۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

ستاره باز

"از زمان داروین خیلی ها بر این باور بوده اند که انسان از اعقاب میمون است، اما این موضوع به نظر بارون با لحاظ کردن برخی جوانب تاریخ و اجتماع معاصر ... صرفن ادعایی بود در جهت بی حیثیت کردن میمون ها و امید واهی بستن به نوع بشر."
از ترجمه فارسی رمان ستاره باز نوشته رومن گاری و منتشر شده توسط نشر مرکز در 
١٣٩٤

۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

با حروفی از راست به چپ

نمی دونم چه اصراریه بگه من عرب نیستم. اسمش که امیره. من هر چی امیر دیدم عرب بودن.اصلن می شه آدم اسمش امیر باشه و عرب نباشه؟  مثل این که آدم اسمش جینگ ژیائو پینگ باشه و چینی نباشه. دماغش هم که گندست. اصلن میشه آدم دماغش گنده باشه و عرب نباشه؟ تو این هوای شرجی هم که همیشه جین می پوشید. بعد هم تی شرت دکمه دارشو می کرد تو شلوارش. اصلن میشه آدم هیچ وقت شلوار کوتاه نپوشه و عرب نباشه؟ اصلن می شه آدم بد لباس باشه و عرب نباشه؟ فقط هم فکر فرار بود. البته یک فرقی با بقیه اون امیرها که می شناسم داشت. اونا میان بهت می گن می خوای فرار کنی؟ بعد که می گی آره، یک شب میان سراغت که مثلن نقشه بکشن. انگار تو خری. انگار تو روز روشن نمی شه نقشه فرار کشید. حالا عمو چون وقت فرار شبه معنیش این نیست که وقت نقشه فرار کشیدن هم شبه. فکر و ذکرشون اینه که ماچت کنن. یا دست بکنن تو لباست. یعنی حتی یک  جفت کاغذ و قلم با خودشون نمیارن که تو فکر کنی آهان بریم نقشه بکشیم. یک راست میرن سراغ اصل مطلب. همه دختر محلی ها اینو می دونن. عرب با نقشه فرار اومد سراغت بدون نقشه چیز دیگه است. بعدش هم می رن پیش دوستاشون می گن من با این نقشه فرار کشیدم، من با اون نقشه فرار کشیدم. برو عمو. اگر واقعن نقشه فرار نکشی که نمی تونی فرار کنی. فرار هم نکنی این جا می پوسی. تو همین گرما و رطوبت. حالا دستت به دو نفر هم برسه. براوو. دست مریزاد. من خودم از اونام که بیست ها از این فراری ها رو می برم دم چشمه و تشنه بر می گردونم. راستش هیچ عربی تا حالا از این جا فرار نکرده. آفریقایی ها کردن ولی عربا کنگر می خورن و لنگر می اندازن. منتظر شهروندان وظیفه شناس موندن که بیان براشون فرش قرمز پهن کنن. نمی دونن شهروندا از ما و شما متنفرن. ما قاچاقچی هستیم؛ شما هم که قاچاقی هستین. رأی می دن که ما پیدامون نشه. اصلن میشه آدم فقط به اسم فرار دست بکنه تو لباس دخترها و عرب نباشه؟ این اما انگاری واقعن تو فکر فرار بود. اون شب اومد دم یونیت ما. گفتم الان سوت می کشه. سوت کشیدن عرب و غیر عرب نداره. پسری که واست سوت کشید می خواد ماچت کنه. نقشه ام لازم نداره. برو برگرد نداره. حالا یا اگر وقتی برات سوت کشید مخت سوت می کشه که دیگه این جوری گاوت زاییده است. گاو خیلی ها این جا زاییده. یا این که نه و اون وقت گاو اون زاییده است. کلن زندگی ما این جا در این خلاصه میشه که گاو کی قراره بزاد. اما سوت نکشید. مخ من چی؟ از این دست و پا چلفتی بودنش چرا. وگرنه من پای فرار خیلی ها بودم. به این راحتی ها مخم سوت نمی کشه. جلوی یونیت قدم رو می رفت. سیگار هم می کشید. پسر شونزده ساله که سیگار بکشه حتمن عربه. البته می گه سیگاری نیست. باید حتمن سیگار تذریق کنی که سیگاری باشی، عمو؟ مثل اون پسر کنگوئیه. جای هوا حشیش استشاق می کرد. می گفت حشیشی نیستم. امیر هم دو تا سیگار خاکه به خاکه  کشید و رفت. خوشگل سیگار می کشید. فرداش سر کلاس انگلیسی دیدمش بهش گفتم چرا نیومدی. گفت اومدم. گفتم چرا سوت نکشیدی. گفت سوت کشیدن بلد نیستم. بازیشه. می دونم. میشه آدم عرب باشه و سوت کشیدن بلد نباشه؟ میشه آدم بلد باشه سیگار بکشه ولی بلد نباشه سوت بکشه؟ بهش گفتم اگر سوت نکشی که من نمی دونم اومدی. گفت چرا وقتی از پشت پنجره بهم زل بزنی یعنی می دونی اومدم. من بهت زل زدم؟ آقا رو. خیلی خودت رو دست بالا گرفتی عمو. من اومدم ببینم کی سوت می کشی. تو که سوت بلد نیستی بکشی چه جوری می خوای فرار کنی؟ بعد زل زد تو چشام گفت "من از این جا فرار می کنم؛ تو دوست داری با من بیای یا نه.؟" یه جوری می گی من می خوام از این جا فرار کنم انگار من تا حالا پسر ندیدم. دستت بخوره به تنم دیگه باید پول بدی از دست من فرار کنی. اونایی که دستشون خورده به من پناهنده این جا شدن عمو. فکر کنم تقصیر معلم انگلیسه یابو برت داشته. اون روز گفت امیر به انگلیسی می شه پرنس. تو هم زود گفتی پرنس آف پرشیا. عمو حالا اسم آدم ممکنه تو یک زبونی یک معنی ای بده، تو یک هو از خوشحالی قالب تهی نکن. این قدر خودت رو جدی نگیر. رو دل می کنی. اسم آدم چه ربطی به خود آدم داره؟ اسم آقای معلم که دیکه باید به جای کت و شلوار کاندوم بپوشه؟ من نمی فهمم اصلن چرا شما رو با محلی ها می فرستن سر یک کلاس. تازه تو اگر خجالت می کشی که عربی برو اسمتو عوض کن. بگو ببینم، پرنس آف پرشیا! می شه آدم اسمش امیر باشه و عرب نباشه؟ در ضمن این جوری که زل می زنی تو صورت آدم من نمی تونم جوابتو بدم. آره می خوام فرار کنم. ولی مثل یک آدم متشخص سوالتو بپرس. بازجویی که نیومدی. مثل اینا که پدر مادراتون رو روزی صد بار سین جیم می کنن. اپلیکیشن فرار که پر نکردم می خوای بدونی راست می گم یا نه. جون من این جا در خطر نیست. خوشگلم. همه اینو بهم گفتن. اگر شانس یارم باشه یکی از همین مأمورهای مهاجرت عاشقم می شه. دیگه نقشه هم لازم ندارم. فقط باید مطمئن باشم طرف زن نداشته باشه. آخه لامصبا همه انگشترها رو این جا در میارن. جلوی همکارشون هم جانماز آب می کشن که از ترس دزدیه. از ترس که هست ولی خدا می دونه از ترس چی. همون روز هم که بهم زل زدی گفتم فرار نقشه می خواد. البته اگر منظورت از نقشه فرار چیز دیگه است که خوب اشکالی نداره. می دونم که من پای فرار خوبی ام. بیشتر پسرهای این جا می خوان با من نقشه فرار بکشن. مأمورهای مهاجرت هم بدشون نمیاد با من نقشه فرار بکشن. فقط نمی دونم با اونا باید کجا فرار کنم. تو هم بد نبودی. حالا من اینو تو دل خودم گفتم. فکر کن به پرینس آف پرشیا بگی شما خوبی. نه همون، تو خوبی! البته یه خرده زیادی تو خودتی. ولی قیافه ات باحاله. سیگار کشیدنت رو هم دوست دارم. حواس پرتیت هم خوبه. این پسرهایی که خیلی حواسشون جمعه بعد از شب اول نقشه کشیدن، نقشه شون رو عوض می کنن.
هفته بعد اومدم بهش گفتم اگر حالا خیلی دلت می خواد یک شب نقشه فرار می ریزیم. فکر کردم شاید خجالتی باشه نتونه منظورشو بگه. فقط من باید قبل از نصفه شب برگردم خونه. مامانم عادت داره دوازده بیاد بالای سر ما نازمون کنه. بعد زل زد تو چشمهام و پرسید "تو برای چی می خوای فرار کنی؟ مگه این جا خونه ات نیست؟" انگار واقعن فکر فراری. فرار دلیل نمی خواد عمو. این قدر همه چیز رو تحلیل نکن، موهات می ریزن. آدم یه موقع می خواد فرار کنه. دلیل هم نمی خواد. تحلیل هم نداره. نه این که واقعن به اون جاش رسیده باشه. فقط دور و برش رو نگاه می کنه. یهو می بینه که نمی خواد شبیه هیچ کدوم از این آدم ها باشه. نمی خواد از تنهایی پناهجوها پول درآره. نمی خواد با شکم گنده ها بخوابه به امید این که عاشقش بشن. نمی خواد یک جایی زندگی کنه که همه توش می خوان فرار کن. می دونی همه آدم هایی که این جان یک بار فرار کردن که پاشون رسیده این جا. یک قدم مونده به او نجایی که براش فرار کردن. ولی می دونی چرا این جا خودشونو دار می زنن ؟ چون این جا نه زندانی اند نه فراری. فقط  یک حالت هست که از مردن بدتره، اون هم اینه که ندونی زنده ای. شماها این جا این جوری می شین. باید خودتون رو دار بزنین که بفهمین زنده این. من می خوام از این جا فرار کنم. دلیل محکمه پسند ندارم. فقط چون نمی خوام شبیه هیچ کدوم از این آدم های دور و برم بشم. حالا شما رخصت می دین؟
