۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

داو آخر

این بار که به عنوان مترجم به یک جلسه ترجمه رفتم آقای مصدوم یک نقاش ساختمان بود به نام امیر. زمانی که پشت چراغ قرمز ایستاده بوده خودرویی از پشت با او تصادف می کند و سرش می خورد به فرمان. گردنش گویا آسیب جدی دیده است.  کیسه هوای خودرو اش باز نشده و از این رو هم  بیمه شخص ثالث خودرویی که به او زده غرامتش می دهد، هم شرکت بیمه خودروی خودش. "با یک تصادف دو نشان زدم". درد گردن باعث شده بود نقاشی ساختمان را ول کند و پرتره بکشد. همان کاری که به قول خودش از اول جوانی دوست داشته بکند. همه چیز با غرامت دریافتی از دو شرکت بیمه بر وفق مراد پیش می رفته – البته اگر بشود "وفق مراد را بر گردن کج سوار کرد" - تا این که کم کم پایش به قمار خانه باز می شود. اوایل می رفته و بیست دلاری سر این میز و آن میز می باخته و بر می گشته. دوستانی هم در آن جا به هم زده بود که بازی های جدید را به او یاد می دادند و البته مجموعه ای رفتارهای خرافاتی برای بردن. از شاشیدن بر دست چپ گرفته تا انداختن بخشی از پول برد در رودخانه. بعد اما بیست می شود دویست و بعد هم "به قول این جایی ها بیست تا صدتایی". شرکت بیمه البته کاری ندارد که غرامت گیر از پول غرامت برای رفع چه گیری استفاده می کند. اما می زند و مأمور مستقیم پرونده اش یک شب او را می بیند که دارد خانه اش را ویران و قمارخانه را آباد می کند. خارج از روال جلسات ماهانه، جلسه ای برایش می گذارند و با تردستی و ترزبانی و تردامنی از زیر لبش می کشند بیرون که امیر معتاد قمار است و طبیعتن استدلال می آورند که به پول بیمه نیاز ندارد. پول بیمه که قطع شود یعنی امیر به جای کشیدن چهره آدم ها باید خانه هایشان رنگ کند. کاری که دیگر از آن متنفر است – "شاید هم همیشه بودم". آمده بود دادگاه که بگوید به پای خودش می رود عادتش را درمان می کند ولی علتش درمان نمی شود. یعنی از درد گردن گریزی نیست. یک فیزیوتراپ هم آمده بود که ادعای لاعلاجی را بسنجد و به دادگاه مشورت دهد که حق امیر از زندگی نقاشی چهره است یا دیوار. امیر مغموم بود. معلوم بود که بالای آن گردن آسیب دیده هزار فکر دارد می چرخد. فیزیوتراپ همه گویا از پرونده خبر داشت، چنان که در میانه پرس و جو بحث را به قمار کشاند و عاقل اندر سفیه نگاهی به نقاش داستان ما انداخت و گفت: "قمار خانه بر ریاضیات بد بنا شده است" و این نکته را به مصدوم و مترجم القاء کرد که پولش را در قمارخانه دور نمی ریزد چون می داند احتمال برنده شدن خانه همیشه بیشتر از احتمال برنده شدن مهمان خانه است. یاد معلم های علوم تربیتی راهنمایی افتادم.

