۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

حق تقدم

این بار که به عنوان مترجم به یک جلسه ارزیابی مستقل رفتم با اسفندیار آشنا شدم که اصرار داشت به رسم دوستان کانادایی اش فند صدایش کنم. فند از آن آدم هایی بود که بخت با ایشان یار است و عشق زندگی شان را زود پیدا می کنند. فند عاشق موتورسواری بود. اما مثل همه عشق های بزرگ عشق فند هم به هجران انجامید بود.  یک روز یک شنبه فند سوار بر موتور سر یک چهارراه با یک خودرو تصادف می کند و استخوان سالمی در بدنش نمی ماند. هیچ یک از دو پایش را نمی توانست بدون درد و زحمت خم کند. اصرار اصرار که حق تقدم با او بوده است. کاری به سوال های آقای دکتر نداشت و مرتب از خاطرات موتور راندنش داد سخن می راند. از قرار موتور سوار بسیار متبحری بوده، آن چنان که زبان دوستان از توصیف راندن او قاصر مانده و ناچار اصطلاحی برای توانایی های فوق العاده او جعل کرده بودند: فندلینگ.  چندین بار برای من و آقای دکتر توضیح داد  که جوری موتورسواری می کرده که تو گویی فردایی در کار نیست. حتی گفت از عزیزانش خواسته روی سنگ قبرش بنویسند: "فند - جوری زیست که انگار فردا وجود ندارد". جالب بود که به نوشته روی سنگ قبرش فکر کرده و می کند. فکر می کردم این امر جز حقوق بازماندگان است. بالاخره کاسه صبر آقای دکتر از لبریز شد و تذکر لسانی داد که قرار نیست این جا در مورد مقصر تصادف بحث کنیم و باید بچسبیم به مسائل پزشکی و جسمی فند؛ چرا که او – یعنی آقای دکتر - گزارشش را به مقامات بیمه خواهد فرستاد و نه کارگزاران راهنمایی و رانندگی. حرف های دکتر را که برای فند ترجمه کردم لب و لوچه اش آویزان شد. اما باز هم وقتی دکتر پرسید در این لحظه خاص مشکل اصلی اش چیست جواب داد این که نمی تواند موتور سوار شود. زهر هجری که مپرس. یک لحظه در ترجمه مکث کردم. طبعن جواب خوبی نبود. شرکت بیمه چندان نگران اوقات فراغت بیمه شدگانش نیست و اگر دکتر گزارش نمی داد که فند نمی تواند درست راه برود و جسم سنگین بلند کند و افسرده است و چه و چه مستمری بیمه اش خیلی زود قطع می شد و این منصفانه نبود. از سوی دیگر حق نداشتم به رأی خود چیزی به صحبت ها اضافه کنم. هر چند بعضی اوقات پیش آمده که بعضی جملات را ترجمه نکنم. اما اگر فند حرف دیگری نمی زد نمی شد. دکتر منتظر ترجمه جمله آخر بود. ملتمسانه فند را نگاه کردم. پیش خودم گفتم جان عزیزانت یک کلمه دیگر حرف بزن. دکتر دیگر داشت مشکوک می شد که چرا من ترجمه را متوقف کرده ام.  فکر کنم فند که زبان باز کرد به اندازه مادرش وقتی اولین کلمه زندگی اش را ادا کرده بود خوشحال شدم : "از وقتی نوشته روی قبرم رو برات گفتم رفتی تو فکر. خب من اینو دوست دارم. اختیارشو بدم دست وراثم می دونی چی می نویسن؟" نمی دانستم ولی قطعن نمی نوشتنند به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید.  گورنوشته خوبی برای موتورسوارها نیست. "می نویسند: فند - زندگی با او انصاف نداشت؛ حق تقدم با او بود". برای کثری از ثانیه به این فکر کردم که خر بیار و باقالی بار کن به انگلیسی چه می شود.  

۱ نظر: