۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

ضمیر احمق شخص مفرد


١-  وزارت علوم چندی قبل برایم نامه ای نوشته که بر مبنای گزارش موسسه محل خدمتم درباره غیبت ناموجه ام قرار است مطابق مقررات با من رفتار کنند یا به عبارت دقیق تر عذرم را بخواهند. در مقایسه با نمونه های قبلی – حتی در موسسه قبلی من- باید بگویم این اندازه دقت و لحظه شماری برای پیشبرد این حکم بسیار قابل تقدیر است. یعنی تو گویی کسی در موسسه کرونومتر را زده بود که سر سه ماه غیبت را اعلام کنند و خواهر یا برادری هم در وزارت علوم (نام و جنسیت نویسنده نامه معلوم نیست) نه  گذاشته و نه برداشته و بالفور این نامه را برای من فرستاده است. در جایی که بودجه کل مملکت را یک قوه کلی دیرتر از موعد به قوه دیگر تحویل می دهد باید چنین نمونه هایی از دیوانسالاری کارآمد  را به فال نیک گرفت. این همان نمونه هایی است که نشان می دهد دیگر کم کم داریم "پیشرفت می کنیم" و در جاده موفقیت گام بر می داریم. آخر نامه اخراج هم نوشته اند "و من الله توفیق".

  ٢-  اکثر بزرگانی که با ایشان مشورت کردم گفته اند که چون این جور که بویش می آید این جا – یعنی آن جایی که آن بزرگان هستند - بدجوری کمر به بیرون کردن امثال من بسته اند احوط آن است که آن جا – یعنی این جایی که من هستم – زودتر جا بیفتم و رگ و ریشه خود را از این مرداب همه گیر برهانم. البته یکی از این بزرگان که من خیلی هم قبولش دارم از من خواسته کله شقی نکنم و نامه ای به ریاست موسسه محل خدمت سابقم بزنم و درخواست کنم این حکم را متوقف کند یا دست کم به حال تعلیق درآورد.

٣-  این روزها دوباره مشغول درس دادن شده ام. در این جا مجموعه ای از برنامه ها هستند به نام بریجینگ که به تازه واردین یاد می دهند چگونه تجربه کاری ای را که قبل از مهاجرت کسب کرده اند به بازار کار در کانادا متصل کنند. به ابن افراد مجموعه از مهارت ها را یاد می دهند که ترجمه تحت الفظی اش می شود مهارت های نرم و و شامل مهارت های حرفه ای ولی غیرفنی و غیرعلمی  است. الان مسئول یک برنامه بریجینگ در محیط زیست هستم و درس هایی مثل مهارت های اتباطات کلامی، ارتباطات نوشتاری، اخلاق محیط کار  را درس می دهم. در نتیجه خیلی خوب می دانم که یک نامه مناسب و حرفه ای را چطور باید نوشت و دقیقن به همین دلیل هم نمی توانم نامه مطرح شده در بند قبلی را بنویسم.

٤-  یک نامه اداری مناسب باید با اشاره صحیح به فرد گیرنده شروع شود. من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم که آدم ها را با القابی که واقعن ندارند یا مستحقش نیستند خطاب کنم. خودم مدتها بود که بدون داشتن مدرک دکترا دکتر خوانده می شدم. اصلن دل آدم باید دکتر باشد. در عین حال مهم است که شیوه مناسبی برای ارجاع به خود در نامه نگاری هایی از این دست اتخاذ شود. از این نظر انگلیسی شکر است. می گویند آی و آخ کسی هم در نمی آید. ولی در فارسی باید بین "من از شما در خواست دارم..." و یا "اینجانب مهدی نسرین تقاضا دارم ..." و یا "نگارنده متقاضی است ..." و یک دوجین عبارت دیگر یکی را بر گزید.  بعد هم باید نامه را با تشکر و احترام پایان داد و البته بد نیست که توفیقی هم طلب شود.

