ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

نیویورک طلبیده بود


ترجمه "پروژه رزی" نوشته گرام سیمسیون توسط نشر مرکز منتشر شده است. ویراستار متن دوست عزیزم علی معظمی بوده است. این بخشی است از فصل اول کتاب:

جین و کلودیا چند صباحی سعی داشتند من را در معضل همسریابی یاری دهند. متأسفانه رویکرد آن ها مبتنی بر پارادایم کلاسیک قرارگذاشتن با دخترها استوار بود، رویکردی که چون احتمال موفقیتش در مقایسه با حجم تلاش و تجارب ناگوار ناچیز بود، من پیش تر از آن عطایش را به لقایش بخشیده بودم. من مردی سی و نه ساله، قد بلند، ورزیده و با هوشم که به عنوان یک استادیار دانشگاه موقعیت اجتماعی نسبتاً بالا و در آمدی بالای متوسط دارد. منطقاً، گستره وسیعی از زنان باید مرا جذاب بیابند. لابد در عالم حیوانات، می توانستم از عمل تولید مثل سربلند بیرون آیم.
          علی ایحال، چیزی در من ناخوشایند زنان است. دوست پیدا کردن هرگز برایم به سادگی آب خوردن نبوده است و از قرار همان  نقص هایی که عامل این مشکل هستند تلاش هایم در برقراری روابط عاشقانه را نیز نقش بر آب کرده اند. فاجعه بستنی زردآلو گواهی است بر این مدعا.
          کلودیا من را به یکی از دوستان بی شمارش معرفی کرد. الیزابت متخصص علوم کامپیوتر و زنی بسیار باهوش بود که مشکل بینایی اش به کمک عینک طبی تصحیح شده بود. ذکر عینک از آن بابت رفت که کلودیا عکسی را به من نشان داد و پرسید که آیا این نکته برایم مهم هست یا خیر. چه پرسش فوق العاده ای! آن هم از طرف یک روانشناس! برای ارزیابی این موضوع که آیا الیزابت می تواند شریک زندگی من باشد – یعنی کسی که بتواند قوای ذهنی من را رشد دهد، بتوانیم با هم فعالیت هایی را انجام دهیم و شاید حتی دست به تولید مثل بزنیم – نخستین ملاحظه کلودیا واکنش من به سلیقه الیزابت در انتخاب قاب عینک بود، انتخابی که احتمالاً حتی سلیقه خودش هم نبود و از طرف عینک سازی به او توصیه شده بود.  این آن دنیایی است که بیخ ریشم بسته شده است. بعد کلودیا به من گفت: "در اعتقاداتش خیلی راسخ است." انگار که یک جای کار می لنگد.
"اعتقاداتش پایه و اساس علمی دارند؟" 
کلودیا گفت: "به نظرم بله."
چه عالی. انگار داشت من را توصیف می کرد.
          در یک رستوران تایلندی ملاقات کردیم. رستوران برای دست پا چلفتی ها میدان مین است، و من چون همیشه مضطرب بودم. اما همین که هر دو طبق قرار رأس ساعت 7.00 بعد از ظهر سر و کله مان پیدا شد، می شد گفت که اوضاع عالی شروع شده است. اگر ساعتتان با کسی کوک نیست، دورش را جدی خط بکشید.
          از غذا خوردن قسر در رفتیم بی آن که سوتی معاشرتی ای که بابتش سرزنش شوم از من سر بزند. وقتی نمی دانید آیا نگاهتان بر عضو درستی از بدن طرف متمرکز است یا خیر سخت است که درست و حسابی گفتگو کنید، اما من، بنا بر توصیه جین، بر چشمان محبوس در عدسی الیزابت خیره شده بودم.  این امر باعث شد که  فرایند غذا خوردن با بی دقتی انجام پذیرد، که به نظر نمی رسید الیزابت به آن وقعی گذاشته باشد. برعکس، ما مکالمه ای بسیار پربار درباره الگوریتم های شبیه سازی داشتیم. آدم خیلی جالبی بود! من هنوز هیچی نشده می توانستم قابلیت یک دوستی دائمی را در فضا ببینم.
          پیشخدمت منوی دسر را که آورد الیزابت گفت: "من دسرهای خاور دور را دوست ندارم."
          به ضرس قاطع می شد گفت این ادعا نمونه ای از تعمیم های نامعتبر بود بر مبنای تجارب محدود و شاید من می بایست حساب کار دستم می آمد. اما این فرصت را پیش آورد که پیشنهادی خلاقانه مطرح کنم.
          "می توانیم از آن طرف خیابان بستنی بگیریم."
          "خیلی هم عالی. به شرط این که بستنی زردآلو داشته باشند."
          ارزیابی ام این بود که تا این جای کار رشته امور در دستم است، و فکر نمی کردم ترجیح زردآلو گره ای در کار اندازد. اشتباه می کردم. بستنی فروشی گستره وسیعی از طعم ها را عرضه می کرد، الا زرد آلو که تمام شده بود. برای خودم شکلات با طعم فلفل چیلی روی دو تا قیف با طعم شیرین بیان سفارش دادم و از الیزابت خواستم که گزینه دومش را مطرح کند.
          "اگر زرد آلو ندارند، چیزی نمی خواهم."
          باورم نمی شد. همه بستنی ها اساساً، به این دلیل که غدد بزاقی را سرد می کنند، یک طعم دارند. این نکته علی الخصوص در مورد طعم های میوه ای صادق است.  انبه را پیشنهاد دادم.
          "خیلی ممنون ولی چیزی نمی خواهم."
          من فیزیولوژی غدد بزاقی سرد شده را با جزئیاتی چند برایش توضیح دادم. پیش بینی کردم که اگر یک بستنی انبه و یک بستنی هلو بگیرم، او نمی تواند بینشان فرق بگذارد. و از این جهت، تا حدی، هر دو معادل زردآلو هستند.
          الیزابت گفت: "کاملاً فرق دارند . اگر برای تو  انبه و هلو فرقی ندارند، مشکل خودت هست."
          در این لحظه بین ما بر سر یک مسئله عینی عدم توافقی حادث شده بود که به راحتی می شد به لحاظ تجربی فیصله یابد. من یک قاشق از هر دو طعم سفارش دادم. اما وقتی بستنی فروش آن ها را دستم داد، و من برگشتم از الیزابت بخواهم چشمانش را از برای اجرای آزمایش ببندد، دیدم جا تر است و بچه نیست. این هم از "پایه و اساس علمی". و "متخصص علوم" کامپیوتر.
          بعداً، کلودیا به من گوشزد کرد که می بایست پیش از رفتن الیزابت دور آزمایش را خط می کشیدم. صحیح است. اما در چه لحظه ای؟ چه نشانه ای در میان بود؟ این ها آن امور ظریفی هستند که از تیررس درک من خارجند. در عین حال نمی فهمم چرا حساسیت فوق العاده نسبت به طعم های نه چندان متمایز بستنی پیش نیاز شریک زندگی کسی بودن است. معقول است بشود فرض کرد برخی زنان چنین پیش نیازهایی را لازم ندارند. متأسفانه، فرایند پیدا کردن این زنان تا سرحد امکان ناکارآمد بوده است. فاجعه بستنی زردآلو به قیمت یک عصر زندگی من تمام شد، که اطلاعات کسب شده در مورد الگوریتم های شبیه سازی تنها بخشی از آن را جبران می کرد.  

پی نوشت: عنوان این پست جمله  ای است از ترجمه فصل بیست و یکم که مشکل ارشادی پیدا کرد و ما به پیشنهاد ویراستار گذاشتیم: "نیویورک چشم به راه بود."

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۵, پنجشنبه

زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟

راهنمای خواندن: پیشنهاد می شود خواننده قبل از شروع به خواندن – و حتی بهتر در خلال خواندن –  این آهنگ را با هدفون گوش کند.

 برای شخص الکس مک اینس اصلاً موضوع غریبی نیست که چهار ساعت و اندی با بیست و دو هزار و پانصد و دو نفر آدم دیگر در یک سالن بسکتبال به سر برد و وقتی برسد خانه خاطره ای داشته باشد متفاوت از بیست و دو هزار و چهار صد و نود و نه نفر از آن ها. از اولین روزهای که به یاد می آورد، تجاربش با آدم هایی که همزمان با او در یک موقعیت قرار می گرفتند متفاوت بود. اختلاف سه نفره بین دو عدد سطور قبل بابت چیست؟ آیا تجربه الکس با آن سه نفر دیگر یکی بود؟ دقیقاً نمی دانیم ولی آن سه نفر دیگر شب به خانه نرسیدند که بشود شب-خاطره شان را  با شب-خاطره الکس مقایسه کرد. سر  آن سه نفر چه آمد؟ در بزرگراه چهار صد و یک وقتی داشتند بر می گشتند کینگستون ماشینشان چپ کرد. داشتند سر این دعوا می کردند که آهنگ زنگ ها برای که به صدا در می آید متالیکا را برای بار سی و چهارم گوش بدهند یا نه که رفتند توی خاکی و خیلی زود، و البته با درد سریع برای خودشان و دردماندگار برای بازماندگانشان، فهمیدند نه تنها هرگز مپرس زنگ ها برای که به صدا در می آیند، هرگز سر گذاشتن سی دی در بزرگراه چهار صد و یک دعوا نکن. فرصت هم نکردند برخلاف توصیه خواننده، قبل از مرگ نگاهی به آسمان بیاندازند.
مسابقه بسکتبال بین چه تیم هایی بود؟ سالن بسکتبال بود ولی مسابقه بسکتبال نبود. مسابقه بود؟ بود. یک جورهایی مسابقه بود. بین دو گروه فلزکار سنگین. داشتند در کار خیر از یکدیگر سبقت می گرفتند. در ورزشگاه اصلی بزرگترین شهر کانادا که نامش را از خطوط هواپیمایی ملی کانادا گرفته بود، آیرون میدن و متالیکا کنسرت مشترک گذاشته بودند. در وصف لذت این کنسرت برای متال بازها زبان قاصر است. التقاط از سوی عموم فرهیختگان مردود دانسته شده است . حتی عرق خورها هم قاطی نمی خورند. اما این کنسرت دوگانه متضمن نوعی از شعف بود که تنها در بین خداباوران یافت می شود. با این ملاحظه که تقریباً هرگز نمی شود مثالش را در بین تک خداباوران یافت. چشیدن سعادت الهی از جام اضداد بود. انگار آدمی باشی همزمان مسلمان و یهودی  و برسی به ارض موعود  و در حالی که داری در مسجد الاقصی نمازمی گزاری بر دیوار ندبه هم سر تکان دهی. آن هم چه سر تکان دادنی، با آهنگ سالار مگس ها.
گروه متال انگلیسی آیرون میدن در وانفسای خواندن آهنگ های بالا رفتن از تپه و فرزند هفتم هفتمین فرزند ناگهان آهنگی از گروه متال آمریکایی متالیکا خواندند. پایش بیفتد گروه هایی که کنسرت مشترک می گذارند  به همدیگر نان قرض می دهند ولی هیچ کس نمی داند چه شد که کار از بذل نان به بذل جان رسید. انگلیسی ها کاری با آهنگ آمریکایی ها کردند که  بیست و دو هزار و پانصد و یک نفر آدم زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست  تا آخر عمرشان - که دست کم برای سه تایشان همان شب بود – به ضرص قاطع خواهند گفت بهترین اجرای زنگ ها برای چه کسی به صدا در می آیند متعلق به آیرون میدن است نه سازندگان آهنگ. تناقض غریبی بود. البته الکس مک اینس آن تک آدمی بود که چنین تجربه ای نداشت. در واقع الکس در کل چهار ساعت و چهل و دو دقیقه جار و جنجال و جیغ و ضجه و سنج، هیچ چیز نشنید. از شدت عشق کر شده بود؟ نه.
الکس خیلی قبل تر این حرف ها فهمیده بود که یک جای کارش عیب دارد، یا به عبارت پر طمطراق ترش همرنگ جماعت  نمی شود. خیلی زودتر از آن شب کذایی دوزاری اش افتاده بود که دنبال کردن زندگی ستاره ها و حرف زدن در باب سریال های محبوب القلوب و پوشیدن کفش آل استار در هفت آسمان تنهایی اش ستاره ای نمی افروزد. به تعبیری، شاید، از اولین روزهای مدرسه. یاد گرفته بود که آدم ها برای آن چه برای او مهم است تره خرد نمی کنند. آن چه برای او بامزه است نمی خنداندشان. آن چه برای او جالب است رگ گردن کسی را بیرون نمی زند. و زنگ ها برای او به صدا در نمی آیند.  این نکته واقعاً حقیقت داشت. زنگ در خانه زیرزمینی اش را جز مبلغین مذهبی به صدا در نمی آورند که با آن آی پادی که شبانه روزی در گوشش بود نتیجه آن می شد که مومنین همیشه دست از پا درازتر خانه اش را ترک کنند و فرصت ایمان آوردن از کف الکس برود. اما بروی کنسرت آیرون میدن و متالیکا و هیچ نشنوی دیگر نو بر بود. واقعاً هیچ نشنید؟ واقعاً نشنید.
الکس مک اینس در میسیساگا برای دولت فدرال کانادا چهار روز پشت سر هم روزی دوازده ساعت کار می کرد و بعد سه روز تعطیل بود تا چهار روز دیگر. ساعت کارش اما ثابت نبود و اگر این دفعه هشت صبح تا هشت شب کار می کرد، دفعه بعد می شد چهار روز شیفت، چهار بعد از ظهر تا چهار صبح و بعد می شد چهار روز شیفت هشت شب تا هشت صبح  و بعد بر می گشت به چهار روز شیفت، هشت صبح تا هشت شب و اگر خداوند به الکس عمر جاویدان داده بود همین برنامه را تا ابد ادامه می داد. برنامه، به مانند کتب مقدس، بنایی بلند بود و در امان از گزند باد و باران و انتخابات و تعویض دولت و سقوط بازار سهام و افزایش حداقل مواجب و وضعیت کواکب  و چه و چه. چهار روز کار، سه روز استراحت. چهار روز کار، سه روز استراحت. الکس مک اینس آن سه روز استراحت  بین شیفت های چهار گانه اش را با یک برنامه ثابت می گذراند. در زیر زمین خانه اجاره ای اش رو آی پادش آیرون میدن و متالیکا گوش می داد و آشپزی می کرد. شاهکارش خوراک جگر مرغابی با آهنگ ارباب عروسک ها بود. اگر روزی صفحه ویکپدیایی برای الکس باز شود، البته، شاید بشود از بلدرچین شکم پرش با آهنگ چیز دیگری مهم نیست هم یاد کرد. گربه سیاهش هم زنگ ها برای که به صدا در می آیند بود که هر چه با آن می پخت یا شور می شد و یا بی نمک.
برای بعضی ها دوتا شدن گروه هایی که در یک کنسرت اجرا می کنند کم از دوتا شدن آشپزها ندارد. الکس جزو این گروه نبود. خبر کنسرت مشترک که آمد روی سایت ها قلب الکس به تپش مضاعف افتاد. ساعت شروع بلیط فروشی  هشت شب  نوزده سپتامبر بود. مطابق برنامه ابدی، الکس قرار بود هشت صبح تا هشت شب نوزده سپتامبر کار کند. کارش که تمام می شد یک ربعه خانه بود. ولی ریسک نکرد. شیفتش رابا  دختر هندی همکارش کیشلین کادیلکار عوض کرد و از ساعت شش بعد از ظهر نشست پشت کامپیوتر سر سایت؛ مترصد شکار بلیط. کیشلین آدم مهمی است؟ خیلی. چرا؟ بهش می رسیم. زنگ برایش به صدا در می آید؟ گفتم که بهش می رسیم. آن شب در کنسرت بود؟ بله بود. بهش می رسیم. در ماشینی بود که در راه کینگستون چپ کرد؟ نه.
بلیط فروشی که باز شد الکس نفر شصت و سومی بود که بلیط خرید. تو گویی همزمان پاپ و خلیفه دست بر سرش گذاشته باشند و عفوش کرده باشند. رستگاری در ساعت هشت و بیست دقیقه شب. رستگاری مضاعف در ساعت هشت و بیست دقیقه شب نوزدهم سپتامبر.
فردای بلیط خری روز تعطیل الکس بود و او که از این بابت در پوستش نمی گنجید، نه متالیکا گوش داد و نه غذا پخت. زنگ زد به کیشلین که از او بابت فداکاری اش تشکر کند و ناگهان متوجه شد از قبل احساس شعف دوگانه زیارت همزمان آیرون میدن و متالیکا آن خجالت دائم الحضوری که در مواجهه با زنان در همه عمرش داشته– دست کم موقتاً – مرتفع شده است. زنگ ها که داشتند در آیفون کیشلین به صدا در آمدند، الکس مصمم شد که کیشلین را به شام شنبه بیست سپتامبر دعوت کند. آیا کیشلین دعوت را پذیرفت؟ بله. آیا اهمیت کیشلن در پذیرفتن این دعوت است؟ خیر. پس در چیست؟ بهش می رسیم.
