۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

شاه دزد

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: من امروز زودتر می رم. باید خواهرزاده ام رو ببرم دکتر.
من: اون خواهرزادت که پیش شما زندگی می کنه؟ سرما خورده؟
رز: آره همون. ولی دارم می برمش پیش روانپزشک اطفال. هر وقت می ریم خرید می بینم یک چیزی از مغازه کش می ره.
من: فکر می کنم سنش این قدر کمه که نمی دونه چه کار بدی می کنه. می گن تو این سن کش رفتن نتیجه عدم ارتباط با اطرافیان است. نمی تونه درست  به بقیه بگه چی می خواد.
رز: چه جالب. اگر این جوری باشه من یکی رو می شناسم که باید جز بزرگترین سارقان قرن باشه.

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

حیای گربه


١-  خصوصیاتی هستند که من چون در خودم ندارمشان، دیدنشان در دیگری باعث انبساط خاطر است. به دلیل تنبلی ذاتی و بدبینی درونی شده، از دیدن آدم های با پشت کار و خوشبین لذت می برم. در عین حال، من جز آدم های هستم که باب هفتم از گلستان سعدی در آداب تربیت را اصلن جدی نمی گیرند و ضرب المثل های فارسی را هم تحت الفظی معنی نمی کنند. دیدن کسانی که این کارها را می کنند هم لذت بخش است.

٢- سروش دباغ نامه ای نوشته درباره حکم اخراج نهایی اش از موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران. خبر بسیار تأسف برانگیزی است. دباغ در همین نامه شمه ای از پشت کار و خوش بینی اش را بیان کرده است. در ادامه کارهایی که روی فلسفه ویتگنشتاین ها انجام می داد، ترجمه رساله منطقی-فلسفی را شروع کرده و به اتمام رسانده است. بعد دچار مشکلاتی می شود که ذره ای از آن را ذکر می کند و نتیجه آن می شود که جامعه منطقی-فلسفی فارسی زبان از یک ترجمه دقیق از یک اثر کلاسیک و حضور یک استاد موشکاف، پرکار و بااخلاق محروم می ماند. به نظر من هوشمندانه ترین فراز این نامه آن جاست که توضیح می دهد چرا نیامدندش به انجمن حکمت و فلسفه موجه است و عبارت دیوان سالارانه "غیبت ناموجه" را به سخره می گیرد: تهدید جانی موجه ترین دلیل برای این امر است که کسی جایی که جانش در خطر است آفتابی نشود. دباغ در عین حال معتقد است که در آینده ای نه چندان دور زمستان استخوان سوز سپری می شود و روسیاهی به ذغال می ماند و دانشگاهیان به آشیانه دانشگاه بر می گردند. خوشبینی اش هم مانند پرکاری اش ستودنی است.

