولی به عنکبوت داد. بد جوری قاطی کردم. اماکن باید سیگار کشیدن سر مزار را هم ممنوع کند. برای بهداشت روانی جامعه خوب نیست. کارد می زدی خونم در نمی آمد. یهو دیدم دارم دنبال یک تکه چوب می گردم بیفتم به جانشان. مروت من را دید. گفتم: "مروت اینا کین؟". مروت دو دستی من را چسبید. داد زدم: "مروت اینا کین؟ مروت اینا فعلشون چیه؟ مروت اینا سر قبر بابام چه غلطی دارن می کنن؟" مروت منو کشید پشت درخت ها. فریاد زدم: "مروت اینا کین، چرا نمی گی؟ اینا هم فلان کریم باقرین؟" لطف اله کنه هم سر رسید. من را کشیدند سمت کیوسک مروت. داد می زدم. یادم نیست چی می گفتم. مشت و لگد ول می دادم. زورشان به من نمی رسید. بعد عنکبوت آمد. دیگر داد نمی زدم؛ جیغ می کشیدم. فحش می دادم. عنکبوت را که دیدم جیغ زدم: "اینا کی بودن عنکبوت؟ اینا کی بودن عنکبوت؟" عنکبوت فحشم نداد. شاید چون جای این که بگم این کی بود عنکبوت می گفتم اینا کی بودن عنکبوت. شاید هم دلش برایم سوخته بود. بالاخره بردنم توی کیوسک. لگد زدم. مروت و عنکبوت سفت نگهم داشته بودند. هنوز فحش می دادم. بعد زدم زیر گریه. ولم کردند. های های گریه می کردم. دستهایم را کرده بودم توی موهایم و زار می زدم. بعد دوباره بلند شدم. باتوم مروت را برداشتم که از کیوسک بزنم بیرون. مروت من را نگه داشت. فحش دادم. گریه کردم. داد زدم. لگد زدم. جیغ زدم. دوباره نشاندنم. بعد گریه ام بند آمد. گفتم که می خوام برم سر قبر بابام. مروت گفت که صبر کنم با اون برم. عنکبوت گفت: "رفتن." چهار نفری رفتیم بیرون. رسیدیم سر قبر. زدم زیر گریه. گریه ام زود تمام شد. اشکی نمانده بود. هق هق می کردم. تمام بدنم هق هق می کرد. افتادم روی قبر. سرم را که بلند کردم دیدم لطف اله کنه دارد فاتحه می خواند. مروت اهل فاتحه نبود. بیشتر اهل فوتبال بود. عنکبوت یک سیگار روشن کرده بود. بعد زیر بغلم را گرفتند و برم گرداندند به کیوسک مروت. مروت گفت که دیگه حق ندارم بیام سر این قبر. گفت: "آقاهه زاغ سیاهت رو چوب زده پسر و فکر می کنه دنبال ارث و میراثی" گفت  که یک نامه از مسئولین قبرستان بهش نشان داده است که تویش نوشته بود بعضی ها با انگیزه های مشکوک دور قبر برادر خدابیامرزش پرسه می زنند. نوشته بود که وظیفه آقای مروت علیزاده است که مانع این امر شود. چشمهایم را دوخته بودم به سقف کیوسک. کسی حرفی نمی زد. بعد چشمهایم را انداختم به آینه مروت. رنگم شده بود عین رنگ میت. عنکبوت گفت: "پسر بدشانسی آوردی، قبر صاحب داره. باید قیدش را بزنی" گفتم که نمی زنم. گفت : "اون ممه رو لولو برد. فاتحت مع الصلوات. حالا عیبی نداره می گردیم یک قبر بی صاحب دیگه پیدا می کنیم." لطف اله کنه گفت: "من قطعه های اینجارو مثل کف دستم بلدم. غصه نخور." چرت می گفت. چیزی یادش نمی ماند. این همه وقت نفهمید فعل من با قبر زیر هلو انجیری صدو چهل شش چیه. مروت یک دستمال داد دستم و خواست که اشکامو پاک کنم. فین کشیدم. بعد گفت: "همه می گردیم یک قبر دکتری مهندسی برات پیدا می کنیم." هق هقم بند آمده بود. گفتم: "شغلش مهم نیست. تاریخ فوتش باید سی خرداد هفتاد باشد. روز تولد من." انگار صاعقه بهشون زده باشد. مروت گفت: "بچه تو شناسنامه درست و حسابی نداری. اسم و فامیلتو درست نمی دونی چیه. اسم و فامیل صاحاب قبر برات مهم نیست. تاریخ تولدت رو از کجا فهمیدی؟ تو استادیوم بهت گفتن؟" گفتم که شهرزاد بهم گفته بود. عنکبوت یک تیغ فحش می داد. گفت که کار کف بینا اینه که آینده رو ببینن نه گذشته رو. گفتم همینه که هست، تاریخ فوت بابام باید روز تولد من باشه. یک نگاهی به هم کردند. لطف اله گفت: "حالا نمیشه فقط سال و ماهش جور باشه؟ این جوری کارمون سخت می شه." گفتم که نمی شه. مروت گفت: "اگه بهت بگم فلان کاریم باقری کجاشه هم نمی شه؟" گفتم که نمی شه. بعد عنکبوت گفت: "ملت مادرشون سر زا می ره این یکی باباش سر زا رفته." بعد فحش داد. بعد گفت: "ناراحت نباش پسر یک کاریش می کنیم. حالا بگو ببینم جانت جوره؟" سرم را تکان دادم. امیدوار بودم. انسان به امید زنده است. پیش خودم فکر کردم که حیف شد. قطعه صد و چهل و شش قطعه خلوت و جاافتاده ای بود. هلو انجیریش هم خیلی خوشگل بود.
 