در نزدیکی ایستگاه متروی رویال یورک تورونتو دو رستوران یونانی خوب هست. یکی تاریک و یکی روشن. آیا الکس کیشلین را برد به یکی از آن دو رستوران یونانی؟ بله. الکس خودش گاهی موساکا با آهنگ یک جایی در زمان می پخت. به دلایلی که در صفحه خیالی ویکیپدیای الکس ممکن است درج شود الکس بر این باور بود که موساکا اساساً بدون گوشت پخته می شود. اما همشهریان افلاطون به شکل تجربی بنای کاخ نظری اش را فرو ریزاندند. موساکا اولاً و بالذات با گوشت چرخ کرده درست می شود. هر گز مپرس گوشت ها برای که چرخ می شوند. کیشلین البته گیاهخوار بود. نه از بابت ته ارادتی به خدایان بیشمار معابد هندی. بلکه چون در مدرسه در کانادا فیلمی از نحوه قتل عام گاو و گوسفند و مرغ در کشتارگاه ها به او و هم کلاسی هایشان نشان داده بودند و او و جمعی از یاران دبیرستانی اش هم قسم شده بودند علیه ترکه بیداد و ستم بر تن چهارپایان و ماکیان  متحد شوند و تا پایان عمرشان لب به گوشت قرمز و سفید نزند. یکی از آن هم شاگردی ها قطعاً تا پایان عمرش سر حرفش ایستاده بود، چون در همان ماشینی بود که شب کنسرت میدن-متالیکا در راه کینگستون چپ کرد. این شد که کیشلین و الکس غذا نخورده از رستوران یونانی آمدند بیرون و در آن شنبه پاییزی شروع کردند به قدم زدن. بی هدف. اگر در این زندگی زنگی برای کسی به صدا در آید در بی هدف قدم زدن خواهد بود. الکس از کیشلین می پرسد که یک شنبه چه کار می کند و کیشلین می گوید که می رود یک شنبه بازار.
الکس مک اینس می داند که تورونتو آش شله قلم کار است و هفتاد و دو ملت این جا بساط پهن کرده اند. الکس از کیشلین نمی پرسد کدامین یک شنبه بازار. فکر می کند یکی از همین یک شنبه بازارهای معمول که در آن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می فروشند. فروشندگانشان هم یا هم ولایتی های کیشلین هستند یا رفقای باب مارلی. بایست می پرسید؟ هرگز از کسی مپرس کدام یک شنبه بازار. الکس و کیشلین به رستوران دیگری برای شام خوردن نمی روند. در یک بستنی فروشی می نشینند و از معبودانشان برای هم می گویند. از جیمز هتفیلد و راما کریشنا. آیا به معاشرتشان ادامه دادند؟ خیر. در واقع نه تا دوم آپریل سال بعدش. دوم آپریل چه خبر بود؟ خبر قابل عرضی نبود، اما سوم آپریل، دو هزار و پانصد و چهار نفر شامل الکس و کیشلین رفتند مرکز ایرکانادا به تماشای آیرون میدن و متالیکا و سه تایشان همان شب دار فانی را وداع گفتند. هرگز مپرس زنگ ها برای که به صدا در می آیند.
جهان الکس دقیقاً بر همان پاشنه می گذرد، یعنی چهار روز چهار روز کار می کند و سه روز سه روز استراحت و منتظر است که سوم آپریل برود در مرکز ایرکانادا حج و زیارت هم زمان. کیشلین از کارش استعفا داده است. منتها روز آخر که با همه خداحافظی کردند حرف عجیبی به الکس زد. گفت اگر می خواهی حالت خوب شود یک یک شنبه با من بیا یک شنبه بازار. الکس مک اینس فکر می کرد حالش خوب است. درست که معمولاً بی آن که خودش بداند وسط آشپزی بعد از پنج ساعت یک نفس متال گوش دادن اشک های غلطان از چشمش سرازیر می شود ولی خب هر کسی گریه می کند. آیا کیشلین اشک های الکس را دیده بود؟ بله. آیا علتش را از الکس پرسیده بود؟ نه. هرگز از کسی مپرس بر چه می گرید.
شنبه دوم آپریل که می شود الکس با همان سرخوشی از خواب بیدار می شود که وقتی رتبه کنکور ورودی اش به کنسرت آیرون میدن –متالیکا شصت و سه شده بود، در خود یافته بود. در کمتر از سی وشش ساعت قرار است بروس دیکنسون  و جیمز هتفیلد بترکانند. انفجار در مرکز ایرکانادا. بزرگترین حمله تروریستی بر پرده گوش بیست و دو هزار وپانصد و دو نفر زائر یک لاقبا.
این سرمستی از دو جام وحدت الکس را باز بر آن می دارد که به کیشلین زنگ بزند و از او بخواهد که فردا یک شنبه سوم آوریل با هم بروند بیرون. الکس انتخاب جا را به کیشلین وا می گذارد و کیشلین به یادش می آرد که یک شنبه ها می رود یک شنبه بازار. هر یک شنبه همان یک شنبه بازار. قرار می شود که الکس ماشین کرایه کند و بیاید دنبال کیشلین. هنوز تلفنش را کنار نگذاشته که زنگش دوباره به صدا در می آید. کیشلین است و به الکس می گوید پول نقد با خود بیاورد.
سر راه گرفتن ماشین کرایه ای، الکس بیست دلار ار خودپرداز می کشد. همان حداکثر بودجه ای که وقتی ماهی یک بار برنامه پخت و پز با متالیکا را کنار می گذارد و می رود کازینو دم آبشار نیاگارا برای خودش معین کرده است. نه یک سنت کمتر نه یک سنت بیشتر. شک دارد چیز به درد بخوری در یک شنبه بازار کیشلین پیدا شود که بیست دلار بیش تر بی ارزد. شک دارد چیزی به درد بخوری در هیچ بازاری پیدا شود. عطای آزار بازارها را به لقایشان بخشیده است. هیچ چیز به درد بخوری.
دختر ملیح ماشین کرایه دهنده از او می پرسد برنامه خاصی دارد و الکس می گوید می رود کنسرت میدن  - متالیکا. دختر که سر ذوق آمده توصیه می کند که الکس مواظب گوش هایش باشد و چشمکی می زند. الکس که گوشش به این حرف ها و چشمش به این چشمک ها بدهکار نیست متوجه هم نیست که ماشین را برای یک شنبه بازار گرفته است و گرنه پارک کردن ماشین در مرکز ایرکانادا شب کنسرت از پارک کردن هواپیما در آشیانه ایرکانادا سخت تر است.
یک شنبه نه صبح الکس با خودروی استیجاری می رود دم خانه اجاره ای کیشلین. الکس از کیشلین می پرسد که آیا صدای موزیک برایش زیاد نیست و کیشلن می گوید نه. کل راه یک آهنگ پخش می شود. چه آهنگی؟ مهم نیست. چطور مهم نیست؟ همین که آدمی یک بند به یک آهنگ گوش کند خودش نکته بدیعی است. بدیع بودن به جای خودش، چه آهنگی؟ آهنگ زنگ ها برای که به صدا در می آیند. الکس از آن آدم هایی است که تکرار اذیتشان نمی کند.
کیشلین سکان هدایت را به عهده می گیرد. یک شنبه بازار بیرون شهر است. یک ساعتی به سمت جنوب روی چهار صد و چهار می رانند و بعد از یک خروجی می زنند بیرون و نیم ساعت دیگر می رانند تا می رسند به محوطه باز نسبتاً لم یزرعی. زمین سنگلاخی که مثل کویر باران خورده ترک برداشته است. پنجاه تایی ماشین در قسمتی پارک کرده اند که روی میله ای بلندی نوشته "پارکینگ ده دلار." الکس به کیشلین می گوید نمی شود جای دیگر پارک کند و پول ندهد. کیشلین می گوید جای دیگر پارکینگ نیست. الکس می گوید کل این برهوت عین هم است و کیشلین می گوید بقیه جاها تابلو ندارند. الکس می رود در منطقه تابلودار پارک می کند و با کراهت بیست دلاری اش را می دهد به مأمور پارکینگ و ده دلار پس می گیرد. نمی خواهد جلوی کیشلین خسیس به نظر برسد ولی به نظرش کل ماجرا احمقانه است. بعضی ها از کره آب می گیرند، بعضی ها از خلنگزار قبض پارکینگ.
از ماشین پیاده می شوند و تابلویی را دنبال می کنند که نوشته به سمت بازار. سر و صدای بازار خیلی بلند است. حدوداً سی نفری بساط پهن کرده اند و ملت سخت در حال چانه زدن هستند. الکس پیشتر تصمیم نگرفته بود که چه بخرد. هر چه پیش آید خوش آید. شاید هم هیچ نخرد یا هیچ بخرد. نگاهی به بساط اولین دستفروش می اندازد و می بیند بر سفره ای که پهن کرده است هیچ کالایی وجود ندارد؛ جز یک کاغذ سفید که رویش نوشته شده "ده دلار. مقطوع. پس گرفته نمی شود. تعویض نمی شود." بر می گردد به کیشلین می گوید که بخت این رفیقمان زده است که هنوز آفتاب به میانه آسمان نرسیده دستش را خالی کرده و می رود خانه. کیشلین لبخند می زند. الکس لبخند می زند. کر شدن الکس در کنسرت به این لبخندها مربوط است؟ هم آره و هم نه. کمی می روند جلوتر و دستفروش دوم را می بیند. دختری که سر و صورتش فلزکاری شده و شش لایه لباس روی هم پوشیده و موهای بچه بغلش از موهای خودش هم طلایی تر است. بساط او هم خالی است و کاغذ رویش نوشته پنجاه دلار. مرد و زنی دارند با او چانه می زنند. زن می گوید هفته پیش گذاشته بودی چهل دلار و دختر می گوید بچه که بزرگ شود خرجش زیاد می شود. مرد می گوید باید افزایش قیمت معقول باشد. الکس کمی معذب شده است. بر می گردد به کیشلین نگاه می کند. کیشلین لبخند می زند و دست او را می کشد به سمت بساطی آن طرف.  بساط خالی. با علامت سی و پنج دلار. مرد چاق تاسی با ریش انبوه فلل نمکی و عینک آفتابی گرد روی صندلی کوچکی نشسته است. کیشلین می گوید ده دلار. مرد تاس سرش را هم بالا نمی برد. کیشلین می گوید دوازده دلار. مرد تاس بازهم سرش را بالا نمی برد ولی به کاغذ قیمت اشاره می کند. کیشلین کیفش را باز می کند. بعد می بنددش و می گوید پانزده دلار. مرد می گوید سی و پنج دلار. کیشلین می گوید  هجده دلار. مرد چاق چیز نمی گوید. دارد به الکس نگاه می کند که ممکن است پس بیفتد. کیشلین تشکر می کند . مرد سری تکان می دهد. و به تی شرت آیرون میدن الکس اشاره می کند و محکم تر سر تکان می دهد. علامت انگشت اشاره و کوچک را به الکس نشان می می دهد و بر می گردد به استغراق در دریای تفکر. الکس از کیشلین می پرسد چه می خواست بخرد و کیشلین فقط لبخند می زند. بساط بقلی سرش خیلی شلوغ است. نوشته هشتاد دلار و زیرش نوشته تا یک هفته پس گرفته می شود یا تعویض می شود. فقط با ارائه رسید. بعضی ها رسید آورده اند و رسید می دهند و پولشان را پس می گیرند. بعضی هم دارند "خرید" می کنند. یعنی به فروشنده که خانم میانسالی است هشتاد دلار نقد می دهند و او به آن ها رسید می دهد.
طاقت الکس تاق می شود. از کیشلین سوالی نمی کند. از این بساط می رود سراغ آن بساط. عصبی شده است. هیبت و ماهیت دست فروش ها بسیار متفاوت است. یک نفرشان حتی کت و شلوار و کراوات دارد. قیمت ها هم فرق دارد. حتی بعضی جا بیشتر از یک کاغذ قیمت است؛ اما بساط همه خالی است. مردم دارند هیچ می خرند و  هیچ می فروشند. سر هیچ چانه می زنند و سر هیچ معامله شان نمی شود. هیچ بعضی ها قیمتی تر از هیچ بعضی دیگر است. الکس ناگهان می زند زیر خنده. کمی شبیه خنده های عصبی. فکر می کند باید از آن شوخی های سرکاری باشد. دور و برش را نگاه می کند که بلکه دوربینی را پیدا کند. اما جز بساط هیچ فروشان و بلوای هیچ خران خبری نیست. کیشلن متوجه عصبی شدن الکس شده است و به الکس می گوید: امتحان کن.
الکس می آید که غرش کنان بپرسد چه چیز را امتحان کند و چرا باید تن به این کار احمقانه بدهد ولی هیچ نمی گوید. عصبانی می آید که برود سوار ماشینش شود اما فکر می کند در حق کیشلین بی انصافی است که او را در این هیچستان رها کند. دست می کند توی جیبش و می بیند ده دلار دارد. باقی پول پارکینگ. می رود سراغ پیرمرد ریشوی تاس با آن عینک آفتابی گرد و کاغد سی و پنج دلارش و با اکراه می گوید ده دلار. پیرمرد سرش را هم بالا نمی آورد. دوباره می گوید ده دلار و پیرمرد به کاغذ سی و پنج دلاری اشاره می کند. الکس می آید بگوید که ده دلار بیشتر ندارد و پیرمرد باید بابت هیچ فروختن به او کلاهش را هم بیاندازد هوا که متوجه احساس عجیبی در خودش می شود. احساسی که هیچ نامی بر آن نمی توان گذاشت. چشمانش براق می شود و دندان هایش را بر هم می فشارد و ناگهان در می یابد که دارد از آن حالت خمودگی که بابت خم شدن چهار روزه بر صفحه کلید و سه روزه بر اجاق برقی زیرزمین بر وی عارض شده است در می آید. مثل میمونی که در یک نقطه از زمان بی هیچ مقدمه ای کمرش را راست می کند. انسان اولیه پشمالویی که در یک بزنگاه تاریخی خودآگاهانه برای اولین بار با خودش رو به رو می شود و بی هیچ چانه زدنی برایش مسجل می گردد که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. ده دلار. اول از شنیدن زنگ صدای خودش تعجب می کند. پیرمرد می گوید سی و پنج دلار. مهم نیست که اسکناس مچاله شده کف دستش کمتر از آن چیزی است که پیرمرد طلب کرده است؛ مهم این است که هر دو می دانند دارند سر چه معامله می کنند. ده دلار. بعد دیگر حتی صدای خودش راهم نمی شنود. سکوت کر کننده. همه چیز از میان رفته است الا اراده معطوف به خریدن.
صد و بیست و دو دقیقه بعد که کیشلین و الکس بر می گردند سوار ماشین بشوند، هر دو در خلسه هستند. الکس مک اینس البته در خلسه کامل. مطمئن نیست بتواند تا تورونتو براند. هنوز چیزی نمی شنود. نه صدای مکرر هتفیلد را که هر پنج دقیقه و سی ثانیه می پرسد زنگ ها برای که به صدا در می آیند و نه جمله دلگرم کننده کیشلین را که گویی برای ثبت در تاریخ میمون های ناطق ادا می شود: تا حالا کسی نتوانسته بود از عمو سی و پنج دلاری با ده دلار خرید کند. این داستان را می شد همین جا تمام کرد، اما اگر بابت چند خط اول نبود، هرگز نوشته نمی شد.
الکس کیشلین را می رساند خانه اش. و می رود در زیرزمینش ولو می شود و به صرافت نمی افتد موسیقی گوش بدهد، به تعبیری اگر آی پدش را روشن کرده بود، شب حتی دیگر زحمت رسیدن به مرکز ایرکانادا را هم به خودش نمی داد. شاید اگر یک شنبه بازار نرفته بود،  این بار بخت شاهدان یهوه مدد می کرد ودست کم الکس در خانه اش را این یک شنبه به رویشان می گشود تا آن ها هم برایش از گشودگی آغوش پروردگار بگویند و آن ده دلاری که الکس با رگ های گردن ورقلمبیده و پیشانی عرق کرده خرج هیچ کرده بود به جای صدقه از او بستانند. مومنان زنگ را به صدا در آوردند، اما الکس بی نوا آن یک شنبه هم صدای زنگشان را نشنید. در واقع تا آخر شب سوم آپریل که از کنسرت بر می گردد خانه هیچ نمی شنود.
یعنی در کنسرت با کیشلین حرف نزد؟ نه. کیشلین با دوستهایش جای دیگری بلیط گرفته بود. هیچ کدام نمی دانستند که هر دو قرار است آن شب بروند یک کنسرت. الکس در ماه سپتامبر به کیشلین نگفته بود چرا می خواهد کیشلین به جایش کار کند. در واقع، الکس تصمیم گرفته بود کیشلین را به کنسرت دعوت کند. یعنی می خواست به کیشلین بگوید بیاید دم در مرکز ایرکانادا ببینند آیا بلیط اضافه گیرشان می آید یا نه  چرا که دیگرهیچ بلیط آن لاینی در بساط نبود. اما آن بساط که شد، هیچ راجع به کنسرت  به هم نگفتند و از هم نشنیدند و الکس حتی نفهمید که کیشلین با دوستانش دارد می آید همان جا. همدیگر را هم وسط بیست و دو هزار و پانصد نفر آدم ندیدند، که البته خیلی موضوع عجیبی نیست. عجیب آن است که یکیشان بعد از آن همه تقلای پارک کردن ماشین کرایه ای در پارکینگ سالن بسکتبال، هیچ نشنید زنگ ها برای که به صدا در می آیند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