شب بعدش هم اومدی دم یونیت. پسر خوب، خب بازم که سوت نکشیدی. من از کجا بفهمم اومدی؟ شما اصلن پرنس آف پرشیا. فکر کردی من پرنس یاب دارم؟ من از اونایی نیستم که زود هل بشن بگم من می خوام با این پسره فرار کنم. بعد نامه عاشقانه بنویسن که ای همراه فراری من از آن روز که نوید داده ای با هم فرار می کنیم قلب کوچک من گنجایش سینه ام را ندارد و هر شب در انتظار آن لحظه ناگزیر گریزم.. باورت نمیشه، کسی اینو بنویسه؟ دختر عموم نوشته بود. من مونده بودم قلب کوچکش چه جوری تو اون سینه های مشک مانندش جا نمیشه. نصف پسرها این جا از اون مشکها نوشیدن. حالا قلبش تو سینه جا نمیشه. من این جوری نیستم. هل نمی شم. درسته که وقتی شب دوم اومدی و سیگار کشیدی و رفتی قلبم کمی تندتر از همیشه زد و لی از این چرندیات تو سینه ام جا نمی شه و اینا خبری نبود. خیلی هم جا میشه، عمو. آره من می خوام فرار می کنم. حالا باید پرسشنامه پر کنم که می خوام فرار کنم؟ ولی از اون حرفهای اون شبت خیلی خوشم اومد. پسر سوریه ای که اومده بود نقشه فرار بکشه هممش می گفت چقدر زندگیش تو شهرشون خوب بوده و ماشینشون چی بوده و کجا غذا می خوردند. این جا، آخر دنیا، می خواد منو با زندگی نداشته تو شهرشون خر کنه. تو ولی از شجاعتت پدر مادرت گفتی و این که بدشانسی آوردن. از خونه و زندگی ات تو خاور میانه نگفتی. اصلن میشه آدم اهل خاورمیانه باشه،عرب نباشه؟ اون روز گفتی پدر و مادرت فرار کردند اما این جا پل خر بگیری بود. بد آوردن. بد آوردین. بد آوردیم.  شجاعتشو داشتن. شجاعت نادره، بزدلی ولی واگیر داره. بزدل باشی باید منتظر بمونی یکی بیاد نجاتت بده. یکی بیاد برات فرش قرمز پهن کنه. این جا خیلی ها بد آوردن. پدر و مادر اون پسر سوریه ای هم  اگر بد نیاورده بودن الان داشتن پیتزا دلیوری می کردن. خیلی خوشم اومد از شجاعت و بدشانسی حرف زدی. زندگی دختر محلی ها این جا تو همین دوتا کلمه خلاصه می شه.
پرسیدم چرا صبر نمی کنی تکلیف پرونده تون معلوم بشه. تو این مدت هم می تونی با من نقشه فرار بکشی. زل زدی تو چشمهای من گفتی زندگی منتظر کسی نمونده. پسر تو شونزده سالت مگه بیشتر نیست؟ این حرف های قلمبه سلمبه چیه؟ چرا این قدر جدی هستی؟ منم که نگفتم کلن بمون این جا بپوس. گفتم یک خرده صبر کن تکلیف پرونده پدر و مادرت معلوم بشه، شاید بعدش با سلام و صلوات رفتین. دیدی زود هم پاسپورت گرفتی برگشتی منو با خودت بردی. می دونی که دخترها کلن عقلشو بیشتر از پسرهای هم سنشون می رسه. من هم که یک سال از تو بزرگترم. یک سیگار دیگه روشن کردی. بد مصب سیگارو خیلی خوشگل می کشی. فقط بد آوردی. او نجا که بری سیگار کشیدن خیلی ضایع است. نمی شه مانکن سیگار کشیدن بشی. بعد دوباره زل زدی تو چشمهای من و پرسیدی من چرا می خوام فرار کنم. روز از نو، روزی از نو. به خدا این مأمورهای مهاجرت یه تقاضانامه از آدم می گیرن می ذارن تو نوبت. نوبتت که می رسه ازت می پرسن چرا می خوای بری، می گی چون استانداردهای زندگی در کشور شما بالاتره. همین. جواب پیچیده نباید بدی که قاطی می کنن. ببینم تو وزیر مهاجرتی؟ عمو من می خوام برم. همین و بس. به نظر من  این برای هر آدمی دلیل کافیه. من نمی خوام این جا بمونم. همین و و بس. باید اشک آدمو در آری که بفهمی چی می گم؟  ولی اون قیافه ات این قدر جدیه که آدم باید حتمن یک چیزی بگه. گفتم برای زندگی بهتر. گفتی آسمون همه جا یک رنگه. من گفتم که گه یک جاهایی بیشتر بو می ده. خنده ات هم قشنگه. گفتی آره این جا گه بد جوری بو می ده. خنده ات واقعن قشنگه. برو مدل خنده شو.
گفتی وقتی تو جزیره ای دو تا راه بیشتر نداری. یا باید از راه هوا فرار کنی یا از راه آب. خیلی باهوشی عمو. خوب بعدش؟ گفتی راه هوا ممکن نیست. فرودگاه عادی این جا وجود نداره. راه دریا هم فقط قربانی گرفته. هرکی تونسته از کمپ دربره و یک قایق جور کرده جنازه اش برگشته. خب اگر راه دریا هم منتفیه چی کار می خوای بکنی؟ طی الارض؟ گفتی باید از راه دریا رفت ولی نه با قایق و کلک. ایراد فراری ها اینه که از همین ساحل نزدیک کمپ فرار می کنن. این جا باید خودشون رو ببندن به یک تخته پاره. گفتی باید اول از کمپ فرار کنیم و بریم ساحل جنوبی. یک قایق بدزدیم ببریمش تا وسط آب. نه خیلی دور. با شنا برگردیم ساحل.  این جور فکر می کنن که از ساحل جنوبی زدیم به آب و منتظر می مونن تا جنازه مون برگرده. می دونی بخت کی با مرده متحرک یاره؟ وقتی منتظر جنازه اشن. کسی  سگ دنبالشون نمی فرسته. گفتی بعد باید شب تو جنگل بمونیم. صبح پشت تراکتور محلی ها بریم ساحل شمالی که کشتی های کروز توریست ها رو میارن. گفتی باید تو انبار اونها قایم شیم. نقشه ات حرف نداشت. من هم باهات میومدم اگر خواهر کوچکم تب نکرده بود.
شب فرار اومدی دم یونیت. پرسیدم دولتی های محلی نقشه جزیره رو دارن، نمی خواهی یکی برات کش برم؟ گفتی نه یک نقشه می خواهی که تو چشم های من گم نشی. بعدم زدی زیر خنده. جمله مال اون فیلم هندیه بود که هفته قبلش با هم دیدیم. اصلن می شه آدم حرفهای عاشقانه اش این قدر هندی باشه و عرب نباشه؟ ولی نمی دونم چرا یک هو نفسم بند اومد. شوخی اش هم نفسمو بند آورد. خب باشه. مخم هم سوت کشید. بعد هم یک سیگار دیگه روشن کردی و گفتی تا بیای دنبالم به این فکر کنم که چرا می خواهم فرار می کنم. واقعن می خوای بدونی چرا می خوام فرار کنم؟ این قدر برات مهمه؟ نمی دونم چرا اون شب باهات نیومدم. شایدم به قول تو هنوز نمی دونستم برای چی می خوام فرار کنم. خواهرم مریض شد هم شد حرف؟ آدمی که ذله شده این حرفا حالیشه؟ الان ولی اگر بخوای برات می گم چرا می خوام فرار کنم. چون تو یک جزیره زندگی می کنم که صد سال یک دفعه گذر یک پرنس بهش می افته. که بهترین نقشه فرار تاریخ رو می ریزه . که این قدر قشنگ سیگار می کشه که باید مدل سیگار کشیدن بشه. تصادفی رسیده اونجا. قرار بوده بره یک جزیره خیلی بزرگ ولی سر از این جزیر خیلی کوچیک در آورده. فرار که می کنه خفه نمی شه. غرق هم نمیشه. با تیر هم نمی زننش. سگ های پلیس هم پاره اش نمی کنن. از تب جنگل می میره. توی انبار یک کشتی توریستی از تب جنگل می میره. به امید یک جایی که گه کمتر بو بده. در حسرت روی ارض موعود. و بعد تنها کاری که از پدر و مادرش بر میاد اینه که لبهاشونو بدوزن. کافیه یا بازم بگم؟ یا باید برم برای پرونده ام وکیل بگیرم؟ اصلن میشه  آگهی مردن یکی رو از راست به چپ بنویسن و عرب نباشه؟

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

کیش دائم

(به یاد منوچهر)