*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"
تقدیم شده به محسن زمانی

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

حیوانم آرزوست

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

من: کمپینگ خوش گذشت؟ شنیدم خرس بهتون حمله کرده.
رز: حمله که نه. یک خرس ماده گنده با سه تا توله خرس مهمونمون شدن.
من:نترسیدین؟
رز: نه. خرس ها حیوونات خطرناکی نیستن. اذیتشون نکنی کاری بهت ندارن.
من: گراز ها چی؟
رز: نه. خطرناک نیستن.
من: گرگ چی؟
رز: گرگ ها چرا، خطرناکن.
من: به نظرت خطرناکترین حیوون چیه؟
رز: انسان.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

ترس از

ترس از این که سر و کله ماشین پلیس تو راه پیدا بشه.
ترس از این که شب خوابم ببره.
ترس از این که شب خوابم نبره.
ترس از این که گذشته بزنه بالا.
ترس از این که حال از دستم در ره.
ترس از این که تلفن تو وانفسای شب زنگ بزنه.
ترس از رعد و برق.
ترس از اون خانم نظافتکاری که یه خال رو لپش داره!
ترس از اون سگایی که بهم گفتن گاز نمی گیرن.
ترس از اضطراب!
ترس ازاین که مجبور شم جسد یک دوست رو شناساسی کنم.
ترس از این که پولم ته بکشه.
ترس از زیاد داشتن، هر چند مردم این یکی رو باور نمی کنن.
ترس از شرح حالهای روانشناسی.
ترس از این که دیر کنم یا قبل از همه برسم.
ترس از این که بچه هام پاکتامو خط خطی کنن.
ترس از این که اونا قبل از من بمیرن، و من احساس گناه بکنم.
ترس از این که مجبور بشم با مادرم در دوران سالخوردگی اش زندگی کنم، و دوران سالخوردگی خودم.
ترس از سردرگمی.
ترس از این که این روز، تلخ تموم شه.
ترس از این که پاشم و ببینم تو رفتی.
نرس از این که عشق نورزم و ترس از این که به اندازه کافی عشق نورزم.
ترس از این که اون چیزهای که دوست دارم برای اون کسایی که دوست دارم مهلک از آب دراد.
ترس از مرگ.
ترس از زیادی زندگی کردن.
ترس از مرگ.
اینو گفته بودم.


ریموند کارور