۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

مرید راه

You have called Faride and Douglas Magwood. Please leave your message after the beep.
بوق
بابا سلام. خب عجیب نیست که تلقن رو بر نمی دارید؛ این دفعه که اصلن عجیب نیست. ولی عجیبه که من امروز بهت زنگ بزنم، به جای این که بیام سراغت. می دونم که خیلی از این که بیشتر از یک بار در هفته بهت زنگ بزنم خوشحال می شی. ولی نمی دونم این دفعه هم خوش حال بشی یا نه. اینو به خاطر وضعیتی که توشی نمی گم. راستشو بخوای باید یک چیزی رو بهت بگم. شاید خیلی زودتر باید برات می گفتم. می دونم تو قبل از این که من به دنیا بیام اومده بودی تو زندگی مامان. به این عبارت از روزی که چشم باز کردم پدر من بودی. ولی خب بیست و چند سال پیش هم یک روز با مامان منو کشیدین کنار و گفتین که نطفه من دیگه بسته شده بود که تازه سر و کله تو پیدا می شه. فریده از ایران که اومده بود منو حامله بود؛ مگه نه؟ اول که چند روزی پریودش عقب می افته فکر می کنه از این بدشانسی بیشتر نمی شه. مملکتتو ول کنی بیای این طرف تقاضای پناهندگی سیاسی بدهی وسط راه هم گذرنامه جمهوری اسلامی رو ریز ریز کنی بریزی تو چاه توالت ایرکانادا، سیفونم روش؛ وقتی هم برسی این جا ازت پرسیدن از کجا اومدی بگی از هیچ جا. بعد ببینی یک چیز مهمی از اون هیچ جا در بدنت باقی مونده. من از هیچ جا به دنیا اومدم نه؟ مامان بعدها برام تعریف کرد که اول فکر انداختن من می افته . بعد لکه های خون که دیده می شن نفس راحت می کشه. به قول خودش پیروزی خون بر شمشیر. نمی دونم معنی این اصطلاح رو می دونی یا نه. ولی مهم نیست. مهم اینه که لکه ها خونریزی واقعی نبودن . فکر انداختن من از سر مامان می افته. خودم رو به این دنیا تحمیل کردم. مثل مربی تکواندوی دبیرستان که می گفت خودتون رو به تیم تحمیل کنید. بعد تو پیدا شدی. به قول مامان با این همه بدشانسی که آورده بود باید هم شانس این جوری در خونه شو می زد: داگلاس مگوود. مامان یک چیزی رو کرده تو کله من که مجموع شانس هر آدمی در زندگیش مقدار ثابتیه. چرا همه این چیزهایی رو که می دونی دارم تو پیغام گیر تلفن می گذارم؟ نمی دونم ولی  بهش می رسم. چرا این قدر کلید بودین که من فارسی یاد بگیرم؟ الان دیگه باید بدونی ایرونی ها هیچ وقت کانادایی نمی شن. فریده نشد مگه نه؟ انگلیسی رو از نخست وزیر کانادا بهتر حرف می زنه ولی ایرونی مونده. تو بیشتر ایرونی شدی تو اون کانادایی. من رو هم که یک شنبه ها فرستادید مدرسه ایرونی، ایرونی شدم. ایرونی شدن واگیر داره. یکی تو خونه بگیره. هم می گیرن.
اینو هیچ وفت بهتون نگفتم. شاید هم الان دیر شده باشه ولی من یک نفر رو استخدام کردم پدر زیستی ام رو تو ایران پیدا کرده. اسمش حمیده. اون وقت که با مامان بود دانشجوی معماری بوده. الان شرکت ساختمانی داره. تو تهران آپارتمان می سازه. زن و بچه داره. چندتا بچه از زن اولش چندتا هم از زن دومش. خب البته یکی هم از زن تو. باهاش اسکایپ کردم. از مثل بلبل فارسی حرف زدن من تعجب نکرد. آدم خوش قیافه ایه. از این بابت باید ازش ممنون باشی که پسرت مثل خودت خوش قیافه شده. لازم نبود زیاد توضیح بدی پدر زیستی من نیستی. هیچ کدوم خیلی احساساتی نشدیم تا اون جا که فهمیدم چرا اسم وسط من مریده. شین مرید مگوود. گفت مرتب این شعر رو برای فریده می خونده که گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن. این جا هر دو احساساتی شدیم. من ولی چون این همون بیت فارسی است که تو مرتب می خونی. حمیدو نمی دونم چرا احساساتی شد. فکر کنم اصولن توی فکر بدنامی نبوده باشه. می دونستی هر بار با اون لهجه ات این شعرو برام می خوندی چقدر حال می کردم. صد سال سیاه فکر نمی کردم مرجعش کسی باشد که نطفه من را بسته. من را به این دنیا تحمیل کرده. از کار و بارم پرسید. حتی گفت اگر بخوام می تونم به کمک اون تو ایران سرمایه گئاری کنم. گفتم بهش فکر می کنم.  تو مخالفی مگه نه؟