قبل از آن که برویم پیش قاضی . استراحت دادند. من و امیر رفتیم بیرون تا او سیگاری دود کند. من سالی هفت هشت بار استعمال برخی اقلام را ترک می کنم و آن لحظه در ترک استعمال دخانیات بودم. "سیگار نمی کشی؟ دکتری؟" گفتم نه. "بهت نمیاد مهندس هم باشی". توضیح دادم که مهندسی از گناهان دوران جوانی است. از آن گناهانی که حالا که دارم به یک مرد جافتاده تبدیل می شوم دیگر نمی توانم درباره اش در ملاء عام و ملاء عوام صحبت کنم. پرسید "نظرت درباره ریاضیات بد چیه؟|" گفتم درست است که بخت قمارخانه بالاتر است و لی همه کسانی که در یک شب بازی می کنند که نمی بازند، بعضی هایشان می برند، هر چند در مجموع قمار خانه برنده است. بنابراین آدمی که پا به قمارخانه بگذارد خیلی هم احمق نیست "به نظرت چرا این قدر آدم پیر در قمارخانه هست؟" گفتم همیشه برایم سوال بوده و احتمالن دلیلش این است که کار دیگری ندارند بکنند. ناگهان رگ گردن آسیب دیده اش بیرون زد. " گفتی که دکتر و مهندس نیستی. پس یک موضوع خیلی مهم رو به یک جمله خیلی ساده بر نگردون. برو یک ذره فلسفه و روانشناسی بخون بفهمی. کار دیگه ای ندارند بکنند؟ این همه کار هست. فکر کردی آدمی که یک پاش لب گور اصلن می خواد برنده شه که چی شه؟ با پول بردنش قراره چی کار کنه، اگر کار دیگه ای نداره؟ اگر کار دیگه ای تو این دنیا نیست. می دونی چرا آدم ها آخر عمر زندگیشونو سر میز می بازند؟ چون این تنها جایی که می تونن منتظر یک اتفاق باشند. منتظر چیزی باشند. یک چیزی که شاید نجاتشون بده. از چی خدا می دونه. هیچ کس فقط یک ژتون نمی ذاره سر میز. شاید کسی که دفعه اول و دومش باشه چرا. ولی اون چند دفعه که بگذره آدم ها همه چیزهایی که ازش متنفرن و همه چیزهایی رو که عاشقشن بازی می کنند. من هر دفعه می شینم پشت میز نقاشی پرتره و نقاشی ساختمون رو می ذارم رو میز. می فهمی. درست وسط میز. پیش روم. هر یک تک دستی که بازی می کنم،. نقاشی پرتره و نقاشی ساختمون رو می ذارم رو میز. ریاضیاتم هم از این معلم امور تربیتی خیلی بهتره" بهش گفتم یک سیگار بهم بده. فکر کردم در این شرایط دردگردن و قاضی و فیزیوتراپ و داو اول و نقد جان بهتر از اینه که ماچش کنم. 

۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

اعداد نیمه مقدس

پدر من در هزار و سیصد و نود یک هجری خورشیدی و به دنبال یک سکته وسیع قلبی درگذشت. در داستان گویی ید طولایی داشت. جملات قصاری از او به یادگار باقی مانده که نقل محافل دوستانش است و از آن جمله این که بزرگترین مزیت فرد متأهل بر فرد مجرد آن است که فرد متآهل می تواند از همسرش طلاق بگیرد یا همسرش را طلاق بدهد اما فرد مجرد بنا به تعریف از این امکانات محروم است. همچنین از اوست که آدمی اگر در پایان روزی داستانی برای تعریف کردن نداشته باشد روزش را به بطالت گذرانده است. هر چند فوت ناگهانی او ضربه سخت و ضایعه جبران ناپدیری بود من با این سوگ کنار آمده بودم. یا دست کم فکر می کردم کنار آمده ام.
تا این که زد و دوشنبه یک ایمیل از کالجی که در آن درس می خوانم آمد که این جور شروع می شد که ای دانشجوی محترم، متأسفانه درس "خانواده-درمانی در اعتیاد" که قرار بود روز بعد شروع شود لغو شده و این جور تمام می شد که ببخشید اگر دیر خبر دادیم و اسباب زحمت شدیم. من معمولن به نامه های خصوصی جواب نمی دهم چه برسد به نامه های اداری؛ ولی ناگهان ویرم گرفت و یک ایمیل زدم که نه بابا چه اسباب زحمتی. شما مراحمید. واقعیتش این بود که این درس " خانواده-درمانی" افتاده بود روی درس "رشد انسانی"  و من یک ماه پیش به مدیر گروه خوشگلمان ایمیل زده بودم که این دو تا درس افتادند روی هم و به نظرم جدا از تبعات اخلاقی این قضیه، تبعات حقوقی هم بر این امر مترتب است و از آن جمله این که من نمی توانم این ترم فارغ التحصیل شوم چون هنوز به آن درجه از رشد انسانی نرسیده ام که در آن واحد در دو کلاس حاضر شوم. بعد پرسیده بودم می شود بگویید من چه کار کنم. مدیر گروه جواب داده بود هر وقت درس دوباره ارائه شد آن را بگیرید. من در تحیر مانده بودم که مگر می شود درس را وقتی ارائه نشود هم گرفت ولی به روی خودم و روی خوشگل مدیر گروه نیاوردم. شاید فکر کرده بودند من به رشد کافی نرسیده ام و به قیم احتیاج دارم و باید بدیهی ترین جملات را برای این موجود مهجور تکرار کنند. علی ایحال، اکنون می توانستم با طیب خاطر رشد انسانی را بگیرم.
پارکینگ در این کالج من پولی است و نسبتن گران؛ ولی در نزدیکی آن یک پارک-سوار هست که شهروندان می توانند خودروهایشان را پارک کنند و با ذهن و وجدانی آسوده سوار وسایل نقلیه عمومی شوند. سرویس مناسبی هم دارد ویژه سحرخیزان. به این شکل که اگر آدمی خودرویش را قبل از ساعت هشت صبح در آن پارک-سوار محترم پارک کند برای کل روز مبلغ قابل توجهی تخفیف می گیرد. تو گویی این حدیث متواتر به گوش هیئت مدیره شرکت واحد پایتخت کانادا هم رسیده که باریتعالی روزی را صبح زود تقسیم می فرماید. من در مجموع آدم خسیسی نیستم ولی نمی دانم چرا کک تخفیف به تنبان خستم افتاد. صبح زود از خواب بیدار شدم. فکر نکنم در کل تاریخ کسی پیدا شود که از من به دکارت نزدیکتر باشد. نه این که من نیز هراز گاهی می اندیشم و هستم. بلکه چون من را هم اگر مثل پدر فلسفه مدرن یک هفته صبح زود از خواب بیدار کنند اندیشیدن و بودن را یک سره رها و جان را تقدیم جان آفرینی می کنم که روزی را صبح زود توزیع می کند. همین هم هست که از مال این دنیا بهره ای نبردم و البته طبعن از مزایای آن دنیایی هم محرومم. اصلن من و رنه سیبی هستیم که از وسط به دو نیم کرده باشند. هیچ کاری را اول وفت نمی کنیم.
باید می رفتم بخش کمک های مالی که هزینه ثبت نام دروس من را می دهد و به اطلاعشان می رساندم که گروه، خانواده را حذف کرده و من می خواهم رشد را بگیرم. این جا هم دروس را با اسم کوچکشان خطاب می کنند مثل مبانی و وصیت نامه. شماره گرفتم و در صف منتظر ماندم. این جا مردم اگر سرشان برود در صف جلو نمی زنند. فکر می کنم آن چه در مورد حدیث هول قیامت گفته شده در مورد کانادایی ها صدق نمی کند و آن ها در روز حشر هم صبر می کنند سایر ملل برای گرفتن کارنامه اعمالشان یکدیگر را زیر دست و پا له کنند و بعد با رعایت صف یکی یکی کارنامه ها را به دستشان خواهند رساند. کار کارگزاران توزیع کارنامه در