٥-  علت این که نمی توانم نامه فوق الذکر را نویسم این است که هیچ کدام از این عبارات ارجاع به خود، احساس من را در هنگام فکر کردن به مضمون این نامه نشان نمی دهد و این همان چیزی است که از چشم تیزبین آن بزرگ هم پنهان مانده است. من وقتی به این نامه فکر می کنم فقط و فقط با یک احساس بسیط رو به رو می شوم: حماقت. به عبارت دقیق تر: حماقت، کل حماقت و هیچ چیز جز حماقت. حتی فکر می کنم نویسنده چنین نامه ای از صفت احمق هم فراتر رفته و با ذات حماقت در هم آمیخته است. از آن جایی که در فارسی چیزی به عنوان ضمیر احمق شخص مفرد نداریم، از نوشتن این نامه عاجزم.

٦-  درس دادن بعد از مدت ها جالب است و البته کمی عجیب. به تجدید دیدار با یک دوست قدیمی می ماند. به هر حال "من و ساقی به هم سازیم".

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

در شگفتزار


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: برای تولدت چی کار می کنی؟
من: کار خاصی نمی کنم. دوستامو می گم بیان.
رز: بهشون بگو یک جوری جشن تولدتو  بگیرن که خودت خبر دار نشی. این جوری شگفت زده می شی.
من: دیگه وقتی خودم دعوتشون کردم چه جوری بهشون بگم که منو شگفت زده کنند؟
رز: بعضی وقت ها شک می کنم که داری به سن عقل می رسی. هیچ کس به اندازه خودمون نمی تونه مارو شگفت زده کنه.

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

پارادوکس جاعل


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: میشه لطفن بری این خریدهایی رو که نوشتم بگیری.
من: رز، می بینی که دارم یه چیزهایی می نویسم.
رز: به جای این که یک مکالمه بین من و خودت جعل کنی و بگذاری روی اینترنت، برو این خریدها رو بگیر، من باید زودتر برم. 

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

شاه دزد

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: من امروز زودتر می رم. باید خواهرزاده ام رو ببرم دکتر.
من: اون خواهرزادت که پیش شما زندگی می کنه؟ سرما خورده؟
رز: آره همون. ولی دارم می برمش پیش روانپزشک اطفال. هر وقت می ریم خرید می بینم یک چیزی از مغازه کش می ره.
من: فکر می کنم سنش این قدر کمه که نمی دونه چه کار بدی می کنه. می گن تو این سن کش رفتن نتیجه عدم ارتباط با اطرافیان است. نمی تونه درست  به بقیه بگه چی می خواد.
رز: چه جالب. اگر این جوری باشه من یکی رو می شناسم که باید جز بزرگترین سارقان قرن باشه.

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

حیای گربه


١-  خصوصیاتی هستند که من چون در خودم ندارمشان، دیدنشان در دیگری باعث انبساط خاطر است. به دلیل تنبلی ذاتی و بدبینی درونی شده، از دیدن آدم های با پشت کار و خوشبین لذت می برم. در عین حال، من جز آدم های هستم که باب هفتم از گلستان سعدی در آداب تربیت را اصلن جدی نمی گیرند و ضرب المثل های فارسی را هم تحت الفظی معنی نمی کنند. دیدن کسانی که این کارها را می کنند هم لذت بخش است.

٢- سروش دباغ نامه ای نوشته درباره حکم اخراج نهایی اش از موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران. خبر بسیار تأسف برانگیزی است. دباغ در همین نامه شمه ای از پشت کار و خوش بینی اش را بیان کرده است. در ادامه کارهایی که روی فلسفه ویتگنشتاین ها انجام می داد، ترجمه رساله منطقی-فلسفی را شروع کرده و به اتمام رسانده است. بعد دچار مشکلاتی می شود که ذره ای از آن را ذکر می کند و نتیجه آن می شود که جامعه منطقی-فلسفی فارسی زبان از یک ترجمه دقیق از یک اثر کلاسیک و حضور یک استاد موشکاف، پرکار و بااخلاق محروم می ماند. به نظر من هوشمندانه ترین فراز این نامه آن جاست که توضیح می دهد چرا نیامدندش به انجمن حکمت و فلسفه موجه است و عبارت دیوان سالارانه "غیبت ناموجه" را به سخره می گیرد: تهدید جانی موجه ترین دلیل برای این امر است که کسی جایی که جانش در خطر است آفتابی نشود. دباغ در عین حال معتقد است که در آینده ای نه چندان دور زمستان استخوان سوز سپری می شود و روسیاهی به ذغال می ماند و دانشگاهیان به آشیانه دانشگاه بر می گردند. خوشبینی اش هم مانند پرکاری اش ستودنی است.