بابا می دونی وقتی این پیغام گیرو رو گرفتی که می شه روش یک ساعت پیغام گذاشت من و مامان چقدر بهت خندیدیم. تو هم هیچ وقت فکر بدنامی نبودی. هر کاری رو که دوست داشتی می کردی. مثل ازدواج با مامان کمونیست حامله من. واقعن شانس آوردم که امروز می تونم هر چقدر بخوام برات حرف بزنم. از سفر که بر گردم خودم یه دونه از این تلفن ها می خرم. بعضی حرف ها رو رو در رو نمی شه زد. به قول مامان مجموع شانس هر آدمی مقدار ثابتیه. امروز برای من ثابت شد. من آن و آف با حمید حرف می زدم. با من راحت بود. خیلی اوقات از تو می پرسید. براش جالب بود که یک کارمند اداره بهداشت کانادا چقدر اهل فرهنگه. من برام عجیب نیست. هیچ چیز تو برام عجیب نیست. نه اون خوش بینی بی حد و حصرت. نه اون بی دینی هجده عیارت. حمید یک ذره مذهبیه. البته با این عداوتی که با استفاده از کاندوم داشته، بیشتر به کاتولیک ها می خوره تا مسلمون ها. از اون آدم هایی که فکر می کنه ما از نسل میمون نیستیم. یک جورهایی ته ذهنش اینه که حرف های داروین بی احترامی به نوع بشر است. بهش گفتم به نظر تو هم ادعاهای داروین توهین آمیز است، البته توهین به میمون ها. خیلی خندید. حس طنزش بد نیست. می دونی ایرونی ها کلن طنازند. اینا مال دوسال پیش بود. من هیچ وقت احساس فرزندی به حمید نداشتم ولی این جور نبود که اصلن بهش احساسی نداشته باشم. یک جور عجیبی بود. می دونی وقتی یکی می میره، همه از بازماندگانش می پرسند چی شد که مرد؟ اون ها هم قصه یک روز آخر، یا یک هفته آخر یا یک ماه آخر طرف رو می گن. تصادف کرد. سکته کرد. سرطانش عود کرد. هیچ کسی هیچ وقت درباره کسی نمی پرسد که چرا به دنیا آمد؟ انگار به دنیا آمدن طبیعیه و مردن عجیبه. انگار به دنیا آمدن توضیح لازم نداره. من واقعن باید توضیح بدم که چی شد به دنیا آمدم. فریده غیرممکن بود بتونه منو تو ایران نگه داره. مسئله فکر بدنامی نبود. اصولن فکرش به ذهن کمونیستش خطور نمی کرد. من محصول حمید و انقلاب ایرانم و این که یک عده از ترس جونشون گدرنامه شون رو زدن به چاه توالت. فکرشو بکن. اگر ایران انقلاب نشده بود الان کلی آدم داشتن زنده زنده راه می رفتن، ولی من نبودم. من از اون فرزندانیم که انقلاب نخوردش. تحمیلش کرد.
بابا ولی الان اگر ازم می پرسیدی چرا حمید مرد بهت می گم که سرطان ریه داشت. زده بود به کبدش. دیروز مرد. واسه همین هم من الان تلفن رو که بگذارم دارم می رم فرودگاه. دیدی این گذر نامه ایرانی که مامان داده بود به راه آب ایرکانادا به کار من اومد؟ لازم نیست ویزا بگیرم. حالام که ایرانی ها سفارت ندارند. برسم تهران چهار و پنج صبح است. هتل دیگه نمی رم. فرودگاه خمینی نزدیک قبرستان شهر است. اون جا مثل این جا نیست که هر محله ای قبرستان داشته باشد. فکر کنم ناشی از سنت جمعی آن مملکت است. مرده هایشان هم همه یک جا دفنند. البته به جز برخی رفقای فریده. اگر ازم بپرسی حمید چرا به دنیا آمد چیزی ندارم بگم. روم هم نمی شه ایران که رسیدم از صاحبان عزا بپرسم.
می دونم که برات عجیب است که من پدر زیستی ام را این قدر جدی گرفته ام که همه چی رو ول کردم تو این شرایط دارم می رم ایران. با تفکرات داروینی من جور نمی آید. فریده و بچه ها هم حتمن خیلی از دستم دلخور می شن. نمی دانم چرا این طور شدم. واقعن حمید را به عنوان پدرم جدی نگرفته ام ولی بهش قول داده بودم که در مراسم تدفینش شرکت کنم. فکر کنم از نظر مذهبی برایش مهم باشد. به قبر پدر انقلاب هم سرکی می زنم. همان بقل است. حمید و آیت الله نبودند من این جا نبودم. این بود که امروز بهت زنگ زدم. به تو قول نداده بودم. آدم که به باباش قول نمی ده که در مراسم تدفینش شرکت کنه. می دونم تو لامذهبی و احتمالن الان هم هیچ جایی نیستی ولی اینارو باید برات می گفتم.
می دونی احتمال این که مراسم تدفین پدر زیستی و پدر غیرزیستی آدم تو یک روز تو دوتا قاره مختلف برگزار بشه، کمتر از احتمال اینه که در حالی که کوسه داره آدمو می خوره، بهش صاعقه هم بخوره؟ ولی این جوری شده دیگه. من خیلی طول نکشید که تصمیم بگیرم به جای بلیط سنت جان بلیط تهران بخرم. ولی خدای حمید رو شاکرم. مجموع شانس هر آدمی مقدار ثابتیه. آدمی که شانس آورده تو باباش باشی باید پیه بدشانسی بدتر از این رو به تنش بماله.

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"


۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

عرصه عنکبوت

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: چرا قیافت مثل طوفان زده هاست؟
من: داغونم دیگه. بس که صبح زود بلند شدم.
رز: چند صبح مثلن؟
من: شش و نیم ... خب آره نباید به تو اینو می گفتم. یادم رفته بود صبح تو کی شروع می شه.
رز: اشکالی نداره. ما یک ضرب المثل داریم که می گه اون جایی که برای عنکبوت عادیه برای زنبور بحرانه. 

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

روز آرزویی

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

رز: فیلم درباره ستاره ها می بینی؟
من: آره راجع به ستاره هایی که وقتی نورشان به ما می رسد مدت هاست که مرده اند. سال نوری می دونی چیه، رز؟
 رز: نه.
من: نور با سرعت بالایی حرکت می کند. مسافتی را که در یک سال با این سرعت طی شود می گویند سال نوری. یک سال نوری مسافت زیادیه و برخی از این ستاره ها هزاران سال نوری با ما فاصله دارند. 
رز: چه جالب. ما هم یک چیزی داریم بهش می گیم روز آرزویی. شبیه این حرفهاست. فاصله جایی که آدم باید در مدت روزهای آرزوییش  طی کند تا به آن برسد.
من:  واقعن؟ من چند روز آرزویی با اون جا فاصله دارم؟
رز: حسابش با روز سخته. تو یک هفت هشت سال آرزویی با سرزمین موعودت فاصله داری. 

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

سابان

سابان (ترکیب شده از کلمات سبیل و آبان) یک برنامه یک ماهه است که در آن مردها سبیل خود را در طول ماه آبان نمی زنند تا توجه عموم را به مسائل مربوط به بهداشت و بیماری های مختص مردان از جمله سرطان پروستات جلب کنند. در زبان انگلیسی این  برنامه را Movemebr  می خوانند که مرکب است از کلمات Moustache به معنای سبیل و November   که دومین ماه پاییز در تقویم میلادی است. هدف این برنامه "تغییر چهره بهداشت مردان عنوان شده است". با نشویق مردان به شرکت کردن در این برنامه دست اندرکاران سابان بر آنند تا به تعداد مردانی که مرتب و به شکل سالانه سلامت خود را می سنجند بیافرایند و به این ترتیب تشخیص سرطان در مراحل اولیه را بالا ببرند و از تعداد مرگ های قابل پیشگیری بکاهند. 

۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

ما و ماشین

يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 

من: به به، دسته گل رو برای کی خریدی؟
رز: برای این ماشین قبض پارکینگ بیمارستان. قبلن ها تا می رسیدم بهش یادم می افتاد که قبض رو ندادم. دسنگاه هم فقط رسید قبض پرداخت شده رو قبول می کنه. باید بر می گشتم دوباره توی بیمارستان پول پارکینگ رو حساب می کردم.. دیروز که باز یادم رفته بود قبضو بدم دیدم که می شه همون جا بهش پول هم داد. روزم ساخته شد. تصمیم گرفتم براش گل بخرم.
من:رز، بعضی اوقات شورشو در میاری.
رز: موافق نیستم. تو همین پنج دقیقه پیش بستگان ماشین ریش تراشیت رو بستی به فحش. 

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

خارج نویسی

بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود،
 یا شاید تمام می شود.
بستگی دارد به اینکه آدم به چه زبانی حرف بزند.
ریچارد براتیگان

خارج نویسی

سمیناری درباره ماهیت، تاریخ و تجربه نوشتن فارسی زبانان در خارج از ایران

سخنرانان:
نازیلا خلخالی – زبان شناس "خارج نویسی: زبان و ادبیات مهاجر و تاریخچه آن"
مهدی نسرین – پژوهشگر فلسفه "ادبیات مهاجرت یعنی چه؟ صحبت درباره تأثیر متقابل هویت و زبان"
محمد جباری – وبلاگ نویس (از مونترال) "نوشتن در خانه دیگری"
آیدا احدیانی – نویسنده داستان کوتاه (از تورونتو)"فکر کردن به زبان خودی، نوشتن به زبان بیگانه"


زمان: شنبه بیست و سوم نوامبر 2013 – از ساعت سه تا شش بعد از ظهر
مکان: University of Ottawa, 100 University (128 Stanton), SITE A0150



۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

به زان چه فروشی


 پیش خودم گفتم تو هم یکی از مشکلات اساسی زندگی من را حل کردی. آن هم بدون بیت. راستش اگر بگویم مشکلی بود که مثل خوره به جانم افتاده بود، دروغ گفته ام، خورگی اش مال همان دو سه روز اول بود. ولی دور از واقعیت نیست اگر بگویم در تمام این هفت هشت ده ماه مرتب ذهنم را قلقک می داد. در واقع الان که می بینم درست حدود نه ماه پیش بود که نطفه مشکل بسته شد. آن هم روی دوچرخه در یک سربالایی. البته بهترین جا برای بسته شدن نطفه نیست ولی طبیعت این جور ماجراها این جوری است دیگر. هر جایی ممکن است رخ دهد. کاریش نمی شود کرد. وسیله پیشگیری هم ندارد. 

داشتم با دوچرخه می رفتم کالج. یعنی کتابخانه کالج. این شهری که من در آن زندگی می کنم شهر تختی است. مثل اکثرشهرهای تخت کوچک آمریکای شمالی تشکیل شده از یک کلیسای جامع و یک فروشگاه وال مارت و خانه هایی که به دور این برطرف کنندگان اصلی ترین نیازهای بشری – یعنی محراب عبادت و دستمال توالت – خیمه زده اند. شهر من – نمی دانم بتوانم بگویم شهر من – این شهر که من الان در آن درس می خوانم کلی هم راه دوچرخه سواری دارد و تقریبن همه کس به جز کشیش کلیسا و مدیر وال مارت با دوچرخه این ور و آن ور می روند. یک جاهای محدودی سراشیبی و سربالایی دارد. از بازی روزگار، سراشیبی ها همان جاهای هستند که سربالایی ها هستند. مثل همه کارهای زندگی، مهم این است که از کدام طرف بهشان نگاه کنیم. رسیده بودم به یکی از معدود سربالایی ها. سرعتم کم بود و آن مرد را دیدم که چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد. مست نبود. یعنی خدا می داند که بود با نبود. به نظر من این لنگر انداختنش در هر گام محصول هیکلش بود. به قدری بزرگ بود  که در هر قدمی که بر می داشت کل بدنش به آن سوی دیگر می رفت وبعد پایش را محکم می کوبید زمین. ستبر. کاپشن سربازی پوشیده بود و زیر آن یک پیراهن چهارخانه به زمینه قرمز. با شلوار جین و پوتین های رنگ و رو رفته باغبانی. موهای لخت بلند آویزان بر روی دوشانه. وقتی می گویم بلند، یعنی بلند. وقتی می گویم لخت، یعنی لخت. اگر روزی به من می گفتند یک رئیس قبیله سرخپوستان را تجسم کن. این مرد می آمد توی ذهنم. صورت سرخ آفتاب خورده. سه تیغ. و خطوط چهره کاملن مشخص. دماغ عقابی و چشمانی که زل می زدند به تو. بر روی دوچرخه. در سربالایی. به دور از کلیسا و وال مارت. شاهبازی که به شکار مگسی می آید.  

پاییز در این مناطق شمالی آمریکای شمالی خیلی زیباست. طوفان رنگارنگ. سرخپوست غول پیکر داشت به سمت من در سرازیری قدم بر داشت و من داشتم به سوی او در سربالایی پا می زدم و باد خنک خزانی هم داشت صحنه مصاف ما را با برگ های زرد و قرمز و نارنجی می آراست. از چند قدم و پدال مانده، دیگر کلن زل زده بودیم به یکدیگر. آخرین چیزی که در این دنیا انتظارش را می کشیدم این بود که در این قصبه دور افتاده در ینگه دنیا سرخپوست پیل تنی به من بگوید "هی میتی". اگر روزی می شنیدم در کلیسا دستمال توالت می فروشند یا در وال مارت دعا می خوانند کمتر از این متعجب می شدم. انگار برق گرفته باشدم. البته برق دویست و بیست ولتی ایران. چون برق صد و دهی این ها نمی گیرد. بر خلاف خود صد و ده ایران. الان که فکر می کنم می بینم در مملکت ما همه چی می گیرد. از جمله بلوف. می دانم که قدیم ترها بعضی ها به جای آقا مهدی می گفتند آق میتی. ولی در کل سی و اندی سال زندگی من فقط یک نفر به من می گفت میتی. نه مادر و خواهرها، بلکه پدرم. یکی دو سال بعد از مرگش از مهری خواهر بزرگم پرسیدم یادش است که من از کی شدم میتی و پاسخ شنیدم از وقتی که او یادش است. همه عالم به من می گفتند مهدی. حتی مامان و مهری و بعدها مهرانه. این بود که دهانم خشک شد. البته اگر رئیس قبیله گفته بود هی مهدی باز هم دهانم خشک می شد؛ ولی این دیگر نوبرش بود. نتوانستم بپرسم اسم مرا از کجا می داند. اسمی که پدر مرا با آن می خواند. هل شدم. فقط گفتم "هی" که در این سوی جهان علامت ماندن است نه رماندن. و در حالی که تعادل روحم بر روی جسمم و تعادل جسمم بر روی دوچرخه دست خوش تغییراتی جدی شده بود از سرخپوست قصه دور شدم. 

به کتابخانه که رسیدم تازه فهمیدم چه بر من رفت است. بیست اکتبر دو هزار و سه بود. شصت و سومین سالروز تولد پدرم. شش سال و چند ماهی پس از مرگش. اصلن از این وضعیت راضی نیستم، ولی روز تولدش یادم می رود و روز مرگش از یادم نمی رود. کتاب مدیریت بحران جلویم باز بود. قطعن چیزی بیش از یک کتاب لازم است تا ما را از بحر بحران های شخصی برهاند. زادروز پدر را از یاد برده بودم که سرخپوستی از سرزمین ناآشنا من را به نامی صدا زد که او می خواندم. کتاب و دفتر را رها کردم و پریدم روی دو چرخه و پدالش را گرفتم تا آن سربالایی کذایی که اینک شده بود سرازیری. مثل خود زندگی. خیابان از برگ خزانی به سان پیرهن رنگرزان، ولی نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان. رئیس را دیگر ندیدم. نه آن روز و نه روزهای دیگر. نه دم در کلیسا و نه توی صف وال مارت.