آن دیوانه بازی روز قیامت کمی آسان خواهد شد. یک شماره به من دادند و فرستادندم توی صف. شماره را که دیدم مغزم از کار افتاد. نود و یک. شاید فکر کنید نود و یک عدد مهمی نیست ولی باید بگویم که این نود و یک عدد نیمه مقدسی است. درست در میانه دو عدد مقدس هفتاد و دو و صد و ده واقع شده است. این جور شد که من در میان آن صف دوباره یاد اعداد افتادم. آدم نباید زیاد یاد اعداد بیافتد. هفتاد و دو، صد و ده، هشتاد و هشت. نود و یک . هزار و سیصد و نود و یک. آن هم روزی که صبح زود از خواب بیدار شده است. شماره ام روی تابلو نمایان شد و من وارد مکعبی شدم که خانمی روزی اش را هر روز در آن جا اخذ می کرد.
مثل رابطه ابلیس و آدم، رابطه من و این خانم هم از بدو ملاقات دوستانه نبود. انگار مجبورش کرده بودند علیرغم همه سجایای اخلاقی اش به من سجده کند. خانم کارمند ازم پرسید چرا مثل بچه آدم اول رشد انسانی را  بر نداشتم که حالا آمده ام اضافه اش کنم. توضیح دادم که روزش با خانواده درمانی یکی بود؛ من آن یکی را برداشته بودم؛ مدیر گروه کمکی نکرده بود؛ آن یکی را خود کالج دیروز حذف کرد؛ می خواهم زودتر فارغ التحصیل شوم. چند آهی از سر تحقیر کشید و  فرم قبلی را که پر کرده بودم جلویم گذاشت و خواست که درس حذف شده را خط بزنم. نگاهی به فرم انداختم و بالفور خانواده درمانی را خط زدم. متوجه شدم که باید هر چه سریعتر از مکعب اداری خارج شوم. خطر هبوط در میان بود. رانده شدن از بهشت. خانم رفت که از فرم جدید کپی بگیرد. من هم خوشحال بودم که وقتی بیاید از این مکعب منحوس می زنم بیرون و می روم به اعداد می اندیشم. به هشتاد و هشت. به نود و یک. خانم که داشت وارد مکعب می شد نگاه دیگری به فرم انداختم و دیدم که چه خبطی مرتکب شده ام. به جای خانواده-درمانی  در اعتیاد، خانواده-درمانی درآسیب روانی را خط زده بودم. هر کسی اسمش علی است که پسردایی تو نیست. نگاهی به خانم انداختم و با لکنت زبان گفتم چه کرده ام. چهره دگرگون شده خانم حکایت از جنایت داشت. سیب گناه را گاز زده بودم. عذر خواستم. معلوم بود که پذیرفته نشود. جانی که به صرف یک عذر خواهی بخشیده نمی شود. فرم جدیدی را به دستم داد که دوباره سه درسی را که می خواهم بگیرم وارد آن کنم. فرم را که پس دادم نگاهی به من  کرد که یادوآور نگاه قابیل بر هابیل بود. "مگر خانواده-درمانی در اعتیاد حذف نشده بود، چرا دوباره نوشتی اش؟" سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک. این بار نگاه خانم کارمند حکایت از جنایت علیه بشریت داشت. عذر خواستم. معلوم بود که پذیرفته نشود. سران نازی با یک عذر خواهی خشک و خالی بخشیده می شوند؟ نظامیان جنایت کار آمریکای جنوبی چه؟ رهبران خودمحور خاورمیانه چطور؟ دیگر در نگاه خانم منشی تحقیر نبود. خشم بود و انزجار. از جانیان بالفطره. از همه جباران تاریخ. از آنان که حقوق و آزادی های مدنی دیگران را زیرپا می گذارندو و من ناگهان خود را در این خلا مطلق ذهنی یافتم که دیگر نمی دانم کدام درس حذف شده و کدام مانده. هر چقدر به ذهنم فشار می آوردم  نمی توانستم به یاد بیاورم. نمی اندیشیدم و نبودم.
ذهن پر شده با هیچ.
اجازه خواستم که از مکعب خارج شوم شاید از این خلاء ذهنی برهم. خانم کارمند نکته ای در کار کرد و توضیح داد که نمی تواند اجازه بدهد. چون من با اذن و علم خودم درسی را به اشتباه خط زده ام، باید خودم قبل از خروجم از آن سه بعدی منحوس اشتباهم را جبران می کردم. عهد عتیق کفر می شد اگر من از آن جا خارج می شدم. دوباره به مغزم فشار آوردم. همه قوای ذهنی خودم را به کار گرفتم و تنها با این پدیده تلخ رو به رو شدم که نمی توانم به هیچ چیز بیاندیشم. مطلقن هیچ. هیچ کلمه زیبایی است. اسم از مصدب هیچیدن. خانم کارمند با تنفر و تحقیر فرم ثبت نام را از دستم بیرون کشید و خودش فرم را برایم پر کرد. احتمالن به مدیر گروه حق می داد که من به رشد انسانی نرسیده ام. فرم را دستم داد که امضا کنم. امضا کردم و هنگام خروج برای این که فضا تلطیف شود گفتم  دست کم آخر روز داستانی برای تعریف کردن دارید و شنیدم که "ارزش تعریف کردن ندارد".