٣- سوال اصلی نامه سروش اما شاید این باشد: " نمی دانم رؤسایی چون عبدالحسین خسروپناه و فرهاد دانشجو و صدرالدین شریعتی که ظفرمندانه حکم اخراج  همکاران خود را امضاء می کنند، در دل سکوت شب و در خلوت با وجدان خود چگونه کنار می آیند؟" علیرغم همه احترامی که برای همکار سابقم قائلم باید بگویم که من فکر می کنم گلستان سعدی  و قابوس نامه را زیاده از حد جدی گرفته است. آیا واقعن فکر می کند مومنین در دل شب با خود خلوت می کنند و ناگهان بار وجدان بر دلشان سنگینی می کند و از این رو به آن رو می شوند؟ اولن این چه نوع وجدانی است که فقط شب ها ممکن است سنگین شود؟ من خودم آدم هایی را می شناسم که وجدانشان سر ظهر یقه شان را می گیرد. دوستی دارم که هر وقت پانزدهم ماه می افتد به چهارشنبه، در کل روز چنان درد وجدانی می گیرد که بیا و ببین. بعد هم این ماجرای خلوت کردن در دل سکوت شب. فکر کنم مال همان زمان های شیخ اجل است. الان محله ما را که هر گوشه اش را کوبیدند و دارند ساختمان می سازند در نظر بیاوریم خبری از سکوت شب نیست. خب اگر حجت الاسلام خسروپناه به جای قم بیشتر تهران بماند که جا برای تفکر در سکوت شب باقی نمی ماند. اگر افراد فوق الذکر آن قدر سرشان شلوغ بود که وقت سر خاراندن نداشتند چه کار باید بکنیم؟  اگر اهل و عیال مانع خلوتشان شدند چه؟ انگار چیزی داریم به اسم وجدان که در دل خلوت شب سراغ آدم می آید. از نظر من، مومنین واقعی، چندان نگران این نوع وجدان دنیوی نیستند چرا که حالا اگر هم این درد وجدان در این دنیا سراغشان بیاید دربرابر حدیث هول قیامت قابل چشم پوشی است، مهم این است که آدم سنگ هایش را با پروردگارش باز کرده باشد نه خودش. بعد هم ادامه داده است که : " اگر فردای روزگار، فرزندانشان از ایشان بپرسندآن ایامی که سمت داشتید و رئیس بودید، چرا چنین احکامی را امضاء کردید و عذر همکاران خود را خواستید، چه پاسخی می دهند؟" اول از کجا معلوم که فرزندانشان چنین سوالی بکنند. این دوره و زمانه که خانواده های ایرانی شده اند جگر زلیخا و هر عضوشان یک سر دنیاست، بعید است که بچه ها مکالمه هفتگی یا ماهانه با پدر و مادر را به وضعیت همکاران سابق این عزیزان اخثصاص دهند. من که هرگز از والدینم نپرسیدم دربرابر اخراج همکارانتان چه کردید. الان هم اگر آن خدابیامرزها زنده بودند و من این ور آب بودم و آن ها آن ور آب، از آلودگی هوا و قیمت نان می پرسیدم. دور و وری هایم هم چنین سوالاتی نمی کنند. نمی دانم سروش این سوال را از والدینش پرسیده یا نه. در ثانی، جواب هم که از قبل معلوم است. "شرایط به گونه ای دیگر بود. اوضاع مثل الان نبود. نمی شود با عینک امروز آن را روزها را نقد کرد و از همه دندانشکن تر این که: تکلیف احساس کردم که آن گونه عمل کنم". به هر حال مومن باید جوری رفتار کند که از پس صحرای محشر خدای رحمان به درد و داغ نیاندازدش. اگر تکلیف آدم این باشد که به آن گونه رفتار کند که می کند، دیگر وجدان شبانگاهی و سوال اولاد حرف مفت است. فکر هم نکنید تکلیف لزومن از خیلی بالا می آید. فرد خودش ممکن است به صرافت بیفتد که تکلیف است چند وقتی در دانشگاه را ببندیم.