خوبی آمریکای شمالی این است که مرتب قبض می آید در خانه آدم. قبض کاغذی نمی گذارد آدم قبض روح شود. این برق گرفتگی دو سه روزی با من بود. و بعد کار و بار و درس و مشق و قهر و آشتی و خرید از وال مارت، میتی را از یادم برد؛ و سرخپوست را. البته هر وقت رکابم به آن سربالایی/سرازیری می افتاد به این سوال فکر می کردم که پدرم با این رئیس قبیله چه کار داشته است. تا گذشت و نه ماه بعدش دوست دختر کانادایی ام دعوتم کرد به یک جشنواره سه روزه موسیقی در گوئلف اونتاریو. گرین کارتم تا آن موقع به دستم رسیده بود وبنابراین رسیدن به کانادا کار یک اتوبوس بود. کانادایی ها از کارت داران آمریکایی روادید طلب نمی کنند. وقتی اتوبوس در مرز ایستاد، سربلند و سرفراز، گذرنامه ایرانی را به مأمور مرزی کانادایی نشان دادم که عمامه سیک ها بر سرداشت و کارت سبز را هم رویش گذاشتم و بالبخندی به پهنای امپراطوری هخامنشی پای در سرزمین ملکه بریتانیا در شمال قاره آمریکا گذاشتم. 