به دلایل عدیده ای اول بار که آقای سنجابی را دیدم به این فکر نیفتادم شاید مشتری آن روزم باشد. زنان بلند قامت - بی برو برگرد- در من این اندیشه کمابیش مأیوس کننده – و احتمالن باستانی - را احیا می کنند که زندگی سخت کوتاه است. اتوموبیل آقای سنجابی هم که جلوی در کلینیک ایستاد و ویدا با آن قامت کشیده و گردن فراز از آن خارج شد، به چیز دیگری جز کوتاهی زندگی نمی اندیشیدم. کامی دیگر از سیگار الکتریکی که تازگی ها می کشم تو دادم به این امید که از دوران استعمال دخانیات اندک ترکیب کربنی هنوز در ریه ام باقی مانده باشد و با این بخار آب غلیظ بی خاصیت چیزی به هم آید و فرمانی به مغزم برسد که از مهیب بودن کوتاهی زندگی بکاهد. شاید هم قد بلند ویدا و کوتاهی زندگی نبود که مانع از آن شد آقای سنجابی را درون خودرو ببینم. مشتریان من در نبردی نابرابر با شرکت های بیمه تصادفات اتومبیل روزگار می گذرانند و چه واقعن از کار افتاده باشد و چه ادای از کارافتادگی در بیاورند، بنز سوار نمی شوند. کروات هم نمی زنند. راننده و دستیار بلند قامت هم ندارند. ویدا و راننده با هم پیاده شدند. به کوتاهی زندگی زل زده بودم که دیدم راننده در عقب سمت دیگر را باز کرد و کمک کرد مردی هم از آن بنز پیاده شود. آن جور که نماد کوتاهی زندگی با همه برازندگی اش به این مرد میانسال چشم دوخته بود، فهمیدم که صاحب خودرو آن زن سروقامت نیست و در مخیله ام هم نمی گنجید که مشتری آن روز صاحب آن خودرو باشد.
آقای سنجابی دستش را به دست ویدا داد و با هم از جلوی چشمان بهت زده من گذشتند و به سرعت این نکته را یادآور شدند که زندگی هر چقدر هم کوتاه باشد الان در جریان است و من باید بروم و ترجمه کنم. با این حال می توانم به جان یا جای عزیزانم سوگند بخورم که هرگز انتظار نداشتم دوباره آن ها را در کلینیک ببینم.
خانم دکتر فیزیوتراپ این کلینیک ایرانی است. یک بار نشست و داستان فرارشان با شوهر فعلی اش از آمریکا به کانادا را از سیر تا پیاز برایم گفت. یک جاهایی هم البته پیاز داغش را زیاد کرد و دست کم اشک خودش را در آورد. من اما فکر کنم استنشاق گاز اشک آور بر غدد اشک آورم آسیب وارد کرده است. به این راحتی ها در نمی آیند. خانم دکتر در دوازه سالگی با والدینش آمده بود آمریکا. تنها برادرش یک سال بعد از مهاجرت، یا به علت عشق یا به علت مصرف بیش از حد مواد مخدر یا به علت ایست قلبی یا به علت تصادف هنگام رانندگی یا به علت همه این علت ها کالیفرنیا را به مقصدی نامعلوم ترک می کند و باعث می شود خانواده خانم دکتر تصمیم بگیرند که ایشان جای فرزند از دنیا رفته و تمام فرزندان پا به دنیا نگذاشته را پر کند. باری عظیم بر شانه های ظریف خانم دکتر فیزیوتراپ. شاید به همین دلیل تصمیم گرفته شغلی انتخاب کند که از درد شانه بکاهد. علی ایحال، در شانزده سالگی عاشق دکتر عمومی خانواده شان می شود و بی اجازه خانواده با او ازدواج می کند. مدارک سن و سالش را هم عوض می کند تا متولیان امور متقاعد شوند قاعده را رعایت کرده و هجده سالش است. به این جای داستان که رسید گفت درست عین ثریا اسفندیاری. البته به جز دستکاری در سن عروس من شباهت دیگری بینشان نیافتم. حتی چندین بار سرتا به پا بر اندازش کردم ولی هرگز به صرافت این  نیفتادم  که زندگی سخت کوتاه است. البته باید اذعان کنم که به هرحال، مقداری کوتاه است. پدر و مادرش که می فهمند وکیل می گیرند تا ثابت کنند دخترشان شانزده ساله است و ازدواجش با یک مرد سی و چند ساله هر چند منع شرعی ندارد، منع قانونی دارد. از این نظر البته شباهتی بین والدین او والدین ملکه یکی مانده به آخر ایران وجود نداشت. ولی نکته در این است که  ایرانیان خارج از ایران نیز مانند هموطنان مقیم کشور بسیار قانون مدارند. زندگی زوج تازه مزدوج را داشت طوفان خشم و ناباوری و ناباروری و قانون مدنی ایالت کالیفرنیا در هم می نوردید که آقای دکتر به این فکر بکر می افتد که حالا که همسرش واقعن به سن قانونی رسیده، بیایند و در یک جای دیگر از نو ازدواج کنند و از نو زندگی. می آیند و در کانادا ازدواج می کنند و می مانند و حالا البته روابطشان مدت هاست با پدر و مادر خانم دکتر فیزیوتراپ که آن ها هم کالیفرنیا را به مقصد نامعلومی ترک کرده اند حسنه است. خانم دکتر فیزیوتراپ بعد در بیست سالگی دیپلمش را می گیرد و بعدها هم می رود دانشکده پزشکی. یک رشته فراز و فرودهای دیگری هم در این زندگی بود که بازگوکردنشان مجال دیگری می طلبد. کوتاه است دیگر؛ کاری اش هم نمی شود کرد.
وارد کلینیک که شدم با خانم دکتر فیزیوتراپ چاق سلامتی کردم. گفت که مشتری امروز آمده است و با سر به مبل گوشه اتاق انتظار اشاره کرد. ویدا ایستاده بود. نماد کوتاهی زندگی. داشت چیزی یادداشت می کرد. من سندی را که شرکت ترجمه برایم فرستاده بود بالفور در آوردم و یک بار دیگر نام مشتری را خواندم. منوچهر سنجابی. نمی شد آن خانم بلند قامت باشد. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. آقای سنجابی کاملن از جایش بلند شد و با من دست داد. دستش را بر ساعد دستیار سیمین ساق گذاشت و گفت: "ویدا، دستیار ارشد من". ویدا لبخند زد و سری تکان داد. خیلی کوتاه است. ویدا تشکر کرد که وقتم را در اختیارشان گذاشتم. گفتم که از دیدنشان خوشحالم. خانم دکتر فیزیوتراپ فرم های اولیه را به دستم داد تا برای مشتریانم بخوانم. هر خط را هم برای آقای سنجابی و هم برای ویدا می خواندم. ویدا گفت لازم نیست برای من هم بخوانید. آقای سنجابی هم گفت مگر آن که شرکت ترجمه حق الزحمه مضاعف بهتان بپردازد. و هر دو خندیدند. خیلی کوتاه است.
دکتری که قرار بود ادعای آسیب دیدگی آقای منوچهر سنجابی را مورد ارزیابی حرفه ای و بی طرفانه اش قرار دهد و نتیجه را به شرکت بیمه اعلام کند قرار بود با هواپیما از توروتنو بیاید. آقای سنجابی رو به من کرد و گفت بیمه ای ها فکر کرده اند نفوذش در این شهر خیلی زیاد است. به دکترهای این جا اعتماد نکرده اند. "مگر نه خانم دکتر؟" و رو کرد به خانم دکتر. خانم دکتر گفت والله چه بگوید، او که کلن به دکترها اعتماد ندارد. وقش قش زد زیر خنده. خیلی هم کوتاه نیست. کار امضای فرم ها که تمام شد ویدا و آقای سنجابی شروع کردند به صحبت در مورد قرارها و قراردادهای چهارشنبه.  وکیل و وزیر به دیدن آقای سنجابی می آمدند. بعد هم شروع کردند به رتق و فتق امور مالی. از همه چیز گفتند. اجاره های چندین برج و چند مجموعه دفتری. از مغازه های جور واجور. سهام. ارز. خانم دکتر فیزیوتراپ که آن روز خودش شده بود منشی، به حضار اعلام کرد که آن سوی خط دکتر شرکت بیمه بود. به علت خرابی هوا هنوز از تورونتو پرواز نکرده اند و این یعنی قشنگ دو ساعتی دیگری طول داشت تا برسد به مطب عاشق فراری. من نمی دانستم چه کار کنم. در واقع کلن نمی دانم با زندگی چه کار کنم؛ علی الاخصوص که کوتاهی اش هم مرتب بخورد توی صورتم. حوصله گوش کردن به آن همه عدد و رقم نداشتم. این اشتباه مهلک را هم مرتکب شده بودم که کتابی با خودم نیاورده بودم. فکر کردم بروم در کافی شاپ کلینیک قهوه بخورم. داشتم سر این مسئله با خودم کلنجار که آیا باید تعارفی هم به آقای سنجابی و ویدا بزنم یا بعدن ویدا را جداگانه به قهوه دعوت کنم که آقای سنجابی از ویدا پرسید "کار عسل به کجا رسید؟" ویدا شروع کرد در میان کاغذهایش گشتن و قیمت یک شیشه عسل در کل مغازه های شهر را به سمع و بصر آقای منوچهر سنجابی رساند. آقای سنجابی رو به من کرد و گفت که عسل خیلی دوست دارد و هفته ای یک شیشه عسل را تمام می کند به همین دلیل از دستیارش می خواهد اول هفته فهرستی از تمام عسل فروشی های شهر برای اش تهیه کند تا او بداند عسل هفته اش را باید از کجا بخرد. گویی از یک مناسک نیایش هفتگی سخن می راند. هر بار که آقای سنجابی به ویدا اشاره می کرد من از فرصت استفاده می کردم و بر می گشتم نگاهی به او می انداختم تا یادم نرود زندگی سخت کوتاه است. اما این بار گویی گردنم خشک شده بود. مومن! یکی از صدتا خانه ات را بفروش و برو عسل یک سالت را بخر و بگذار یک گوشه ای و ذهن خودت و عمر این همه آدم را برای پنجاه سنت کمتر و بیشتر هدر نده. فکر می کنم واقعن رگ گردنم بیرون زده بود. آقای سنجابی به ویدا دستور داد عسل آن هفته را از کدام مغازه ابتیاع کند و از جایش بلند شد و رو به من گفت می خواهد مرا به یک قهوه مهمان کند. به سرعت تمکین کردم. داشتم عصبانی می شدم و چند وقتی است که به شدت تصمیم گرفته ام نگذارم عصبانی شوم. با آقای سنجابی از کلنیک آمدیم بیرون به سمت آسانسور. از من پرسید کار و تحصیلاتم چیست. گفتم که فلسفه خوانده ام والان در یک موسسه خیریه کار می کنم که وظیفه اش فرستادن بهیار برای سالمندان است. وارد آسانسور که شدیم از من پرسید که آیا به نظرم سوالات فلسفی واقعن مهم هستند. نتوانستم بر عصبانیتم فائق بیایم و با تفرعن و تحکم جواب دادم مطمئنن از این مهمترند که آدم عسلش را از کجا بخرد. من آدم خوش رو و آرامی هستم ولی پای جهالت که به میان آید بسیار کم طاقتم. لبخند زد و به من گفت اگر فکر کردن به این مسئله را از او بگیرم باید به جایش یک مسئله دیگر به او بدهم تا که به آن فکر کنم و بعد گفت با تأکید تکرار کرد "اگر". در آسانسور باز شد. عصبانی و کم حوصله گفتم این همه مسئله مهم در این دنیا وجود دارد. با دست اشاره کرد که من اول از آسانسور خارج شوم و همزمان گفت مثل مسائلی که وقتی چشمت به ویدا می افتد به کله ات می افتد؟ بهت و شگفتی. آمدم چیزی بگویم ولی صدا در گلویم شکست. "هر بار که چشمت به ویدا می افتد بد جوری می روی توی فکر. ولی خیلی خودت را اذیت نکن، ویدا در تیم مقابل است." پرسیدم در تیم مقابل بودن یعنی چه. خندید و گفت یعنی علاقه ای به مردان ندارد. بهت و شگفتی. به طعنه گفتم شاید بتوانم تیمش را عوض کنم. گفت: "فیلسوف تر از تو نتوانسته اند". بهت و شگفتی. یخمان داشت آب می شد. گفت: "می دانی فلسفه یک بار جان من را نجات داده است؟" و پول دو قهوه را داد و اشاره کرد که پشت میزی بنشینیم و این داستان را برایم تعریف کرد.
منوچهر شانزده ساله بود که آخرین ملکه ایران به همراه همسرش کشور را ترک می کنند. در ایران یک یازده روزی هست که با عنوان دهه از آن یاد می کنند. چند روزی پیش از آن دهه، منوچهر جوان می رود به انقلابیون بپیوندد و حکومتی بر مبنای عدالت و انسانیت در ایران بنا کند. او که عاشق سینماست امیدوار است بنیادگرایانی که سینماها را آتش می زنند و سینماروها را زنده زنده می سوزانند و بعد گناهش را گردن دستگاه امنیتی بدنام یک پادشاه نیمه جان می اندازند دنیایی آرمانی بپا کنند و همه هنرها  از جمله هفتمینشان را از تیغ سانسور و خمیر تزویر برهانند. هر لحظه در خیابان انتظار می کشید که گلوله ای سینه اش را بشکافد و خونش نهال انقلاب را آبیاری کند اما زود می فهمد که مردن هم می تواند به اندازه زندگی کردن سخت باشد. درشانزدهم بهمن در کوچه پس کوچه های خیابان نصرت – نصر من الله و فتح قریب گویان - در حین فرار از دست نیروهای گارد شاهشنشاهی به داخل خانه ای پناه می آورد که سرشت و سرنوشت زندگی او را عوض می کند. در خانه را باز گذاشته بودند تا آنان که از باتوم، گاز اشک آور و گلوله فرار می کردند پناهگاهی پیدا کنند و آبی بنوشند و سیگاری دود کنند و تازه نفس و تازه نیکوتین بروند علیه ستم طاغوت بخروشند. چند نفر دیگری که با او به خانه پناه آورده اند، آب و دودشان را که می گیرند می روند. اما او بیش از این حرف ها از نفس افتاده است. صاحبان خانه دو نفرند. سعیده و محمود. محمود سبیل نازکی دارد، خوش پوش است و عینک گرد به چشم می زند. سعیده بسیار جدی است و سخت زیبا. از منوچهر می پرسند که چرا دارد علیه شاه می جنگد و او می گوید- تقریبن قبل از آن که پرسش پرسندگان پایان پذیرد- چون شاه مملکت را ویران کرده و قبرستان ها را آباد. محمود از او می پرسد که اگر کسی که بعد از شاه بیاید هم کشور را ویران کند و قبرستان ها را آباد با او هم می جنگند و منوچهر ناگهان احساس می کند به او کیش داده اند. در واقع شطرنج را چندی بعد خود محمود به او یاد داد، همان محمودی که از کیش دائم دادن به شاه حریفش بیش از شهمات کردنش لذت می برد.  منوچهر فکر نمی کرد شق سومی وجود داشته باشد: یا با آیت اللهی و انقلابیون جان بر کف و یا با شاه و وزیر و پیاده و سواره اش. یا امساک هابیل یا ساواک قابیل. طرد شق سوم. هیچ حکومتی در جهان نخواهد بود که با ظلم و فساد پهلوی پهلو بزند. اما این اولین اگر از رگبار اگرهایی است که از آن روز به بعد در خانه آن مرد خوش پوش و آن زن خوش  رو برسر و رویش می ریزند. خشم انقلابی اش ناگهان مرتفع می شود و به صاحبخانه هایش نگاهی می اندازد. مسئله این نیست که چنان نخواهد شد. مسئله آن است که اگر شد تو کجا ایستاده ای؟ اگر دیو رفت و فرشته نیامد چه؟ رویش را از یکی به دیگری بر می گرداند. هیچ تغییری در چهره هیچکدامشان دیده نمی شود. سوال را قطعن از سر تفنن نپرسیده اند. منوچهر پاسخ می دهد آری؛ تو گویی دارد در رفراندومی رأی می دهد. بعدها یاد می گیرد که یک شطرنج باز قهار می تواند مهرهای کم ارزش را صرفن فدای موقعیت برتری در روی صفحه بکند. موقعیت برتر اما اکنون ازآن صاحبخانه هاست. می گویند به سلامت و پشتشان را به او می کنند و می روند داخل خانه. منوچهر در خانه را می کوبد با سرعتی می دود صدبار سریع تر از آن هنگام که برای جانش می دوید. در همه چند ساعت بعدی در میان صفیر گلوله و مرگ بر شاه و بختیار و درود بر خمینی و بازرگان گفتن به آن اگر فکر می کند. کیش اول. دوستان منوچهر قرار گذاشته اند که بزرگی خداوند را آن شب رساتر از شب های دیگر تا ماه فریاد کنند که تو گویی ماه آن زمستان نقشی انقلابی پذیرفته بود. اما منوچهر جوان نمی تواند خدایی که چنین شانه های نحیفی بدو بخشیده و چنان بار طاقت فرسایی بردوشش نهاده صدا بزند. خدایی که خلف وعده اش را فقط فراموشکاری انسان می تواند تاب آورد. چیزی همه وجودش را چنگ می زند. کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری دهد؟ رهایی در خیابان نصرت است.
محمود و سعیده او را به داخل خانه می آورند. دوستان دیگر هم آن جا هستند. رفقا و برادران و خواهران. نقشه حمله به این پاسگاه و آن پادگان را می ریزند. بعد یکی یکی می روند. همان گونه که یک هفته بعد از آن شب یکی یکی واقعن رفتند. طولی نمی کشد که می فهمد صاحبان خانه به هیچ گروهی از گروهها و به هیچ حزبی از احزاب دوستانشان تعلق خاطری ندارند. می فهمد که سعیده و محمود بر این باور بودند که آدمیان هرگز با یک انقلاب به رویاهایشان تحقق نمی بخشند و باید انقلابی از پس انقلابی دیگر انجام داد، و انقلابی از پس آن انقلاب دوم و همین طور تا ابد. سعیده و محمود می گفتند کار شاه تمام است و انقلاب اول رخ داده است اما باید از این فرصت استثنایی استفاده کرد و برای انقلاب دوم آماده شد. از این رو هر روز می رفتند و در حمله به یک پادگان یا کلانتری شرکت می کردند و تا می توانستند گلوله و نارنجک و کلت به یغما می بردند. اتاق انقلاب را به او نشان دادند. اتاقی که در آن از زمین تاسقف مهمات روی هم تلنبار شده و البته پر از کتاب و جزوه و کاغذ. تصویری عجیب که هرگز از ذهن منوچهر پاک نخواهد شد. منوچهر به گروه انقلابیون ابدی می پیوندد و تاراج اسلحه را به جای  انداختن تاج و تخت بر می گزیند. در همه آن روزها امیدوار است که انقلابیونی که سینماها و مشروب فروشی ها را به آتش می کشند به عینک فروشی ها هم حمله برند تا او عینکی شبیه عینک محمود برای خودش دست و پا کند، شاید بیشتر به این امید که سعیده دیگر با او چون یک کودک رفتار نکند. محمود به منوچهر شطرنج یاد می دهد و سعیده به او پرکردن خشاب. هربار که منوچهر کتابی می خواند و جزوه ای پاکنویس می کند و به عقیده ای می رسد که گویی مویی لای درزش نمی رود، اگر از پس اگر برسرش می ریزد. در این خانه خبری از رادیو و روزنامه نیست.آن ها تازه سه روز بعد از بیست و دوم بهمن می فهمند که دو هزار و پانصد سال نظام شاهنشاهی در ایران بر افتاده است . بیست و پنجم بهمن برای منوچهر روز مهمی است. نه فقط چون روز عشاق است: چون پایان شاهنامه است که البته برای او و صاحب خانه ها خیلی هم خوش نبود. قرار است شکل دیگری از حکومت جایگزین شود که ماهیت و محتوایش تقریبن بر همه پوشیده است. گویی ترکیبی است از به روز ترین نظام های سیاسی با سنتی ترین شیوه های زندگی.