٤- "فردا روزیکه قصه دانشگاه ها و آموزش عالیِ این دوران نوشته شود، نمی دانم تاریخ چه قضاوتی در حق کسانی چون خسروپناه و دانشجو و شریعتی خواهد کرد و چگونه از ایشان یاد خواهد کرد" این هم سوال ساده ای است: "عبدالحسین خسروپناه در ١٣٩١ طی حکمی از سوی کامران دانشجو وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری، به ریاست موسسه حکمت و فلسفه ایران گماشته شد. حکم اخراج نهایی سروش دباغ از آن موسسه به دلیل غیبت غیرموجه در زمان ریاست ایشان امضا شد" همین و بس. تاریخ قضاوت نمی کند. آدم ها بر مبنای واقعیت های تاریخی قضاوت می کنند. بالاخره صلاح انجمن خویش خسروان دانند.

٥ – علیرغم تلخی ماجرا، من از این که سروش دباغ نامه را در فضای عمومی منتشر کرده است بسیار خوشحالم. برای جلوگیری از تکرار چنین وقایع دردناکی که همان طور که در نامه اش نوشته سنت چندین ده ساله در ایران دارند خیلی باید کار کرد. کار جدی. آگاهی فضای دانشگاهی را افزایش داد و همکاران را به دفاع صنفی از یکدیگر فراخواند. ماجرای آگاهی صنفی دانشگاهی هم فقط به اعضای یک دانشکده یا موسسه (یا پژوهشگاه) مربوط نمی شود. دانشمندان باید از آن چه در دانشکده ها و موسسات دیگر رخ می دهند آگاه باشند و در برابر آن چه "ناموجه" می یابند موضع بگیرند. اما موعظه های پایانی نامه دباغ به دلم نچسبید. "زمستان می رود و روسیاهی به زغال می ماند" را نباید خیلی جدی گرفت. برخی زمستان ها اگر کاری نکینم یا نمی روند یا هی بر می گردند. جملات قصار یک چیز است و زندگی واقعی چیز دیگری. هیچ دیزی سرایی در سرتاسر ایران را نمی شود سراغ گرفت که کارکنانش اگر گربه ای وارد مطبخشان شود، به جای آن که با لنگه کفش بیرونش کنند، دل به امید حیای حیوان زبان بسته ببندند. 

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

تا قایق هست زندگی باید کرد


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: حالا با این همه مشکلات چه جوری کنار میای؟
من: سخت نمی گیرم. خدا بزرگه.
رز: اون که آره، ولی قایقت کوچیکه.
من: چی؟
رز: پدر بزرگم بچه که بود با یک قایق از روی دریاچه میرفت کلیسا. یک دفعه کشیش هم تو قایق بوده که طوفان میشه. پدربزرگم خیلی می ترسه جوری که پدر روحانی بهش میگه: "فرزندم غصه نخور خدا بزرگه" و اون هم می گه: "اون که آره، ولی قایق کوچیکه، پدر."

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

کهربا

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  اوجین، همسر رز هم از بومیان آمریکای شمالی است.

رز: دیروز زنگ زدم برای تو و محسن کلوچه بیارم جواب ندادی.
من: آره راستش برف جلوی در رو پارو کرده بودم. خیلی خسته بودم، از هوش رفتم.
رز: از شدت خستگی دو روز خوابیدی؟
من: خیلی برف بود. تو نشده از شدت خستگی زیاد بخوابی؟
رز: به خاطر زندگی در برف که نه. فکر کنم بتونی حدس بزنی که ما به این چیزها عادت داریم. ولی دفعه اولی که اوجین رو تو زندگیم دیدم خیلی بهم فشار اومد. من پشت دخل بودم  و اوجین اومد رفت ته سالن نشست. خیلی سخت گذشت که کلن کارمو ول نکنم و نرم اون ور سالن نزدیکش بشینم. بعد از شدت خستگی دو روز خوابیدم.