شاید. شاید هم نه. من فقط سعی کردم روزم رابه بطالت نگذرانم.  

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

روز نو، آیین کهنه

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: پارو کردن تموم شد؟
من: نه راستش. ولش کردم. به مهمونی سال نو نمی رسم. البته فکر کنم امشب که برف بزنه دوباره روز از نو روزی از نو؛ باید همه جا رو از اول پارو کنم.
 رز: خب، زندگی نبردی است دائمی بین آن چه از آسمان می آید و آن چه آدم بر زمین می سازد که در نهایت آن چه از آسمان می آید پیروز می شود. 

۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

مرید راه

You have called Faride and Douglas Magwood. Please leave your message after the beep.
بوق
بابا سلام. خب عجیب نیست که تلقن رو بر نمی دارید؛ این دفعه که اصلن عجیب نیست. ولی عجیبه که من امروز بهت زنگ بزنم، به جای این که بیام سراغت. می دونم که خیلی از این که بیشتر از یک بار در هفته بهت زنگ بزنم خوشحال می شی. ولی نمی دونم این دفعه هم خوش حال بشی یا نه. اینو به خاطر وضعیتی که توشی نمی گم. راستشو بخوای باید یک چیزی رو بهت بگم. شاید خیلی زودتر باید برات می گفتم. می دونم تو قبل از این که من به دنیا بیام اومده بودی تو زندگی مامان. به این عبارت از روزی که چشم باز کردم پدر من بودی. ولی خب بیست و چند سال پیش هم یک روز با مامان منو کشیدین کنار و گفتین که نطفه من دیگه بسته شده بود که تازه سر و کله تو پیدا می شه. فریده از ایران که اومده بود منو حامله بود؛ مگه نه؟ اول که چند روزی پریودش عقب می افته فکر می کنه از این بدشانسی بیشتر نمی شه. مملکتتو ول کنی بیای این طرف تقاضای پناهندگی سیاسی بدهی وسط راه هم گذرنامه جمهوری اسلامی رو ریز ریز کنی بریزی تو چاه توالت ایرکانادا، سیفونم روش؛ وقتی هم برسی این جا ازت پرسیدن از کجا اومدی بگی از هیچ جا. بعد ببینی یک چیز مهمی از اون هیچ جا در بدنت باقی مونده. من از هیچ جا به دنیا اومدم نه؟ مامان بعدها برام تعریف کرد که اول فکر انداختن من می افته . بعد لکه های خون که دیده می شن نفس راحت می کشه. به قول خودش پیروزی خون بر شمشیر. نمی دونم معنی این اصطلاح رو می دونی یا نه. ولی مهم نیست. مهم اینه که لکه ها خونریزی واقعی نبودن . فکر انداختن من از سر مامان می افته. خودم رو به این دنیا تحمیل کردم. مثل مربی تکواندوی دبیرستان که می گفت خودتون رو به تیم تحمیل کنید. بعد تو پیدا شدی. به قول مامان با این همه بدشانسی که آورده بود باید هم شانس این جوری در خونه شو می زد: داگلاس مگوود. مامان یک چیزی رو کرده تو کله من که مجموع شانس هر آدمی در زندگیش مقدار ثابتیه. چرا همه این چیزهایی رو که می دونی دارم تو پیغام گیر تلفن می گذارم؟ نمی دونم ولی  بهش می رسم. چرا این قدر کلید بودین که من فارسی یاد بگیرم؟ الان دیگه باید بدونی ایرونی ها هیچ وقت کانادایی نمی شن. فریده نشد مگه نه؟ انگلیسی رو از نخست وزیر کانادا بهتر حرف می زنه ولی ایرونی مونده. تو بیشتر ایرونی شدی تو اون کانادایی. من رو هم که یک شنبه ها فرستادید مدرسه ایرونی، ایرونی شدم. ایرونی شدن واگیر داره. یکی تو خونه بگیره. هم می گیرن.
اینو هیچ وفت بهتون نگفتم. شاید هم الان دیر شده باشه ولی من یک نفر رو استخدام کردم پدر زیستی ام رو تو ایران پیدا کرده. اسمش حمیده. اون وقت که با مامان بود دانشجوی معماری بوده. الان شرکت ساختمانی داره. تو تهران آپارتمان می سازه. زن و بچه داره. چندتا بچه از زن اولش چندتا هم از زن دومش. خب البته یکی هم از زن تو. باهاش اسکایپ کردم. از مثل بلبل فارسی حرف زدن من تعجب نکرد. آدم خوش قیافه ایه. از این بابت باید ازش ممنون باشی که پسرت مثل خودت خوش قیافه شده. لازم نبود زیاد توضیح بدی پدر زیستی من نیستی. هیچ کدوم خیلی احساساتی نشدیم تا اون جا که فهمیدم چرا اسم وسط من مریده. شین مرید مگوود. گفت مرتب این شعر رو برای فریده می خونده که گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن. این جا هر دو احساساتی شدیم. من ولی چون این همون بیت فارسی است که تو مرتب می خونی. حمیدو نمی دونم چرا احساساتی شد. فکر کنم اصولن توی فکر بدنامی نبوده باشه. می دونستی هر بار با اون لهجه ات این شعرو برام می خوندی چقدر حال می کردم. صد سال سیاه فکر نمی کردم مرجعش کسی باشد که نطفه من را بسته. من را به این دنیا تحمیل کرده. از کار و بارم پرسید. حتی گفت اگر بخوام می تونم به کمک اون تو ایران سرمایه گئاری کنم. گفتم بهش فکر می کنم.  تو مخالفی مگه نه؟
