ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

شخصیت ننویی

بعضی اوقات از طرف شرکت ترجمه مأمور می شوم که به عنوان شاهد در جلسات ارزیابی شرکت کنم. نمی دانم چرا برخی چیزها مثل یکتایی خداوند، شهروندی کانادا و ارزیابی روانشناسانه مصدومین تصادفات رانندگی به شهادت احتیاج دارند.  انگلیسی مصدومین در این گونه جلسات ردخور ندارد و به مترجم هم نیازی نیست. فقط باید فرد سومی در جلسه بنشیند و بشنود و امضا کند تا محتویات جلسه رسمیت پیدا کند. به ندرت پیش می آید که به سوال و جواب های رد وبدل شده در این جلسات گوش کنم. معمولن صحبت ها تکراری است و من از این فرصت بی نظیر نود دقیقه ای که خداوند یکتا برای رویابافی روزانه در اختیارم می گذارد حظ نظر می برم و امیدوارم که تأثیر سوئی هم بر پیشینه ام نداشته باشد. بیشتر اوقات در میانه های جلسه از این که این شغل را انتخاب کرده ام شرمنده می شوم و از این رو جلسه که تمام می شود چک بیست و پنج دلاری ام را می گیرم و بالفور می روم جایی مانند سیاره نشین شازده کوچولو شرمندگی ام را فراموش کنم. آن چه اما من را به دنبال کردن صحبت های افسانه با دکترش راغب کرد پیراهن تیم ملی برزیل بود. در دو بازی به اندازه انگشتان دو دست گل خورده باشی، جام طلا را بدهی به بزرگترین تهدیدت و کفش طلا را بدهی به بزرگترین کابوست و بیایی جلوی مرد غریبه اسرار مگویت را بریزی بیرون، آن هم یک روز بعد از پایان همه چیزها، تنت هم یک پیراهن زرد طلایی باشد با شش ستاره. نفهمیدم انتظار بردن جام ششم را داشته یا این که قبل از آن که به سیاره هفتم پا بگذارد از هر اخترک ستاره ای بر پیرهنش حک کرده بود. لاجرم، شادابی چهره اش هم اصلن ربطی به طرفداران این روزهای برزیل نداشت.
برای آن که همه چیز از این که بود عجیب تر هم بشود در میانه راه دکتر از افسانه پرسید که کار کتابش به کجا رسیده و افسانه گفت که تمام شده است. من البته مانند هر شاهد وظیفه دانی سکوت پیشه کردم. جلسه که تمام شد با هم از اتاق دکتر خارج شدیم و من دیگر سکوت را جایز ندانستم و پرسیدم اسم کتابش چیست.
"شخصیت همه چیزها"
نمی دانم بالا رفتن ابرویم بود یا افتادن لبخند به گوشه لبم که چهره افسانه را ناگهان در هم برد و آن را مبدل کرد به چهره یک طرفدار دو آتیشه بزریل در نیمه اول نیمه نهایی جام جهانی. فکر کردم بد نیست کمی خودم را توضیح بدهم و بگویم قصد سوئی نداشتم. گفتم که پیش ازآن که شغل شاهد زنده را به عنوان کار نیمه وقت بپذیرم فلسفه خواندم والبته برایم عجیب است که بشود شخصیت همه چیزها را در یک کتاب نوشت – البته به جز کتب مقدس -  که امیدوارم کتاب ایشان از آن رده نباشد. عاقل تر از آن به نظر می رسیدند که مدعی داشتن کتاب مقدس باشند.  
چند دقیقه ای برایم از کتابش گفت. آن جور که  دستگیرم شد ادعای گزافی نداشته بلکه صرفن خواسته عنوانی طنزآلود برای کتابش انتخاب کند. کتاب شبیه یک دایرت المعارف بود و شخصیت آدم ها را بر مبنای اشیا جهان توضیح می داد. خواستم مثال بزند.
"مثلن این آقای دکتر شخصیت ماشین چمن زنی دارد. سطح را خوب و یک دست کوتاه می کند جوری که از جلسه بیرون می آیی فکر می کنی به به چه قشنگ. ولی به ریشه نمی زند و چندی که بگذرد همان آش است و همان کاسه. در ضمن شخصیت های ماشین چمن زنی یک خاصیت مشخص دارند: نباید سیمشان برود زیر ماشین."
اصلن تعبیر بدی نبود. پرسیدم نظرش در مورد من چیست.
" دیدی بعضی از مغازه ها هستند مختص وسایل آشپزخانه؟ بعد یک هو یک روز  یک سری چیزهای بی ربط به آشپزخانه هم می فروشند؟ معمولن هم قیمتشان خیلی خوب است. مثل قفسه کتاب. آدم برای خرید دیگ و ماهیتابه و هونگ میرود آن جا ولی با یک قفسه بر می گردد خانه که اصلن لازمش نداشته. بعد نمی داند باهاش چه کار کند. به این راحتی هم نمی شود از دستش خلاص شد. شما از ان قفسه های کتاب هستی در مغازه لوازم  آشپزخانه فروشی."
این هم بد نبود. شخصیت همه چیزها. رفتم در فکر شخصیت دوستان و دشمنان. خداحافظی کردیم. سوار ماشین که شد شیشه را پایین کشید.
"فرهاد کنجکاو نپرسیدی چرا شیش ستاره؟"
گفتم داشتم به شخصیت دور و بری هام فکر می کرد.
"اگر نپرسی فکر می کنم نظر سوئی داشتی اون جور زل زده بودی به اون جای پیرهنم!"
گفتم خب باز جدای شکر خدای واحد باقی است که می شود رفع سوء پیشینه کرد. واقعن چرا شش ستاره؟
"نمی دونم. من خیلی هم اهل فوتبال نیستم. هدیه است. از طرف یک شخصیت ننویی."
طلب توضیح کردم.
"شخصیت ننویی دیگه. ننو همیشه نشان راحتی و آرامشه. بخصوص توی تبلیغ  ها. یکی تو ننو وله که انگار خیلی هم داره بهش خوش می گذره. البته تا وقتی وارد یک ننو نشدی این جوریه. همین که وارد می شی می فهمی که چه جای ناراحتیه! کلن هم نمیشه تعادلتو حفظ کنی. بعضی ها این جوری اند."