می نویسم ... پس ... نیستی ...

جوک سیاسی و نامه عاشقانه. تا همین چند سال پیش برای گرفتن هریک از این دو سمینار پروفسور لاسلو زاگریف در دانشکده ادبیات باید یک سالی منتظر می ماندی. لاسلو دکترایش را از دانشگاه هلسینکی گرفته بود در رشته ادبیات اروپای مرکزی. آن هم به زبان فنلاندی. به جز مجاری که زبان مادری اش بود، سه زبان غیر هندو-اروپایی دیگر را مثل بلبل حرف می زد: فنلاندی،  ترکی و ژاپنی. به این سه تا می گفت زبان خاله ای. این حداکثر طنزی بود که لاسلو در طول زندگی اش به آن دست یافته بود.

نطفه کار آموزشی اش در همان سال ها در فنلاند گذاشته شده بود؛ در تز دکترایش با عنوان طنز عاشقانه درتنگنای ابتذال و ملال: خوشبینی فعال در آثار فرانتس کافکا. آمیختن طنز و سیاست در تز دکترایش این شهرت را برایش در مجارستان و بعد ها در ایالات متحده به همراه داشت که گویی متخصص جوک سیاسی است. برخلاف مجارستان، لاسلو در آمریکا خیلی پرطرفدار بود. کتاب و مقاله چاپ شده ای نداشت، اما چندین جزوه دارد که دست به دست بین دانشجویان آمریکایی اش می گشت و یکی از یکی خواندنی تر بودند. جزوه ای داشت در شرح و توضیح جوک های سیاسی ملت ترک درباب پدر ملت ترک با تکیه بر فروید و اودیپش. جزوه ای بود به غایت محبوب. جزوه ای دیگر داشت درباب تشخیص و رصد فراق محتوم از دل نامه های عاشقانه. هر چند جزوه به موضوع جدایی می پرداخت، کارکردش در دانشگاه چیزی نبود جز اتصال. تبدیل شده بود به رمز عبور بین جوانان. اگر به کسی می گفتی "فراق لاسلو" را خوانده ای مثل این بود که اعلام کنی، یک دل نه صد دل، عاشق طرف هستی. اگر به کسی می گفتی "فراق لاسلو" را می توانی به من قرض دهی مثل این بود که پرسیده باشی خانه من یا خانه تو؟

البته حسادت همیشه دست و پا گیر بزرگان است. همکارانی بودند که  در اصالت برخی نامه های عاشقانه ای که او در کلاس هایش به عنوان نوشته های این و آن درس می داد شک داشتند. بعضی ها شک می کنند پس هستند. می گفتند همه  این ها نامه هایی است که خودش هنگامی که در اروپا زندگی می کرده برای هزار و یک شیرین شیطانک ناسپاس نوشته است. حرف و حدیث درباره لاسلو زیاد بود. می گفتند چنان درگیر نامه های عاشقانه است که حالا که در آمریکا بی محرم و بی مرهم، صبح هایش را عصر می کند، خودش هر شب، نامه ای می نویسد به معشوقه ای خیالی و بعد کاغذ نامه را می پیچد دور تنباکو و روشنش می کند و دودش را می دهد درون سینه. سینه ای مالامال از درد و دود. می گفتند شبکه ای از مافیای جوک سیاسی در اقصا نقاط عالم زیر دستش کار می کنند تا او همیشه حرف تازه ای در کلاس هایش داشته باشد. در کلاس هایش جای قلم انداختن نبود. آدم ها می آمدند که چند لطیفه سیاسی بشنوند و زود بدوند  و در شبکه های اجتماعی برای حلقه شان تعریف کنند، غافل از آن که لاسلو تا تاریخ و فرهنگ و سیاست یک ملت را رنده نکند نم پس نمی دهد. آدم ها می آمدند که خصوصیات یک نامه عاشقانه را یاد بگیرند و زود بدوند برای دلبرکان غمگینشان چیزی بنویسند، غافل از این که لاسلو تا فلسفه و روانشناسی و ادبیات را ریز ریز نکند بند را آب نمی دهد. کلاسش مرد و زن این کاره لازم داشت. آدم باید حوصله می کرد آن قدر تاریخ و فرهنگ و سیاست بفهمد تا معنی یک جوک را بفهمد یا این قدر فلسفه و روانشناسی بداند تا قدر یک جمله عاشقانه را بداند. شکل سمینارهای لاسلو رفته رفته عوض شد. وسواس عجیبی داشت که حرف هایش تکراری نشود. یک ترم تاریخ و فرهنگ و سیاست یک کشور را درس می داد و آخرش – درست در ابتدای جلسه آخر – یک لطیفه سیاسی می گفت با آن لهجه گیرایش و جلسه آخر را صرف این موضوع می کرد که بند بند آن لطیفه چطور وصل می شود به ملتی خاص در تاریخی خاص گیرافتاده در شرایط سیاسی خاص. یک ترم فلسفه و روانشناسی و ادبیات درس می داد و آخرش –درست در ابتدای جلسه آخر – یک نامه عاشقانه می خواند با آن لهجه گیرایش و جلسه آخر را صرف این موضوع می کرد که بند بند آن نامه چطور وصل می شود به آدمی خاص در زمانی خاص گیر افتاده در شرایط عشقی خاص.

          از هلسینکی که بر می گردد، در بوداپست سریع کار پیدا می کند. با آن موهای آشفته مدوسامانند، ابروان پرپشت و سینه ستبر و  مالیخولیای ناشی از دلباختگی دائم و عبوس بودن ذاتی، لقبی پیدا کرد در دانشگاه به شدت شایسته آن: بتهوون ادبیات.  دو چیز دست از سرش بر نمی داشتند. شکست در عشق و فراخوانده شدن به خانه های امن پلیس امنیتی مجارستان. عجیب است متخصص جوک سیاسی باشی و علیه برادر بزرگ چیزی نگویی. اما لاسلو در زندگی اش یک جوک هم نساخته بود. این یک استعداد را نداشت. پلیس مخفی مجارستان ولی بر عقیده ای دیگر بود. صبح یکی در کارخانه ای جوکی می گفت، عصر یک نفر در خانه لاسلو را می کوفت. شهرت –علی الخصوص کاذبش – وبال گردن و سایر اعضاست. کاغذهایش را زیر رو رو می کردند و کتاب هایش را به یغما می بردند. در فاصله هر دو جوک سیاسی،  دور نیکنامی می رفت و می شد نوبت عاشقی. اما دخالت گاه و بیگاه پلیس امنیت امانش را بریده بود چرا که وقتی می ریختند خانه اش همه چیز را یک جا می بردند و نامه های عاشقانه اش نیمه تمام می رفتند لای پرونده قطوری که برچسب زردی رویش خورده بود: لاسلو زاگریف مشهور به بتهوون ادبیات.  یک سینه سخن داشت. شرح هم داده بود. منتهی به دست صاحب اصلی اش نمی رسید. معشوقه هایش فکر می کردند جوک سیاسی و فراخوانده شدن گاه و بیگاهش به اداره امنیت را بهانه می کند تا آن ها را دست به سر کند. امنیتی ها مطمئن بودند نامه های عاشقانه اش رمزنگاری ای است برای سرویس های اطلاعاتی آن طرف دیوار برای نفوذ به این طرف دیوار.  زندگی اش بنیان شده بود بر بدفهمی دوست و دشمن. همه از سوء ظن خودشان یارش می شدند.

پلیس امنیتی مجارستان شش نفر را اجیر کرده بود نامه های عاشقانه لاسلو را تحلیل کنند. آتیلا کاتسف معروف به زورو رئیس تیم تشکیلاتی تحلیل نامه های لاسلو بود. علت این که اسم مستعارش شده بود زورو این بود که همزمان مسئول حراست فدراسیون شمشیربازی مجارستان هم بود. یکی از موفق ترین رشته های ورزشی در این کشور و هکذا شغلی بسیار حساس برای آتیلا یا همان زورو. تیم ملی شمشیربازی مجارستان مرتب این ور و آن ور می رفت و زورو زاغ سیاه شمشیربازها را چوب می زد مبادا هوسش به سرشان بیفتد خام خانه و خودروی شخصی شوند و شخصیتشان را بفروشند؛ یعنی از جهان غرق در ظلمات سرمایه داری تقاضای پناهندگی کنند و دست سرخ ها را بگذارند توی حنا. از طرف دیگر وقتی دستور می رسید که باید فلان مسابقه را به شمشیرباز روس ببازند تا ورزشکاران کشور برادر بزرگ در کورس مدال گرفتن از رقیبان منحطشان عقب نیفتند، زورو بود که بایست با زر وزور استعداد ورزشکاران کشور خودش را کور می کرد. تا لاسلو می نشست یادی از چشمان خمار این یا قد رعنای آن بکند، زورو به در می کوفت. دزدی که به هنگام شام برای شکار نامه های عاشقانه می آمد. همین ناتمام ماندن نامه ها هم کار تحلیلشان را سخت مشکل می کرد و راه را باز می گذاشت برای هزار و یک تعبیر و تفسیر. بعد از مهاجرت، اما، لاسلو بابت آن ناتمامی ها خود را مدیون زورو می دانست  و این نکته را مرتب به دانشجویانش گوشزد می کرد که یک نامه عاشقانه اصیل علی الاصول به انجام نرسیده است. به زعم لاسلو، ناتمامیت شرط تمناست. واقعیت این بود که در آن سال ها، لاسلو دیگر هیچ جمله ای را با نقطه تمام نمی کرد چرا که منتظر بود زورو هر لحظه بر در بکوبد. از یک جایی به بعد پشت هر جمله ای – حتی ساده ترین سلام و احوالپرسی ها - سه نقطه می گذاشت. همین سه نقطه ها در اداره امنیت واویلایی راه انداخته بود که بیا و ببین. بعدها هم به دانشجویان امریکای اش یادآوری می کرد که تا سر حد امکان هیچ جمله ای را با نقطه تمام نکنند و همیشه – حتی بین ساده ترین عبارات – سه نقطه بگذارند. به تثلیث نقاط ایمان داشت.