بابا می دونی وقتی این پیغام گیرو رو گرفتی که می شه روش یک ساعت پیغام گذاشت من و مامان چقدر بهت خندیدیم. تو هم هیچ وقت فکر بدنامی نبودی. هر کاری رو که دوست داشتی می کردی. مثل ازدواج با مامان کمونیست حامله من. واقعن شانس آوردم که امروز می تونم هر چقدر بخوام برات حرف بزنم. از سفر که بر گردم خودم یه دونه از این تلفن ها می خرم. بعضی حرف ها رو رو در رو نمی شه زد. به قول مامان مجموع شانس هر آدمی مقدار ثابتیه. امروز برای من ثابت شد. من آن و آف با حمید حرف می زدم. با من راحت بود. خیلی اوقات از تو می پرسید. براش جالب بود که یک کارمند اداره بهداشت کانادا چقدر اهل فرهنگه. من برام عجیب نیست. هیچ چیز تو برام عجیب نیست. نه اون خوش بینی بی حد و حصرت. نه اون بی دینی هجده عیارت. حمید یک ذره مذهبیه. البته با این عداوتی که با استفاده از کاندوم داشته، بیشتر به کاتولیک ها می خوره تا مسلمون ها. از اون آدم هایی که فکر می کنه ما از نسل میمون نیستیم. یک جورهایی ته ذهنش اینه که حرف های داروین بی احترامی به نوع بشر است. بهش گفتم به نظر تو هم ادعاهای داروین توهین آمیز است، البته توهین به میمون ها. خیلی خندید. حس طنزش بد نیست. می دونی ایرونی ها کلن طنازند. اینا مال دوسال پیش بود. من هیچ وقت احساس فرزندی به حمید نداشتم ولی این جور نبود که اصلن بهش احساسی نداشته باشم. یک جور عجیبی بود. می دونی وقتی یکی می میره، همه از بازماندگانش می پرسند چی شد که مرد؟ اون ها هم قصه یک روز آخر، یا یک هفته آخر یا یک ماه آخر طرف رو می گن. تصادف کرد. سکته کرد. سرطانش عود کرد. هیچ کسی هیچ وقت درباره کسی نمی پرسد که چرا به دنیا آمد؟ انگار به دنیا آمدن طبیعیه و مردن عجیبه. انگار به دنیا آمدن توضیح لازم نداره. من واقعن باید توضیح بدم که چی شد به دنیا آمدم. فریده غیرممکن بود بتونه منو تو ایران نگه داره. مسئله فکر بدنامی نبود. اصولن فکرش به ذهن کمونیستش خطور نمی کرد. من محصول حمید و انقلاب ایرانم و این که یک عده از ترس جونشون گدرنامه شون رو زدن به چاه توالت. فکرشو بکن. اگر ایران انقلاب نشده بود الان کلی آدم داشتن زنده زنده راه می رفتن، ولی من نبودم. من از اون فرزندانیم که انقلاب نخوردش. تحمیلش کرد.
بابا ولی الان اگر ازم می پرسیدی چرا حمید مرد بهت می گم که سرطان ریه داشت. زده بود به کبدش. دیروز مرد. واسه همین هم من الان تلفن رو که بگذارم دارم می رم فرودگاه. دیدی این گذر نامه ایرانی که مامان داده بود به راه آب ایرکانادا به کار من اومد؟ لازم نیست ویزا بگیرم. حالام که ایرانی ها سفارت ندارند. برسم تهران چهار و پنج صبح است. هتل دیگه نمی رم. فرودگاه خمینی نزدیک قبرستان شهر است. اون جا مثل این جا نیست که هر محله ای قبرستان داشته باشد. فکر کنم ناشی از سنت جمعی آن مملکت است. مرده هایشان هم همه یک جا دفنند. البته به جز برخی رفقای فریده. اگر ازم بپرسی حمید چرا به دنیا آمد چیزی ندارم بگم. روم هم نمی شه ایران که رسیدم از صاحبان عزا بپرسم.
می دونم که برات عجیب است که من پدر زیستی ام را این قدر جدی گرفته ام که همه چی رو ول کردم تو این شرایط دارم می رم ایران. با تفکرات داروینی من جور نمی آید. فریده و بچه ها هم حتمن خیلی از دستم دلخور می شن. نمی دانم چرا این طور شدم. واقعن حمید را به عنوان پدرم جدی نگرفته ام ولی بهش قول داده بودم که در مراسم تدفینش شرکت کنم. فکر کنم از نظر مذهبی برایش مهم باشد. به قبر پدر انقلاب هم سرکی می زنم. همان بقل است. حمید و آیت الله نبودند من این جا نبودم. این بود که امروز بهت زنگ زدم. به تو قول نداده بودم. آدم که به باباش قول نمی ده که در مراسم تدفینش شرکت کنه. می دونم تو لامذهبی و احتمالن الان هم هیچ جایی نیستی ولی اینارو باید برات می گفتم.
می دونی احتمال این که مراسم تدفین پدر زیستی و پدر غیرزیستی آدم تو یک روز تو دوتا قاره مختلف برگزار بشه، کمتر از احتمال اینه که در حالی که کوسه داره آدمو می خوره، بهش صاعقه هم بخوره؟ ولی این جوری شده دیگه. من خیلی طول نکشید که تصمیم بگیرم به جای بلیط سنت جان بلیط تهران بخرم. ولی خدای حمید رو شاکرم. مجموع شانس هر آدمی مقدار ثابتیه. آدمی که شانس آورده تو باباش باشی باید پیه بدشانسی بدتر از این رو به تنش بماله.