دانشگاه گوئلف یک دانشکده کشاورزی مشهور دارد. هرجا که دانشکده کشاورزی مشهور داشته باشد علفش هم مرغوب است. این جشنواره موسیقی هم هر سال در یکی از آخر هفته های آگوست در یک جزیره روی دریاچه ای نزدیک گوئلف برگزار می شود. مردم می آیند جمعه و شنبه و یک شنبه چادر می زنند، موسیقی می زنند و البته علف مرغوب. وود استاک از نوع کانادایی اش. روز دوم بود که نشسته بودیم روی یک نیمکت دور شراب نامرغوب و علف مرغوب که یکی از هم نیمکتی ها از من پرسید کجایی هستم. به نوعی تنها مو سیاه جمع بودم. آقایی بود جا افتاده با موهای طلایی و چشمان آبی، ریش بزی و پیرهن مردانه اتو شده و دستمال گردن. برای جو هیپی مسلکانه آن جزیره خیلی شق و رق بود. برهر انگشت دستانش انگشتری عجیب و غریب داشت. جمع اضداد بود. اگر از من می خواستند که حدس بزنم چه کاره است می گفتم در یکی از محلات بدنام تورونتو شغل آبرومندانه ای دارد. مثلن کشیش است یا مدیر وال مارت. همین که فهمید ایرانی هستم از من پرسید آیا عمر خیام را می شناسم. جز معدود دفعاتی بود که به برتری زبان فارسی بر انگلیسی ایمان آوردم. نه به خاطر شاعر ملحد که آوازه اش به این جزیره میان دریاچه رسیده بود بلکه چون در انگلیسی معادلی برای پ نه پ نداریم. به جایش گفتم البته که می شناسم. هم نیمکتی تقاضا کرد که اگر می توانم شعری از حکیم به انگلیسی برایش بخوانم و اضافه کرد که نسخه ترجمه فیتزجرالد را در خانه اش دارد. با کمی شرمندگی اظهار داشتم که ترجمه من قطعن به روانی ترجمه استاد نیست ولی حال که ما نشسته ایم و داریم شراب می نوشیم و دوستانمان هم البته دارند علف دود می کنند باید از آن استاد دگر یاد کنم که فرمود "من در عجبم ز می فروشان کایشان - به زان چه فروشند چه خواهند خرید". دیدم که به خنده افتاد. گفت هر وقت که می رود وال مارت دستمال توالت بخرد چنین چیزی را به مسئول فروش می گوید. بعد جدی شد . گفت می دانی یکی از مشکلات اصلی زندگی من را حل کردی. بعد ادامه داد یعنی تو و عمر خیام. پیش خودم گفتم هو الشافی. خودش را معرفی کرد. باب یک چیزی. به هر حال اسم کوچکش باب بود. بعد برایم توضیح داد که عتیقه جمع می کند. از آمریکای جنوبی تا شرق آسیا. با بومیان آمازون و ببرهای تامیل نشست و برخاست دارد. به مانند یکی از عجایب هفتگانه یک پایش این ور اطلس است یک پایش آن ور اطلس. گفت اگر کارم در آمازون یا تامیل گیر افتاد می توانم بگویم رفیق باب هستم و مشکلم سریع حل می شود. فکر کنم در آن جاها باب الحوائج باشد. نمی دانم چه قدرش راست بود و چه قدرش ناراست. ولی یک مدتی در مورد فتوحاتش در اقصا نقاط جهان داد سخن داد. گفت این اواخر نوعی از کک به تنبانش افتاده که باعث شده تصمیم بگیرد کلکسیون عتیقه جاتش را بفروشد. فقط نمی دانست آتش را در لندن بزند به مالش یا در نیویورک. مثل الاغ بوریدان در گل مانده بود. گفت این تصمیم ناپذیری به شدت زندگی اش را تحت تأثیر قرار داده و حالا می داند که چه کند. با هیجان وصف ناپذیری پرسیدم لندن یا نیویورک و امیدوار بودم که بگوید نیویورک شاید من هم می توانستم در جلسه حراج حاضر شوم. دوباره جدی شد و مکث کرد و گفت ای جوان! من جانم را بارها در راه این عتیقه ها به خطر انداخته ام. این ها را بفروشم که به جای جانم چه بگیرم؟ چه چیز بهتری؟ تو یکی ازمشکلات بزرگ زندگی من را حل کردی. اصلن نمی فروشمشان. بعد باز تأکید کرد که تو و عمر خیام. پیش خودم گفتم کاش مشکلات بزرگ همه با یک بیت شعر حل شود.  نمی دانم چرا یک هو یاد مشکل خودم و سرخپوست نه ماه پیش افتادم. عتیقه باز اسمم را پرسید. از روی شیطنت گفتم میتی. گفت چه جالب من هم میتی هستم. خندیدم. خیلی خندیدم. گوئلف است دیگر. آدم زیاد می خندد. جای عمر خالی که می سرود من بنده آن دمم. گفتم امکان ندارد اسم او هم میتی باشد، با این شکل و شمایلش. انگار که یک روز تمثال حکیم عمر خیام را با موهای بور و چشمان آبی بکشند. می شود چیزی شبیه عیسی مسیح. گفت که میتی کامل نیست. بلکه نصفه میتی است. دیگر مطمئن شدم که قبل از باده گساری، علف گساری هم کرده است . فکر کردم بد نیست من هم  به او بگویم که حالا که تو نصف میتی هستی من هم نصف باب هستم. می شدم دریچه. باز خنده ام گرفت.کلن خنده در فضا بود. در مجموع فضای کانادا خنده دار تر از آمریکاست. بعد توضیح داد. گفت مادرش میتی بوده است یعنی یکی از والدینش بومی کانادایی بوده و دیگری سفید. به این نصف سفید- نصف قرمزها در کانادا می گویند میتی. پدرش کلن سفید بوده. بنابراین خودش نصف میتی است که می شود ربع سرخپوست. گفت البته هنوز سنت سرخپوست ها را رعایت می کند و هر وقت غریبه ای را می بیند به او سلام می کند و به رسم آن سرخپوست ها می گوید: "هی میتی". تو گویی همه هم قبیله ای اند. پیش خودم گفتم تو هم یکی از مشکلات اساسی زندگی من را حل کردی. آن هم بدون بیت، باب رحمت شدی. دوست دخترم و دوستانش آمدند سراغمان. موسیقی شبانه داشت شروع می شد و باید می رفتیم به سمت نوازندگان. نمی شد بنشینم و ازخلسه لحظه لذت ببرم. آمریکای شمالی است دیگر. قبض هایش مانع قبض روح می شوند. 

*از مجموعه منتشر نشده "تمام مرگ های پدرم"