برخلاف تصویرهای کلیشه ای که از مأموران امنیتی داده می شود، زورو خیلی هم آدم با ذوقی بود. وقت آزادش را با نقاشی آبرنگ  و گلکاری باغچه خانه شان می گذراند. زنش را هم خیلی دوست داشت.  زنش صبح ها به او خبر می داد که شام قرار است چه باشد و زورو تمام وقت در تراموایی که او را  از خانه شان به محل کارش می برد و برمی گرداند به این می اندیشید که چه شرابی و چه موسیقی ای به آن غذا می آید. شام هرشبشان یک قرار عاشقانه بود. یک رقص مجاری. به نظر زورو نامه های لاسلو چنگی به دل نمی زد و اگر رئیس و روسا ازش سوال کرده بودند می گفت لاسلو آن قدرها هم آدم مهمی نیست. سال ها استخوان خرد کردن در کارهای امنیتی مشامش را تیز کرده بود. اما کسی از زورو سوالی نپرسید و او به عنوان یک امنیتی خبره می دانست که سوال نکردن عیب نیست و تا سوالی ازت نکرده اند نباید لام از کام باز کنی.  زورو کاری به تحلیل نامه ها نداشت. فقط سرتیم تشکیلاتی بود. رئیس پلیس تولید و تبادل نامه های عاشقانه. کار تحلیل نامه های نیمه کاره لاسلو و جوک های سیاسی منتسب به او را یک زوج متخصص و متعهد به عهده گرفته بودند: واسیلی هوزی دکترای فلسفه دیالکتیک از سنت پترزبورگ و مارسلا هوزی استاد رمزنگاری از انستیتو انگلس بوداپست. واسیلی و مارسلا، بر خلاف زورو کار لاسلو را خیلی جدی گرفته بودند. روزی هفت ساعت کار معمول و دو ساعت اضافه کاری می کردند فقط برای رمزگشایی از نامه های عاشقانه لاسلو زاگریف. نتیجه در بیست و دو مجلد هشتاد و اندی صفحه ای با جلد گالینکور به چاپ رسیده بود و ضمیمه شده بود به پرونده لاسلو. اگر دیوار روی سرشان نریخته بود احتمالاً می توانستند کتاب بسیار رسا و جذابی چاپ کنند و اسمش را بگذارند طنز عاشقانه درتنگنای ابتذال و ملال: خوشبینی فعال در نامه های عاشقانه لاسلو زاگریف. تردیدی در میان نیست که این کتاب می توانست جوایز گوناگونی را نصیب نویسندگانش کند چرا که به معنی امروزی اش کاری بود اصیل، خلاقانه و به غایت جامع.  اما گویی واسیلی و مارسلا تحمل دنیایی را نداشتند که در آن انسان ها به جای آن که زیر دست اربابان یک حزب خرد شوند زیر دست اربابان چند حزب خرد شوند و  کمی بعد که دیوار ریخت با هم خودکشی کردند. هیچ کس جز زورو هم در مراسم تدفینشان حاضر نشد.

بوی گل سوسن و یاسمن که آمد و نسیم آزادی که وزید، اسناد اداره امنیت هم آزاد شدند و به شهروندان مجاری رخصت داده شد بیایند آن ساختمان مخوف نزدیک پارلمان در پایتخت سابق امپراطوری اسبق و نامه اعمالشان در رژیم سابق را بزنند زیر بغلشان. لاسلو هم رفت و پرونده قطورش را گرفت؛ پرونده ای که البته آن بیست و دو جلد آثار خانم و آقای هوزی پیوستش نبود. لاسلو همچنان شغل استادی اش در دانشگاه بوداپست را داشت. درس های حوصله سربری می داد درباره ادبیات اروپای مرکزی در ربع اول قرن بیستم. شهرتش را هم بابت سازنده جوک های سیاسی همچنان حفظ کرده بود. مردم هنوز فکر می کردند او پشت جوک های جدید علیه سیاست های جدید و سیاستمداران جدید است. اما انقلاب طنزپردازان خودش را هم  می خورد. یک روز در مهمانی شام پایان سال تحصیلی در دانشگاه، وابسته فرهنگی دشمن سابق و دوست امروز را دید. جرج اسپرینگفیلد از ایالات متحده. جرج فارغ التحصیل ییل بود در علوم سیاسی. از لاسلو دعوت کرد بیاید در دانشکده مربوطه اش درباب نقش طنز در فروپاشی دیوار بگوید. لاسلو اما دعوت را جدی نگرفت .چیزی نبود که بتواند درباره اش صحبت کند. به نظرش مهمترین نقش در فرو ریزاندن دیوار برلین را بولدوزر ایفا کرده بود.

اگر جهان بر همان پاشنه چرخیده بود لاسلو هر روز خسته تر، عبوس تر و حوصله سربرتراز دیروز  دایرت المعارف وار از نویسندگان اروپای مرکزی برای چندین دانشجوی نزار می گفت و و آن یک ذره کورسوی استعداد را در ایشان کور می کرد و بر کرسی استادی اش می نشست تا بازنشسته شود. اما سرنوشت بر در بتهوون ادبیات هم کوبید.  این بار هم زورو بود. لاسلو در را که باز کرد ناامیدانه ناله ای سر داد و به زورو گفت وقتش را تلف نکند چرا که او دیگر نامه ای به کسی نمی نویسد. زورو اما وقتی نداشت که بتواند تلف کند. داشت می رفت استرالیا که بشود استعدادیاب شمشیربازی. مجموعه آثار واسیلی و مارسلا هوزی را آورده بود که جایش در پرونده لاسلو خالی بود.

لاسلو می نشیند و یک نفس بیست و دو مجلد را می خواند. آن شهرتش بابت سازنده اصلی جوک های سیاسی از او چهره ای مرموز ساخته بود و باعث شده بود واسیلی و مارسلا خط به خط، کلمه به کلمه و سه نقطه به سه نقطه نامه هایش را چنان خوانده باشند که گویی دارند اثر یکی از برترین اذهان جهان را می خوانند. هر یک دوستت دارمی که برای نمی دانم کدام دختر بستنی فروش سر کدام کوچه نوشته بود تبدیل شده بود به یک فقره ناب از یک رساله نبوغ آمیز- شایسته انواع تفسیرها و اقسام تحلیل ها. نردبانی برای رسیدن به حقیقتی تلخ. طنز روزگار است که آخرین جمله جلد آخر آثار هوزی ها هم با سه نقطه تمام می شود. لاسلو با جرج تماس می گیرد و دعوتش برای سخنرانی در ییل را می پذیرد. افکار جدید قاره جدید می طلبد.