منوچهر هنوز هرازگاهی برخی دوستانش را می بینند که کم کم دارند خشم انقلابیشان را بر سر یکدیگر خالی می کنند. حالا مهم است که نشان دهند چه کسی انقلابی تر است و در روزهای پایانی بهمن کجا بوده است و چه کرده است.  "لیبرال" از فحش ناموسی بدتر است. بحث بر سر این است که چهاردهم اسفند چگونه، با چه لباسی و چه نوع کفشی – کتانی یا پوتین -، زیر پلاکارد کدام گروه بروند احمدآباد و کدام بخش از موهای صورتشان را بتراشند یا نگه دارند. محمود و سعیده اما هیجانی ندارند. در بین باز و بسته کردن کتاب ها، مسلسل باز و بسته می کنند. دوستان می آیند و می روند ولی هیچ کس را به اتاق انقلاب ابدی راه نیست. روحانیون به قدرت رسیده هر روز قوی تر می شوند و دیگر بحث بر سر پیوستن یا بریدن از این سیل است. سیل برآمده از دعای باران. منوچهر که حالا عینک گرد دارد می نشیند و ساعت ها به بحث محمود و سعیده گوش می دهد و بعد این اگر و آن اگر. تنها جمله ای که یک بار توجهش را به خود جلب می کند این است که چرا هستی هست و نیستی نیست. چیز دیگری نمی فهمد.  شطرنج را اما زود یاد می گیرد.
منوچهر هفده ساله، می شود رابط انقلابیون ابدی با پدر و مادر سعیده. پدر و مادری که درخیابان نفت زندگی می کنند و هربار که نام محمود می آید گویی روی آتش غیظشان نفت می ریزند. حاضرند هرکاری بکنند تا دخترشان از آن خانه بیرون بیاید. منوچهر می فهمد که محمود سه سال از سعیده کوچکتر است. می فهمد که محمود نقاشی می خوانده و سعیده معماری. می فهمد که هر دو درسشان را رها کرده اند. می فهمد که پدر و مادر سعیده برای هردویشان گذرنامه جور کرده اند تا بروند اتریش پیش دایی سعیده و تا دلشان خواست کتاب بخوانند بی آن که لازم باشد اسلحه باز و بسته کنند.
منوچهر هنوز نمی داند که چیزی بیش از یک عینک گرد لازم است تا کودکی را مرد کند. شاید تا شاهد مرگ عزیزانش نباشد هر گز چنین نشود. با دوستان هم سن و سالش که می نشیند برای آن که کم نیاورد از تز انقلاب ابدی می گوید و این که انبار مهماتی در یکی از کوچه های خیابان نصرت وجود دارد که می شود با آن انقلاب راه انداخت از پی انقلاب . توجه ندارد که دوستانش یکی یکی پیراهن روی شلوار می اندازند و محاسن بلند می کنند. او هنوز در گیجی شاه و ملکه صفحه شطرنج است.
آن روز فروردین، منوچهر می رود در خانه خیابان نفت و سه گذرنامه و دو بلیط می گیرد.لطف داشته اند برای منوچهر هم گذرنامه جور کرده اند. بلیط ها به مقصد وین هستند. از میدان  بیست و چهار اسفند سابق که شده میدان انقلاب می آید به سوی کوچه انقلاب ابدی و ناگهان می فهمد که عزیزانش بیست چهارم اسفند دیگری را نخواهند دید. السابقون و السابقون. همه چیز سابقه است. مردان سبزپوشی را می بیند که پشت وانت هایشان سنگر گرفته اند و برخی دیگرشان دارند از پشت بام خانه همسایه می پرند روی پشت بام خانه محمود و سعیده. منوچهر فکر می کند که اولین تیر که شلیک شود محمود و سعیده می دوند داخل اتاق انقلاب و روز از پی روز و شب از پی شب شلیک می کنند. اما آن ها را همان جا وسط حیاط هدف قرار می دهند. بی حیاتی از پس بی احتیاطی.
منوچهر که می داند از پی او هم خواهند آمد، شبانه اتوبوس می گیرد به سمت مرز بازرگان. مرزی که یادآور نخست وزیری است که به همان آسانی که تعینش کرده اند می توانند تعدیلش کنند. البته پشتیبانی ملت. از مصدق تا میرحسین، از رزم آرا تا باهنر بخت با نخست وزیرها در این مملکت یار نبوده است. از مرز رد می شود. داستان رسیدنش به قسطنطنیه مجال دیگری می طلبد، اما هربار که چشم بر هم می زند آن مرد جدی و آن زن زیبا به او می گویند اگر و او تا امروز فکر می کند که اگر آن خودشیرینی کودکانه را در نیاورده بود آن دو عزیزش امروز داشتند  در یکی از دانشگاه های اتریش فرم های بازنشستگی شان را پر می کردند و او هم هر از گاهی می رفت وین می دیدشان و با یک شیشه عسل سوغاتی بر می گشت.
در استانبول مفلس و خسته دل چند روزی را کنار خیابان صبح می کند. تا بازی روزگار در آکسارای او را با کردی آشنا می کند که سر دسته مافیای قبرکنان این شهر اروپایی-آسیایی است. چندتن از کارگرانش را همان روزها به جرم همکاری با پ.ک.ک گرفته اند و این گونه است که تعطیل نشدن مرگ به یاری منوچهر می آید. قبر کن می شود. تنها کاری که برایش لقمه ای نان و سرپناهی در میان کفن پوشان فراهم می کند. کفن پوشانی که این جا البته قصدشان دفاع از ارزش ها نیست. دست کم دیگر نیست. در ماتم سرا لازم نیست کرایه خانه و پول ایاب و ذهاب بپردازد. عزرائیل کارش را سکه می کند. آن قدر که پول یک پاسپورت جعلی ترکی از آن در می آید. هم قبرکن های کردش هر چیزی را که بخواهی برایت جعل می کنند. به آنکارا می رود که چون مرکز دولت است پلیسش هم رشوه گیرتر است. پاسپورتش را می گیرد با ویزای آلمان. با چند کاغذ دیگر که معرف او به دانشگاهی در بن است. جاعل حتی از او می پرسد دوست دارد سند دانشجو بودن در کدام دانشکده را برایش جعل کند. منوچهر اول می گوید شطرنج و وقتی جاعلان و واسطه جاعلان ریسه می روند می فهمد که دانشکده شطرنج همان صحنه زندگی است. انتخاب دومش فلسفه است. دانشکده اگر.
یک گروه جعل پاسپورت در ترکیه همان روزها لو رفته اند و اینک بالای سر هر مأمور مهر خروج زن یک افسر اداره امنیت ترکیه ایستاده است. در فرودگاه از منوچهر می پرسند که قصدش از آلمان رفتن چیست و او می گوید دانشجو است و می رود بن که درس بخواند.  مأمور امنیتی که عینک گردی دارد پاسپورت منوچهر را شخصن بررسی می کند. گویی مشکوک شده است. ازمنوچهر می پرسد چه خواهد خواند و او می گوید که به چه دانشکده ای می رود. بعد مأمور امنیتی از او می پرسد روی چه فیلسوفی کار خواهد کرد و او با تبختر می گوید هایدگر. اسمی که در خانه سعیده و محمود از شاه و خمینی بیشتر به گوش می رسید. مطمئن است که مأمور امنیتی همان قدر که سعیده را می شناسد هایدگر را هم می شناسد. و بعد آن نامحتمل ناممکن رخ می دهد. افسر امنیتی خیره در چشمان منوچهر می پرسد: "مهمترین سوال هایدگر در هستی و زمان چیست؟"  از این لحظه است که منوچهر می فهمد دیگر تا پایان عمرش هربار که در وضعیت بغرنجی گیر افتد همه چیز از پیش روی اش محو خواهد شد و به روشنی روز و شفافی آینه مردان سبز پوشی را خواهد دید که از پشت بام خانه همسایه ها کسانی را در میان حیاط هدف رگبار قرار می دهند و او در حالی که با سه پاسپورت و دو بلیط در دست در گوشه ای ایستاده است و صدای ضربان شقیقه هایش از صفیر گلوله ها بلندتر است هرگز نمی تواند از این پندار رها شود. هرگز مپندارید که مرده اند. افسر امنیتی سری به مأمور ژاندارمری تکان می دهد که در گوشه ای ایستاده است و ژاندارم دستبندش را از کمربندش جدا می کند که این کلمات خفه و گرفته از دهان منوچهر خارج می شوند "چرا هستی هست و نیستی نیست". تنها جمله ای که در ذهنش نقش بسته اند. افسر امنیتی از بالای عینک گردش به منوچهر نگاه می کند با دست چپش به مأمور ژاندارمری دستور ایست می دهد و با دست راستش صفحات پاسپورت را ورق می زند. ویزا را چک می کند. خودش مهر را از مأمور مهر خروج زن می گیرد و بر میان صفحه می کوبد.  پیاده وزیر می شود. بن.
آلمان دو نکته را بر او ثابت می کند: فلسفه خواندن را دوست ندارد و عسل خوردن را دوست دارد. به کانادا می آید. ازدواج می کند. پولدار می شود.بچه دار می شود. طلاق می گیرد. کمی پول از دست می دهد. بعد پولدارتر می شود. دوباره ازدواج می کند. دوباره بچه دار می شود. دوباره طلاق می گیرد. و هربار پولدارتر می شود. هزینه تعمیر ماشینش به دنبال تصادفی که اکنون بابتش من را اجیر کرده اند پرسشنامه های شرکت بیمه را ترجمه کنم از پول توجیبی ماهانه ای که به راننده اش می دهد کمتر است. اما آن لحظه که ماشین هوندایی که به خاطر عوض کردن ناگهانی خطش اتومبیل او را به کنار جدول می کوبد و او که از بازی روزگار آن روز خودش تنها رانندگی می کرد در خودرویی گیر می افتد که درهایش قفل شده و کیسه هوایش باز شده اند به ناگه بعد از مدتها خود را در خیابان نصرت می یابد. با سه پاسپورت و دو بلیط در دست. این را باید شرکت بیمه جبران کند و اگر من از او می خواهم که به سوال عسل را از کجا باید خرید فکر نکند باید سوال دیگری پیش پایش بگذارم چون همیشه این سوال جایگزین مدام در گوشه ای از ذهنش کمین کرده است که اگر او آن روز شانزدهم بهمن ماه آبش را خورده بود و رفته بود همه آن ها الان کجا بودند. مهم نیست بازی چقدر کوتاه است: هیچ شاهی طاقت کیش دائم را ندارد؛ ای بی خبر ز محنت کیش مدام ما.

ویدا وارد کافی شاپ کلینیک می شود. پرواز تورونتو کلن لغو شده است. آقای سنجابی می گوید این وقت را غنیمت می شمرد و می رود عسل بخرد. با من دست می دهد. ویدا هم با من دست می دهد. بعد هم می روند. خیلی کوتاه بود.

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

شخصیت ننویی

بعضی اوقات از طرف شرکت ترجمه مأمور می شوم که به عنوان شاهد در جلسات ارزیابی شرکت کنم. نمی دانم چرا برخی چیزها مثل یکتایی خداوند، شهروندی کانادا و ارزیابی روانشناسانه مصدومین تصادفات رانندگی به شهادت احتیاج دارند.  انگلیسی مصدومین در این گونه جلسات ردخور ندارد و به مترجم هم نیازی نیست. فقط باید فرد سومی در جلسه بنشیند و بشنود و امضا کند تا محتویات جلسه رسمیت پیدا کند. به ندرت پیش می آید که به سوال و جواب های رد وبدل شده در این جلسات گوش کنم. معمولن صحبت ها تکراری است و من از این فرصت بی نظیر نود دقیقه ای که خداوند یکتا برای رویابافی روزانه در اختیارم می گذارد حظ نظر می برم و امیدوارم که تأثیر سوئی هم بر پیشینه ام نداشته باشد. بیشتر اوقات در میانه های جلسه از این که این شغل را انتخاب کرده ام شرمنده می شوم و از این رو جلسه که تمام می شود چک بیست و پنج دلاری ام را می گیرم و بالفور می روم جایی مانند سیاره نشین شازده کوچولو شرمندگی ام را فراموش کنم. آن چه اما من را به دنبال کردن صحبت های افسانه با دکترش راغب کرد پیراهن تیم ملی برزیل بود. در دو بازی به اندازه انگشتان دو دست گل خورده باشی، جام طلا را بدهی به بزرگترین تهدیدت و کفش طلا را بدهی به بزرگترین کابوست و بیایی جلوی مرد غریبه اسرار مگویت را بریزی بیرون، آن هم یک روز بعد از پایان همه چیزها، تنت هم یک پیراهن زرد طلایی باشد با شش ستاره. نفهمیدم انتظار بردن جام ششم را داشته یا این که قبل از آن که به سیاره هفتم پا بگذارد از هر اخترک ستاره ای بر پیرهنش حک کرده بود. لاجرم، شادابی چهره اش هم اصلن ربطی به طرفداران این روزهای برزیل نداشت.
برای آن که همه چیز از این که بود عجیب تر هم بشود در میانه راه دکتر از افسانه پرسید که کار کتابش به کجا رسیده و افسانه گفت که تمام شده است. من البته مانند هر شاهد وظیفه دانی سکوت پیشه کردم. جلسه که تمام شد با هم از اتاق دکتر خارج شدیم و من دیگر سکوت را جایز ندانستم و پرسیدم اسم کتابش چیست.
"شخصیت همه چیزها"
نمی دانم بالا رفتن ابرویم بود یا افتادن لبخند به گوشه لبم که چهره افسانه را ناگهان در هم برد و آن را مبدل کرد به چهره یک طرفدار دو آتیشه بزریل در نیمه اول نیمه نهایی جام جهانی. فکر کردم بد نیست کمی خودم را توضیح بدهم و بگویم قصد سوئی نداشتم. گفتم که پیش ازآن که شغل شاهد زنده را به عنوان کار نیمه وقت بپذیرم فلسفه خواندم والبته برایم عجیب است که بشود شخصیت همه چیزها را در یک کتاب نوشت – البته به جز کتب مقدس -  که امیدوارم کتاب ایشان از آن رده نباشد. عاقل تر از آن به نظر می رسیدند که مدعی داشتن کتاب مقدس باشند.  
چند دقیقه ای برایم از کتابش گفت. آن جور که  دستگیرم شد ادعای گزافی نداشته بلکه صرفن خواسته عنوانی طنزآلود برای کتابش انتخاب کند. کتاب شبیه یک دایرت المعارف بود و شخصیت آدم ها را بر مبنای اشیا جهان توضیح می داد. خواستم مثال بزند.
"مثلن این آقای دکتر شخصیت ماشین چمن زنی دارد. سطح را خوب و یک دست کوتاه می کند جوری که از جلسه بیرون می آیی فکر می کنی به به چه قشنگ. ولی به ریشه نمی زند و چندی که بگذرد همان آش است و همان کاسه. در ضمن شخصیت های ماشین چمن زنی یک خاصیت مشخص دارند: نباید سیمشان برود زیر ماشین."
اصلن تعبیر بدی نبود. پرسیدم نظرش در مورد من چیست.
" دیدی بعضی از مغازه ها هستند مختص وسایل آشپزخانه؟ بعد یک هو یک روز  یک سری چیزهای بی ربط به آشپزخانه هم می فروشند؟ معمولن هم قیمتشان خیلی خوب است. مثل قفسه کتاب. آدم برای خرید دیگ و ماهیتابه و هونگ میرود آن جا ولی با یک قفسه بر می گردد خانه که اصلن لازمش نداشته. بعد نمی داند باهاش چه کار کند. به این راحتی هم نمی شود از دستش خلاص شد. شما از ان قفسه های کتاب هستی در مغازه لوازم  آشپزخانه فروشی."
این هم بد نبود. شخصیت همه چیزها. رفتم در فکر شخصیت دوستان و دشمنان. خداحافظی کردیم. سوار ماشین که شد شیشه را پایین کشید.
"فرهاد کنجکاو نپرسیدی چرا شیش ستاره؟"
گفتم داشتم به شخصیت دور و بری هام فکر می کرد.
"اگر نپرسی فکر می کنم نظر سوئی داشتی اون جور زل زده بودی به اون جای پیرهنم!"
گفتم خب باز جدای شکر خدای واحد باقی است که می شود رفع سوء پیشینه کرد. واقعن چرا شش ستاره؟
"نمی دونم. من خیلی هم اهل فوتبال نیستم. هدیه است. از طرف یک شخصیت ننویی."
طلب توضیح کردم.
"شخصیت ننویی دیگه. ننو همیشه نشان راحتی و آرامشه. بخصوص توی تبلیغ  ها. یکی تو ننو وله که انگار خیلی هم داره بهش خوش می گذره. البته تا وقتی وارد یک ننو نشدی این جوریه. همین که وارد می شی می فهمی که چه جای ناراحتیه! کلن هم نمیشه تعادلتو حفظ کنی. بعضی ها این جوری اند."