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"


۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

عرصه عنکبوت

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: چرا قیافت مثل طوفان زده هاست؟
من: داغونم دیگه. بس که صبح زود بلند شدم.
رز: چند صبح مثلن؟
من: شش و نیم ... خب آره نباید به تو اینو می گفتم. یادم رفته بود صبح تو کی شروع می شه.
رز: اشکالی نداره. ما یک ضرب المثل داریم که می گه اون جایی که برای عنکبوت عادیه برای زنبور بحرانه. 

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

روز آرزویی

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: فیلم درباره ستاره ها می بینی؟
من: آره راجع به ستاره هایی که وقتی نورشان به ما می رسد مدت هاست که مرده اند. سال نوری می دونی چیه، رز؟
 رز: نه.
من: نور با سرعت بالایی حرکت می کند. مسافتی را که در یک سال با این سرعت طی شود می گویند سال نوری. یک سال نوری مسافت زیادیه و برخی از این ستاره ها هزاران سال نوری با ما فاصله دارند. 
رز: چه جالب. ما هم یک چیزی داریم بهش می گیم روز آرزویی. شبیه این حرفهاست. فاصله جایی که آدم باید در مدت روزهای آرزوییش  طی کند تا به آن برسد.
من:  واقعن؟ من چند روز آرزویی با اون جا فاصله دارم؟
رز: حسابش با روز سخته. تو یک هفت هشت سال آرزویی با سرزمین موعودت فاصله داری. 

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

سابان

سابان (ترکیب شده از کلمات سبیل و آبان) یک برنامه یک ماهه است که در آن مردها سبیل خود را در طول ماه آبان نمی زنند تا توجه عموم را به مسائل مربوط به بهداشت و بیماری های مختص مردان از جمله سرطان پروستات جلب کنند. در زبان انگلیسی این  برنامه را Movemebr  می خوانند که مرکب است از کلمات Moustache به معنای سبیل و November   که دومین ماه پاییز در تقویم میلادی است. هدف این برنامه "تغییر چهره بهداشت مردان عنوان شده است". با نشویق مردان به شرکت کردن در این برنامه دست اندرکاران سابان بر آنند تا به تعداد مردانی که مرتب و به شکل سالانه سلامت خود را می سنجند بیافرایند و به این ترتیب تشخیص سرطان در مراحل اولیه را بالا ببرند و از تعداد مرگ های قابل پیشگیری بکاهند.