اسم سخنرانی اش را در ییل می گذارد "می نویسم... پس ... نیستی...". از دکارت و می اندیشم و پس هستمش شروع می کند و حضار را مقهور می کند. تأملات دکارتیه بهترین گزینه برای شروع سخنرانی است. کمی تاریخ و سیاست اروپای مرکزی می گوید - که البته استاد مسلمشان است - تا می رسد به جنگ گرم دوم و بعد جنگ سرد اول. از بسته شدن فضای سیاسی و فرهنگی می گوید و همه انتظار دارند سخنرانی برسد به آن جا که حالا که دوران سانسور و خفقان تمام شده، لاسلو زاگریف – استاد جوک سیاسی و به نمایندگی از همه بزرگان تاریخ ادبیات جهان –  دوباره قلم به دست گرفته است و می نویسد. می نویسد، پس سانسور نیست. می نویسد، پس سانسورچی نیست. همه گوش تیز کرده اند که لاسلو همین را بگوید و بروند شامشان را بخورند. ولی در یک چرخش زبانی ظاهراً نبوغ آمیز – اما تماماً وام گرفته شده از شادروانان واسیلی و مارسلا هوزی – می زند به نامه های عاشقانه. از بسته شدن فضای عشقی می گوید. لاسلو می نویسد، چون معشوقش غایب است. می گوید هر نامه عاشقانه اصیلی علی الاصول ناتمام است. حضار که منتظر نتیجه دیگری بودند سراپا گوش می شوند و سعی می کنند بفهمند چه شد که این گونه شد. اما بولدوزر راه افتاده است. آیین دیوار فروریختن است. لاسلو، تر و فرز، تز و آنتی تز ناتمامیت تمنا را در کشور تحقق رویاها می زند روی میز: می نویسم، پس نیستی. یلان ییل آن چنان مسحور این چرخش نهایی می شوند که آن قدر طولانی برایش کف می زنند که  اگر کسی زمان بین اولین برخورد دو دست تا زمان آخرین برخورد دو دست حضار را اندازه گیری کرده بود می شد رکوردش را در گینس به ثبت رساند. متأسفانه این سخنرانی ضبط نشده است.


همه می دانند که ییل جای یللی تللی نیست. سیل دعوت برای سخنرانی از پی سخنرانی و سمینار از پی سمینار برایش سرازیر می گردد و او تا پیش از مرگش تبدیل می شود به یکی از جذاب ترین استادان حوزه های بین رشته ای و رشته های بین حوزه ای.  این بار لیاقت شهرتش را دارد و کلاس هایش می شود یک ساعت ونیم هیجان و انتظار در تنگنای ابتذال و ملال. دانشجویان آمریکایی لاسلو ساعت ها در کافه ها، مهمانی ها و روی چمن دانشگاه بحث کرده اند تا از عبارت "تقدیم به زورو"، در ابتدای جزوه گریه و خنده در آثار ادیبان اروپای مرکزی، رفع رمز کنند و البته همگی شان در کشف علت تقدیم شدن جزوه به یک شخصیت افسانه ای ره افسانه زده اند. حقیقت گاهی هم شیرین است... 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

درباره من و الی

الی همکار بغل دستی ام هنوز می پرسد چرا عکس زنی، بچه ای، دوست دختری، دوست پسری، مادر بزرگی، همسایه ای، سگی، گربه ای، خوکچه ای یا دست کم عکسی از خودم در تعطیلات هنگام رصد دلفین ها را نمی زنم دیوار بالای سرم.

"تفاوت فرهنگی است، الی."
"جل الخالق"

بالای کامپیوتر الی پر است از عکس خودش و دوست پسرش و پسر بچه ای که دوست پسرش از زن سابقش داشته. در سرما و در گرما. در نداری و در دارایی. در بیماری و در تندرستی. عکس هایی در چهار فصل از چهار گوشه دنیا. اتاقک های بقیه همکارانم هم پر است از این جور عکس ها. یک بار به الی گفتم تو وقتی میایی سر کار انگار یادت می رود دوست پسر داری، باید یک جوری به خودت یادآوری کنی. فکر کنم شوخی ام را نگرفت. دو روزی هم برایم قهوه نخرید. شاید فکر کرد دارم نخ می دهم.

الی اما خیلی مهربان است. روز سوم تاقتش تاق شد. قهوه ام را که گذاشت کنار دستم، گفت: "یک کم این میزت را تمییز کن. به اتاق پناهنده ها می ماند."

در واقع آخرین باری که به جلسه انضباطی فراخوانده شده بودم به جز عملکردم در تقریباً همه حوزه ها یک ایراد دیگر هم ازم گرفته بودند: میزت نامرتب است. در سال های دور رفیقی داشتم که در کوچکی بزرگ شده بود. ریاضی می خواند و شعر می گفت. ترکیبی غریب که از او آدم دلپذیری ساخته بود. دوران سربازی اش خانه ما می ماند، یعنی در اتاق من در یک خانه بزرگ شمال شهری. صبح علی الطلوع که پا می شد برود پادگان تا طبل بزرگ را بکوبد زیر پای چپش، مرا هم از خواب بلند می کرد چرا که از قرار خداوند روزی را صبح زود قسمت می کند. این آدم دوست داشتنی به جز تحمیل نظرش در مورد زمان توزیع ارزاق الهی بر میزبان خواب آلوده اش، یک ایراد دیگر هم داشت. نامرتب بودن را تاب نمی آورد. بر هر ضعف شخصیتی من به دیده اغماض می نگریست جز این یکی. فکر کنم اگر دفترچه اشعارش را می سوزاندم این قدر آتش نمی گرفت که وقتی در گنجه را باز می کردم یادم می رفت ببندمش. روزی هم بالاخره کارد به استخوانش رسید و فریاد زد این اتاق نمود بیرونی آن ذهن آشفته ات است.

"نمود بیرونی ذهن آشفته ام است، الی"
"چرا باید همه چیز را پیچیده کنی؟ شنیده ام که به نامرتب بودن میزت هم گیر داده اند."

الی هم از شهر کوچکی می آمد. او هم بر همه ضعف های شخصیتی من به دیده اغماض می نگرد جز این که عکسی  در اتاقک کاری ام بالای کامپیوترم نمی زنم. عکسی از یکی از عزیزان دوپا، چهارپا یا حتی بدون پا. الی من را آموزش داده بود و حالا لابد فکر می کرد این جور مرتب فراخوانده شدنم به جلسه انضباطی به نوعی به او بر می گردد. نه فقط به عملکرد من بلکه به آموزش او. این احساس گناه جز جدایی ناپذیر برخی ادیان ابراهیمی است. شاید هم فکر می کند اگر عکس عزیرانم را بزنم بالای میزم از شر جلسات انضباطی و چشم حسود و نخوت رقیب مصون خواهم ماند.

"درست شنیدی."
"راجع به ایمیل هم گفتند؟"
"هر بار می گند. ممنون از قهوه، الی."

الی باهوش است و منعطف. فکر می کنم هر کس بخواهد من را تاب بیاورد باید این دو خصوصیت را در حد اعلی داشته باشد. باید ریاضیدان باشد و شاعر. این را دفعه بعد که به مصاحبه کاری دعوت شوم و از نقاط قوت و ضعفم بپرسند خواهم گفت. متأسفانه گونه ریاضیدانان شاعر رو به انقراض است.

"حالا عکس نمی زنی، یک جمله قصار بزن بالای میزت."

به جمله قصار فکر کرده بودم. دفتر کار من فیس بوک متجسد است. بالای سر همکارانم جملاتی است از این دست که: اتافاقات خوب فقط برای آدم های خوب می افتد و تو نیکی می کن و در دجله انداز و گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. و بعد هم مجموعه ای از عکس هایی که خوشبختی از آن می بارد. خصوصیت مشترک همه این جملات قصار بالای میزها این است که بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر. من زندان نرفته ام ولی می شود حدس زد زندانی ها هم از این جملات روی دیوار سلولشان حک کنند. از پذیرش بدبختی و امید به خوشبختی. امید آن که شاید آن روز برسد. روزی که آخرین ایمیل را که جواب دادی منتظر ایمیل بعدی نباشی.

"باز رفتی تو فکر؟"
"ساعت دو جلسه دارم، الی."

از پاییز گذشته مرتب صدایم می کنند برای جلسه انضباطی. یک نفر نماینده اتحادیه هم هربار باید همراه من بیاید که مورد سواستفاده واقع نشوم. شرمنده اتحادیه چی ها هستم. دقیقاً نمی دانم رشته امور کی از دست همه در رفت. گرد و خاک مدیر جدید چیز عجیبی نبود. بخشی از نحوه مدیریت همه سازمان ها این است که کارمندان بفهمند مدیری هم هست و این که اگرچه سازمان با کار زیردستی ها می گردد ولی دست بالای دست بسیار هست. اما نمی دانم چرا آن گرد و خاک دست کم برای من فرو ننشست. مدیران وظیفه دیگری هم به عهده دارند. به زیردستانشان یادآوری کنند که نباید مهارت های خود را دست کم بگیرند. دست کم گرفتن مهارت های زیردستان وظیفه بالا دستی هاست.

"مهارت های تو را دست کم می گیرند."
"چه مهارتی الی؟ من حتی میزم را درست مرتب نمی کنم."

 از نحوه عملکردم ایرادات زیادی گرفته شده است. این که ایمیل ها را در فاصله مقرر یک ساعته پاسخ نداده ام. این که  کدهایی را اشتباه وارد کرده ام. این که فکس هایی را به آدم های اشتباهی فرستاده ام. این که دستگاه فتوکپی را خاموش نکرده ام و این که میزم نامرتب است. تلاش بیش از اندازه من در فائق آمدن بر این خطاها فقط یک نتیجه داشته است: خطای بیشتر. تو گویی تمرکز هم مانند همه خصوصیات انسانی حدی دارد و گذشتن از آن حد همه چیز را به نابودی می کشد. مثل عشق یا ترس یا خلاقیت.