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

حق تقدم

این بار که به عنوان مترجم به یک جلسه ارزیابی مستقل رفتم با اسفندیار آشنا شدم که اصرار داشت به رسم دوستان کانادایی اش فند صدایش کنم. فند از آن آدم هایی بود که بخت با ایشان یار است و عشق زندگی شان را زود پیدا می کنند. فند عاشق موتورسواری بود. اما مثل همه عشق های بزرگ عشق فند هم به هجران انجامید بود.  یک روز یک شنبه فند سوار بر موتور سر یک چهارراه با یک خودرو تصادف می کند و استخوان سالمی در بدنش نمی ماند. هیچ یک از دو پایش را نمی توانست بدون درد و زحمت خم کند. اصرار اصرار که حق تقدم با او بوده است. کاری به سوال های آقای دکتر نداشت و مرتب از خاطرات موتور راندنش داد سخن می راند. از قرار موتور سوار بسیار متبحری بوده، آن چنان که زبان دوستان از توصیف راندن او قاصر مانده و ناچار اصطلاحی برای توانایی های فوق العاده او جعل کرده بودند: فندلینگ.  چندین بار برای من و آقای دکتر توضیح داد  که جوری موتورسواری می کرده که تو گویی فردایی در کار نیست. حتی گفت از عزیزانش خواسته روی سنگ قبرش بنویسند: "فند - جوری زیست که انگار فردا وجود ندارد". جالب بود که به نوشته روی سنگ قبرش فکر کرده و می کند. فکر می کردم این امر جز حقوق بازماندگان است. بالاخره کاسه صبر آقای دکتر از لبریز شد و تذکر لسانی داد که قرار نیست این جا در مورد مقصر تصادف بحث کنیم و باید بچسبیم به مسائل پزشکی و جسمی فند؛ چرا که او – یعنی آقای دکتر - گزارشش را به مقامات بیمه خواهد فرستاد و نه کارگزاران راهنمایی و رانندگی. حرف های دکتر را که برای فند ترجمه کردم لب و لوچه اش آویزان شد. اما باز هم وقتی دکتر پرسید در این لحظه خاص مشکل اصلی اش چیست جواب داد این که نمی تواند موتور سوار شود. زهر هجری که مپرس. یک لحظه در ترجمه مکث کردم. طبعن جواب خوبی نبود. شرکت بیمه چندان نگران اوقات فراغت بیمه شدگانش نیست و اگر دکتر گزارش نمی داد که فند نمی تواند درست راه برود و جسم سنگین بلند کند و افسرده است و چه و چه مستمری بیمه اش خیلی زود قطع می شد و این منصفانه نبود. از سوی دیگر حق نداشتم به رأی خود چیزی به صحبت ها اضافه کنم. هر چند بعضی اوقات پیش آمده که بعضی جملات را ترجمه نکنم. اما اگر فند حرف دیگری نمی زد نمی شد. دکتر منتظر ترجمه جمله آخر بود. ملتمسانه فند را نگاه کردم. پیش خودم گفتم جان عزیزانت یک کلمه دیگر حرف بزن. دکتر دیگر داشت مشکوک می شد که چرا من ترجمه را متوقف کرده ام.  فکر کنم فند که زبان باز کرد به اندازه مادرش وقتی اولین کلمه زندگی اش را ادا کرده بود خوشحال شدم : "از وقتی نوشته روی قبرم رو برات گفتم رفتی تو فکر. خب من اینو دوست دارم. اختیارشو بدم دست وراثم می دونی چی می نویسن؟" نمی دانستم ولی قطعن نمی نوشتنند به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید.  گورنوشته خوبی برای موتورسوارها نیست. "می نویسند: فند - زندگی با او انصاف نداشت؛ حق تقدم با او بود". برای کثری از ثانیه به این فکر کردم که خر بیار و باقالی بار کن به انگلیسی چه می شود.  

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

داو آخر

این بار که به عنوان مترجم به یک جلسه ترجمه رفتم آقای مصدوم یک نقاش ساختمان بود به نام امیر. زمانی که پشت چراغ قرمز ایستاده بوده خودرویی از پشت با او تصادف می کند و سرش می خورد به فرمان. گردنش گویا آسیب جدی دیده است.  کیسه هوای خودرو اش باز نشده و از این رو هم  بیمه شخص ثالث خودرویی که به او زده غرامتش می دهد، هم شرکت بیمه خودروی خودش. "با یک تصادف دو نشان زدم". درد گردن باعث شده بود نقاشی ساختمان را ول کند و پرتره بکشد. همان کاری که به قول خودش از اول جوانی دوست داشته بکند. همه چیز با غرامت دریافتی از دو شرکت بیمه بر وفق مراد پیش می رفته – البته اگر بشود "وفق مراد را بر گردن کج سوار کرد" - تا این که کم کم پایش به قمار خانه باز می شود. اوایل می رفته و بیست دلاری سر این میز و آن میز می باخته و بر می گشته. دوستانی هم در آن جا به هم زده بود که بازی های جدید را به او یاد می دادند و البته مجموعه ای رفتارهای خرافاتی برای بردن. از شاشیدن بر دست چپ گرفته تا انداختن بخشی از پول برد در رودخانه. بعد اما بیست می شود دویست و بعد هم "به قول این جایی ها بیست تا صدتایی". شرکت بیمه البته کاری ندارد که غرامت گیر از پول غرامت برای رفع چه گیری استفاده می کند. اما می زند و مأمور مستقیم پرونده اش یک شب او را می بیند که دارد خانه اش را ویران و قمارخانه را آباد می کند. خارج از روال جلسات ماهانه، جلسه ای برایش می گذارند و با تردستی و ترزبانی و تردامنی از زیر لبش می کشند بیرون که امیر معتاد قمار است و طبیعتن استدلال می آورند که به پول بیمه نیاز ندارد. پول بیمه که قطع شود یعنی امیر به جای کشیدن چهره آدم ها باید خانه هایشان رنگ کند. کاری که دیگر از آن متنفر است – "شاید هم همیشه بودم". آمده بود دادگاه که بگوید به پای خودش می رود عادتش را درمان می کند ولی علتش درمان نمی شود. یعنی از درد گردن گریزی نیست. یک فیزیوتراپ هم آمده بود که ادعای لاعلاجی را بسنجد و به دادگاه مشورت دهد که حق امیر از زندگی نقاشی چهره است یا دیوار. امیر مغموم بود. معلوم بود که بالای آن گردن آسیب دیده هزار فکر دارد می چرخد. فیزیوتراپ همه گویا از پرونده خبر داشت، چنان که در میانه پرس و جو بحث را به قمار کشاند و عاقل اندر سفیه نگاهی به نقاش داستان ما انداخت و گفت: "قمار خانه بر ریاضیات بد بنا شده است" و این نکته را به مصدوم و مترجم القاء کرد که پولش را در قمارخانه دور نمی ریزد چون می داند احتمال برنده شدن خانه همیشه بیشتر از احتمال برنده شدن مهمان خانه است. یاد معلم های علوم تربیتی راهنمایی افتادم.

قبل از آن که برویم پیش قاضی . استراحت دادند. من و امیر رفتیم بیرون تا او سیگاری دود کند. من سالی هفت هشت بار استعمال برخی اقلام را ترک می کنم و آن لحظه در ترک استعمال دخانیات بودم. "سیگار نمی کشی؟ دکتری؟" گفتم نه. "بهت نمیاد مهندس هم باشی". توضیح دادم که مهندسی از گناهان دوران جوانی است. از آن گناهانی که حالا که دارم به یک مرد جافتاده تبدیل می شوم دیگر نمی توانم درباره اش در ملاء عام و ملاء عوام صحبت کنم. پرسید "نظرت درباره ریاضیات بد چیه؟|" گفتم درست است که بخت قمارخانه بالاتر است و لی همه کسانی که در یک شب بازی می کنند که نمی بازند، بعضی هایشان می برند، هر چند در مجموع قمار خانه برنده است. بنابراین آدمی که پا به قمارخانه بگذارد خیلی هم احمق نیست "به نظرت چرا این قدر آدم پیر در قمارخانه هست؟" گفتم همیشه برایم سوال بوده و احتمالن دلیلش این است که کار دیگری ندارند بکنند. ناگهان رگ گردن آسیب دیده اش بیرون زد. " گفتی که دکتر و مهندس نیستی. پس یک موضوع خیلی مهم رو به یک جمله خیلی ساده بر نگردون. برو یک ذره فلسفه و روانشناسی بخون بفهمی. کار دیگه ای ندارند بکنند؟ این همه کار هست. فکر کردی آدمی که یک پاش لب گور اصلن می خواد برنده شه که چی شه؟ با پول بردنش قراره چی کار کنه، اگر کار دیگه ای نداره؟ اگر کار دیگه ای تو این دنیا نیست. می دونی چرا آدم ها آخر عمر زندگیشونو سر میز می بازند؟ چون این تنها جایی که می تونن منتظر یک اتفاق باشند. منتظر چیزی باشند. یک چیزی که شاید نجاتشون بده. از چی خدا می دونه. هیچ کس فقط یک ژتون نمی ذاره سر میز. شاید کسی که دفعه اول و دومش باشه چرا. ولی اون چند دفعه که بگذره آدم ها همه چیزهایی که ازش متنفرن و همه چیزهایی رو که عاشقشن بازی می کنند. من هر دفعه می شینم پشت میز نقاشی پرتره و نقاشی ساختمون رو می ذارم رو میز. می فهمی. درست وسط میز. پیش روم. هر یک تک دستی که بازی می کنم،. نقاشی پرتره و نقاشی ساختمون رو می ذارم رو میز. ریاضیاتم هم از این معلم امور تربیتی خیلی بهتره" بهش گفتم یک سیگار بهم بده. فکر کردم در این شرایط دردگردن و قاضی و فیزیوتراپ و داو اول و نقد جان بهتر از اینه که ماچش کنم. 

۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

اعداد نیمه مقدس

پدر من در هزار و سیصد و نود یک هجری خورشیدی و به دنبال یک سکته وسیع قلبی درگذشت. در داستان گویی ید طولایی داشت. جملات قصاری از او به یادگار باقی مانده که نقل محافل دوستانش است و از آن جمله این که بزرگترین مزیت فرد متأهل بر فرد مجرد آن است که فرد متآهل می تواند از همسرش طلاق بگیرد یا همسرش را طلاق بدهد اما فرد مجرد بنا به تعریف از این امکانات محروم است. همچنین از اوست که آدمی اگر در پایان روزی داستانی برای تعریف کردن نداشته باشد روزش را به بطالت گذرانده است. هر چند فوت ناگهانی او ضربه سخت و ضایعه جبران ناپدیری بود من با این سوگ کنار آمده بودم. یا دست کم فکر می کردم کنار آمده ام.
تا این که زد و دوشنبه یک ایمیل از کالجی که در آن درس می خوانم آمد که این جور شروع می شد که ای دانشجوی محترم، متأسفانه درس "خانواده-درمانی در اعتیاد" که قرار بود روز بعد شروع شود لغو شده و این جور تمام می شد که ببخشید اگر دیر خبر دادیم و اسباب زحمت شدیم. من معمولن به نامه های خصوصی جواب نمی دهم چه برسد به نامه های اداری؛ ولی ناگهان ویرم گرفت و یک ایمیل زدم که نه بابا چه اسباب زحمتی. شما مراحمید. واقعیتش این بود که این درس " خانواده-درمانی" افتاده بود روی درس "رشد انسانی"  و من یک ماه پیش به مدیر گروه خوشگلمان ایمیل زده بودم که این دو تا درس افتادند روی هم و به نظرم جدا از تبعات اخلاقی این قضیه، تبعات حقوقی هم بر این امر مترتب است و از آن جمله این که من نمی توانم این ترم فارغ التحصیل شوم چون هنوز به آن درجه از رشد انسانی نرسیده ام که در آن واحد در دو کلاس حاضر شوم. بعد پرسیده بودم می شود بگویید من چه کار کنم. مدیر گروه جواب داده بود هر وقت درس دوباره ارائه شد آن را بگیرید. من در تحیر مانده بودم که مگر می شود درس را وقتی ارائه نشود هم گرفت ولی به روی خودم و روی خوشگل مدیر گروه نیاوردم. شاید فکر کرده بودند من به رشد کافی نرسیده ام و به قیم احتیاج دارم و باید بدیهی ترین جملات را برای این موجود مهجور تکرار کنند. علی ایحال، اکنون می توانستم با طیب خاطر رشد انسانی را بگیرم.
پارکینگ در این کالج من پولی است و نسبتن گران؛ ولی در نزدیکی آن یک پارک-سوار هست که شهروندان می توانند خودروهایشان را پارک کنند و با ذهن و وجدانی آسوده سوار وسایل نقلیه عمومی شوند. سرویس مناسبی هم دارد ویژه سحرخیزان. به این شکل که اگر آدمی خودرویش را قبل از ساعت هشت صبح در آن پارک-سوار محترم پارک کند برای کل روز مبلغ قابل توجهی تخفیف می گیرد. تو گویی این حدیث متواتر به گوش هیئت مدیره شرکت واحد پایتخت کانادا هم رسیده که باریتعالی روزی را صبح زود تقسیم می فرماید. من در مجموع آدم خسیسی نیستم ولی نمی دانم چرا کک تخفیف به تنبان خستم افتاد. صبح زود از خواب بیدار شدم. فکر نکنم در کل تاریخ کسی پیدا شود که از من به دکارت نزدیکتر باشد. نه این که من نیز هراز گاهی می اندیشم و هستم. بلکه چون من را هم اگر مثل پدر فلسفه مدرن یک هفته صبح زود از خواب بیدار کنند اندیشیدن و بودن را یک سره رها و جان را تقدیم جان آفرینی می کنم که روزی را صبح زود توزیع می کند. همین هم هست که از مال این دنیا بهره ای نبردم و البته طبعن از مزایای آن دنیایی هم محرومم. اصلن من و رنه سیبی هستیم که از وسط به دو نیم کرده باشند. هیچ کاری را اول وفت نمی کنیم.
باید می رفتم بخش کمک های مالی که هزینه ثبت نام دروس من را می دهد و به اطلاعشان می رساندم که گروه، خانواده را حذف کرده و من می خواهم رشد را بگیرم. این جا هم دروس را با اسم کوچکشان خطاب می کنند مثل مبانی و وصیت نامه. شماره گرفتم و در صف منتظر ماندم. این جا مردم اگر سرشان برود در صف جلو نمی زنند. فکر می کنم آن چه در مورد حدیث هول قیامت گفته شده در مورد کانادایی ها صدق نمی کند و آن ها در روز حشر هم صبر می کنند سایر ملل برای گرفتن کارنامه اعمالشان یکدیگر را زیر دست و پا له کنند و بعد با رعایت صف یکی یکی کارنامه ها را به دستشان خواهند رساند. کار کارگزاران توزیع کارنامه در آن دیوانه بازی روز قیامت کمی آسان خواهد شد. یک شماره به من دادند و فرستادندم توی صف. شماره را که دیدم مغزم از کار افتاد. نود و یک. شاید فکر کنید نود و یک عدد مهمی نیست ولی باید بگویم که این نود و یک عدد نیمه مقدسی است. درست در میانه دو عدد مقدس هفتاد و دو و صد و ده واقع شده است. این جور شد که من در میان آن صف دوباره یاد اعداد افتادم. آدم نباید زیاد یاد اعداد بیافتد. هفتاد و دو، صد و ده، هشتاد و هشت. نود و یک . هزار و سیصد و نود و یک. آن هم روزی که صبح زود از خواب بیدار شده است. شماره ام روی تابلو نمایان شد و من وارد مکعبی شدم که خانمی روزی اش را هر روز در آن جا اخذ می کرد.
مثل رابطه ابلیس و آدم، رابطه من و این خانم هم از بدو ملاقات دوستانه نبود. انگار مجبورش کرده بودند علیرغم همه سجایای اخلاقی اش به من سجده کند. خانم کارمند ازم پرسید چرا مثل بچه آدم اول رشد انسانی را  بر نداشتم که حالا آمده ام اضافه اش کنم. توضیح دادم که روزش با خانواده درمانی یکی بود؛ من آن یکی را برداشته بودم؛ مدیر گروه کمکی نکرده بود؛ آن یکی را خود کالج دیروز حذف کرد؛ می خواهم زودتر فارغ التحصیل شوم. چند آهی از سر تحقیر کشید و  فرم قبلی را که پر کرده بودم جلویم گذاشت و خواست که درس حذف شده را خط بزنم. نگاهی به فرم انداختم و بالفور خانواده درمانی را خط زدم. متوجه شدم که باید هر چه سریعتر از مکعب اداری خارج شوم. خطر هبوط در میان بود. رانده شدن از بهشت. خانم رفت که از فرم جدید کپی بگیرد. من هم خوشحال بودم که وقتی بیاید از این مکعب منحوس می زنم بیرون و می روم به اعداد می اندیشم. به هشتاد و هشت. به نود و یک. خانم که داشت وارد مکعب می شد نگاه دیگری به فرم انداختم و دیدم که چه خبطی مرتکب شده ام. به جای خانواده-درمانی  در اعتیاد، خانواده-درمانی درآسیب روانی را خط زده بودم. هر کسی اسمش علی است که پسردایی تو نیست. نگاهی به خانم انداختم و با لکنت زبان گفتم چه کرده ام. چهره دگرگون شده خانم حکایت از جنایت داشت. سیب گناه را گاز زده بودم. عذر خواستم. معلوم بود که پذیرفته نشود. جانی که به صرف یک عذر خواهی بخشیده نمی شود. فرم جدیدی را به دستم داد که دوباره سه درسی را که می خواهم بگیرم وارد آن کنم. فرم را که پس دادم نگاهی به من  کرد که یادوآور نگاه قابیل بر هابیل بود. "مگر خانواده-درمانی در اعتیاد حذف نشده بود، چرا دوباره نوشتی اش؟" سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک. این بار نگاه خانم کارمند حکایت از جنایت علیه بشریت داشت. عذر خواستم. معلوم بود که پذیرفته نشود. سران نازی با یک عذر خواهی خشک و خالی بخشیده می شوند؟ نظامیان جنایت کار آمریکای جنوبی چه؟ رهبران خودمحور خاورمیانه چطور؟ دیگر در نگاه خانم منشی تحقیر نبود. خشم بود و انزجار. از جانیان بالفطره. از همه جباران تاریخ. از آنان که حقوق و آزادی های مدنی دیگران را زیرپا می گذارندو و من ناگهان خود را در این خلا مطلق ذهنی یافتم که دیگر نمی دانم کدام درس حذف شده و کدام مانده. هر چقدر به ذهنم فشار می آوردم  نمی توانستم به یاد بیاورم. نمی اندیشیدم و نبودم.
ذهن پر شده با هیچ.
اجازه خواستم که از مکعب خارج شوم شاید از این خلاء ذهنی برهم. خانم کارمند نکته ای در کار کرد و توضیح داد که نمی تواند اجازه بدهد. چون من با اذن و علم خودم درسی را به اشتباه خط زده ام، باید خودم قبل از خروجم از آن سه بعدی منحوس اشتباهم را جبران می کردم. عهد عتیق کفر می شد اگر من از آن جا خارج می شدم. دوباره به مغزم فشار آوردم. همه قوای ذهنی خودم را به کار گرفتم و تنها با این پدیده تلخ رو به رو شدم که نمی توانم به هیچ چیز بیاندیشم. مطلقن هیچ. هیچ کلمه زیبایی است. اسم از مصدب هیچیدن. خانم کارمند با تنفر و تحقیر فرم ثبت نام را از دستم بیرون کشید و خودش فرم را برایم پر کرد. احتمالن به مدیر گروه حق می داد که من به رشد انسانی نرسیده ام. فرم را دستم داد که امضا کنم. امضا کردم و هنگام خروج برای این که فضا تلطیف شود گفتم  دست کم آخر روز داستانی برای تعریف کردن دارید و شنیدم که "ارزش تعریف کردن ندارد".

شاید. شاید هم نه. من فقط سعی کردم روزم رابه بطالت نگذرانم.  

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"