"من می توانم هر نیم ساعت بهت یادآوری کنم. برای من سخت نیست."
"نه الی، جلسه قبل گفتند که نباید به هیچ وجه از تو کمک بگیرم. باید مستقل باشم."

الی می تواند جای دو نفر کار کند. مرتب زیرزیرکی به من کمک می کند. دستگاه فتوکپی را آخر روز خاموش می کند و بعضی اوقات کاغذ فکس هایم را می گیرد و می فرستد. به اسم قهوه می آید سر میزم و کاغذهایم را برایم مرتب می کند. او هم شاید فقط یک ایراد داشته باشد. اتاقک کار بدون عکس یا جمله قصار را تاب نمی آورد. این یک ایراد را بر من نبخشیده است. نمی دانم مدیریت با جملات قصاری که من دوست دارم بزنم بالای میزم چگونه کنار می آید. شاید هم کسی برایشان تره خرد نکند. دوست داشتم کسی جمله ای گفته باشد در ستایش دیر پاسخ دادن به ایمیل ها. یا در ستایش نامرتب بودن میز کار. یا در ستایش نبستن در گنجه ها. یا در ستایش ظهرخیزی. متأسفانه خداوند روزی را سحرگاهان تقسیم می کند و از چنین جملات قصاری خبری نیست. فکس هم موضوع هیچ جمله قصاری در تاریخ بشر نبوده است.

"خیلی خودت را ناراحت نکن. باید یک جوری این حالت را از ذهنت دور کنی. بهتر است کمی فکر کنی ببینی چه می خواهی بهشان بگویی. وقت ناهار است. ناهار آوردی؟"
"نه الی بیرون می خورم."

الی و دوست پسرش و پسر دوست پسرش خامگیاهخوار هستند. در خانه ای در حومه ای واقع در یک ساعتی شهر زندگی می کنند. تابستان ها برخی محصولات باغچه شان را برای من می آورد. علی الخصوص کدو و بادمجان. همبرگر صنعتی خوردن برایش حکم محاربه با خداوند روزی ده را دارد. تابستان یک بار مرا به خانه شان دعوت کرد. هشدار داده بود که شام مفصل نیست. هوا که خوب باشد کل وقت آزادشان را صرف موتورسواری و گیاهکاری با هدف گیاهخواری می کنند. سایر اوقاتش مصروف پاسخ دادن به ایمیل ها، فرستادن فکس، تمیز کردن میز خودش و چک کردن خطاهایی می شود که من مرتکب شده ام. یک شنبه ها هم درکلیسا آواز می خواند، هر چند به گفته خودش دیندار نیست. الی یک روز نباشد مدیریت من را تیرباران می کند. فرشته نگهبان من است. دیپلم دارد و مدرکی هم در ارتباط با مسائل اداری دفترهای کاری گرفته است. هیچ امر خاصی من را شایسته این محبت نکرده است جز این که همکار بغل دوستی او هستم. استاد همه فن حریف کارش هست. من تا امروز ندیده ام که یک اشتباه از الی سر بزند. کتاب و روزنامه نمی خواند. اما پروژه یافتن جمله قصار برای بالای میز من را کلید زده بود. این است حکایت ما. درباره من و الی.

"می توانم در پوسته گردویی محبوس باشم و خود را فرمانروای فضای لایتناهی به شمار آورم. این خیلی به تو می آید. پرینتش کنم؟"
"شبیه شاهزاده دانمارک نیمه مجنون مغموم خیانت چشیده ام؟"
"دانمارکی که نیستی."
"پس از خیرش بگذر الی."
به خودش بیشتر می آمد. محبوس در پوسته گردوی اتاقک اداری اش و فرمانروای محبت بی کران و باغچه محصولات ارگانیک.
"این یکی چی؟ زندگی نبردی است بین خواب بیداری که در نهایت خواب پیروز می شود."
"برای من زندگی نبردی است بین ایمیل های جواب داده شده و جواب داده نشده. بعد از ناهار می بینمت."
"حواست باشد امروز مهم است که دیر نکنی."
"حواسم هست، الی."

میز کارم و اوراق روی آن را تا جایی که در توانم بود سامان دادم و رفتم همبرگر فروشی آن طرف خیابان. جهاد علیه همه باورها و ارزش های الی را به دختر ملیح پشت دخل اعلام کردم: همبرگر صنعتی با پنیر و بیکن اضافه، سیب زمینی سرخ کرده با کچ آپ و نمک دریا، نوشابه ای  سیاه و گازدار ممزوج به یخ خرد شده و یک شکلات مغز فندقی. جلسه انضباطی گشنه ام می کند. اساسن نظم و نظام و انتظام گشنه ام می کند. تا سر حد خودکشی. عملیات استشهادی با کلسترول.
سینی غذایم را گرفتم و رفتم یک گوشه ای نشستم و موبایلم را در آوردم. پلک هایم سنگینی می کرد. درباره خواب جمله قصار زیاد بود. اما ترجیع بند همه شان این است که مبادا خواب ببردت و دنیا را آب. چشمانم را روی هم می گذارم. هنوز تا ساعت یک و نیم وقت هست؛ بعدهم باید بروم جلسه انضباطی. که این طور؛ زندگی نبردی است بین خواب و بیداری که در نهایت خواب پیروز می شود.
شاید اگر آسوده می خوابیدم خواب هم می دیدم. بعید نبود که همچون شهسوار پریشان دماغ لامانچا با مرکب زار و نزارم می رفتم به جنگ آسیاب های بادی و دیو پلید ایمیل ها را شکست می دادم و برگه تأییده ارسال همه ایمیل ها در زمان مقرر را به چنگ می آوردم و به سان غنیمتی بی همتا پیشکش می کردم به شاهزاده خانمی که روی موتوری نشسته است و دارد بادمجان پوست می کند. و او هم با چاقوی سبزی پاک کنی اش به رسم نشان دادن به شهریاران می زد روی شانه ام. شاید شاهزاده خانم چیزی هم می گفت که وقتی بیدار می شدم می شد جمله قصار بالای میزم. اما آسوده نخوابیده بودم. خواب هم ندیدم.  هر چند کسی زد روی شانه ام.

"این یکی را هیچ کاریش نمی شود کرد."
"کدام یکی را؟"
"این که وقت ناهارت بخوابی و سر کار نیایی. یکی طلب من."
"این جا چه کار می کنی، الی؟ فکر نمی کردم پا به چنین مکان پلیدی بگذاری."
"جولیا دیده بودت. آمد به من گفت. فهمیدی ساعت دو چه می خواهی بهشان بگویی؟"
"نه نفهمیدم، الی. من از آن آدمهایی نیستم که در خواب بهشان الهام می شود."
"باشد. زود باش برگردیم."
برگشته بودیم دفتر کار. ساعت دو شده بود و من باید می رفتم جلسه انضباطی. چند قدم که رفتم برگشتم سرمیزم.
"نترس."
"نمی ترسم الی"
"باشد. می دانم نمی ترسی. همین جوری گفتم."

نمی دانم چه چیز در لحن برخی جملات ناهیانه است که آدم فکر می کند تا آخر عمر از دستشان خلاصی ندارد. چیز غریبی در لحن الی بود. یک لحظه فکر کردم شاید تا آخر عمرم از چیزی نترسم.  هولناک بود.

"نگران میزت هم نباش، من مرتبش می کنم."
"نگران میزم نیستم الی. می شود این جمله را پرینت کنی بزنی بالای میزم: آسوده بخواب، الی بیدارت می کند."
"این را از کجایت در آوردی؟"
"فقط پرینتش کن و بزن بالای میزم."
"نمی شود اسم من را از آن درآوری؟"
"چرا می شود. اصلن قسمت دوم را بردار. فقط آسوده بخواب را پرینت کن و بزن بالای میزم."
"باشد. آخر آسوده بخواب هم شد جمله بالای میز. تفاوت فرهنگی است مگر نه؟ نباید که نگران شوم؟"
"همین طور است الی. دلیلی برای نگرانی نیست. در نهایت خواب پیروز می شود"


به جلسه می روم. همان حرف های همیشگی. یک تذکر کتبی دیگر. بر می گردم. میزم مرتب شده است. ولی جمله قصاری بالایش به اهتزاز در نیامده است. الی پشت میزش نیست. از جولیا می پرسم. الی زود رفته است خانه. دوست پسرش با موتور تصادف کرده است. ترجیح می دهم پشت میزم گریه نکنم. فکر می کنند تذکر کتبی اشکم را در آورده است. محبوس در پوسته گردو و ناتوان از اشک ریختن. این را باید می زدم بالای میزم. به پاس سپاس از همه شاعران ریاضیدان زندگی ام.