٣- سوال اصلی نامه سروش اما شاید این باشد: " نمی دانم رؤسایی چون عبدالحسین خسروپناه و فرهاد دانشجو و صدرالدین شریعتی که ظفرمندانه حکم اخراج  همکاران خود را امضاء می کنند، در دل سکوت شب و در خلوت با وجدان خود چگونه کنار می آیند؟" علیرغم همه احترامی که برای همکار سابقم قائلم باید بگویم که من فکر می کنم گلستان سعدی  و قابوس نامه را زیاده از حد جدی گرفته است. آیا واقعن فکر می کند مومنین در دل شب با خود خلوت می کنند و ناگهان بار وجدان بر دلشان سنگینی می کند و از این رو به آن رو می شوند؟ اولن این چه نوع وجدانی است که فقط شب ها ممکن است سنگین شود؟ من خودم آدم هایی را می شناسم که وجدانشان سر ظهر یقه شان را می گیرد. دوستی دارم که هر وقت پانزدهم ماه می افتد به چهارشنبه، در کل روز چنان درد وجدانی می گیرد که بیا و ببین. بعد هم این ماجرای خلوت کردن در دل سکوت شب. فکر کنم مال همان زمان های شیخ اجل است. الان محله ما را که هر گوشه اش را کوبیدند و دارند ساختمان می سازند در نظر بیاوریم خبری از سکوت شب نیست. خب اگر حجت الاسلام خسروپناه به جای قم بیشتر تهران بماند که جا برای تفکر در سکوت شب باقی نمی ماند. اگر افراد فوق الذکر آن قدر سرشان شلوغ بود که وقت سر خاراندن نداشتند چه کار باید بکنیم؟  اگر اهل و عیال مانع خلوتشان شدند چه؟ انگار چیزی داریم به اسم وجدان که در دل خلوت شب سراغ آدم می آید. از نظر من، مومنین واقعی، چندان نگران این نوع وجدان دنیوی نیستند چرا که حالا اگر هم این درد وجدان در این دنیا سراغشان بیاید دربرابر حدیث هول قیامت قابل چشم پوشی است، مهم این است که آدم سنگ هایش را با پروردگارش باز کرده باشد نه خودش. بعد هم ادامه داده است که : " اگر فردای روزگار، فرزندانشان از ایشان بپرسندآن ایامی که سمت داشتید و رئیس بودید، چرا چنین احکامی را امضاء کردید و عذر همکاران خود را خواستید، چه پاسخی می دهند؟" اول از کجا معلوم که فرزندانشان چنین سوالی بکنند. این دوره و زمانه که خانواده های ایرانی شده اند جگر زلیخا و هر عضوشان یک سر دنیاست، بعید است که بچه ها مکالمه هفتگی یا ماهانه با پدر و مادر را به وضعیت همکاران سابق این عزیزان اخثصاص دهند. من که هرگز از والدینم نپرسیدم دربرابر اخراج همکارانتان چه کردید. الان هم اگر آن خدابیامرزها زنده بودند و من این ور آب بودم و آن ها آن ور آب، از آلودگی هوا و قیمت نان می پرسیدم. دور و وری هایم هم چنین سوالاتی نمی کنند. نمی دانم سروش این سوال را از والدینش پرسیده یا نه. در ثانی، جواب هم که از قبل معلوم است. "شرایط به گونه ای دیگر بود. اوضاع مثل الان نبود. نمی شود با عینک امروز آن را روزها را نقد کرد و از همه دندانشکن تر این که: تکلیف احساس کردم که آن گونه عمل کنم". به هر حال مومن باید جوری رفتار کند که از پس صحرای محشر خدای رحمان به درد و داغ نیاندازدش. اگر تکلیف آدم این باشد که به آن گونه رفتار کند که می کند، دیگر وجدان شبانگاهی و سوال اولاد حرف مفت است. فکر هم نکنید تکلیف لزومن از خیلی بالا می آید. فرد خودش ممکن است به صرافت بیفتد که تکلیف است چند وقتی در دانشگاه را ببندیم.

٤- "فردا روزیکه قصه دانشگاه ها و آموزش عالیِ این دوران نوشته شود، نمی دانم تاریخ چه قضاوتی در حق کسانی چون خسروپناه و دانشجو و شریعتی خواهد کرد و چگونه از ایشان یاد خواهد کرد" این هم سوال ساده ای است: "عبدالحسین خسروپناه در ١٣٩١ طی حکمی از سوی کامران دانشجو وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری، به ریاست موسسه حکمت و فلسفه ایران گماشته شد. حکم اخراج نهایی سروش دباغ از آن موسسه به دلیل غیبت غیرموجه در زمان ریاست ایشان امضا شد" همین و بس. تاریخ قضاوت نمی کند. آدم ها بر مبنای واقعیت های تاریخی قضاوت می کنند. بالاخره صلاح انجمن خویش خسروان دانند.

٥ – علیرغم تلخی ماجرا، من از این که سروش دباغ نامه را در فضای عمومی منتشر کرده است بسیار خوشحالم. برای جلوگیری از تکرار چنین وقایع دردناکی که همان طور که در نامه اش نوشته سنت چندین ده ساله در ایران دارند خیلی باید کار کرد. کار جدی. آگاهی فضای دانشگاهی را افزایش داد و همکاران را به دفاع صنفی از یکدیگر فراخواند. ماجرای آگاهی صنفی دانشگاهی هم فقط به اعضای یک دانشکده یا موسسه (یا پژوهشگاه) مربوط نمی شود. دانشمندان باید از آن چه در دانشکده ها و موسسات دیگر رخ می دهند آگاه باشند و در برابر آن چه "ناموجه" می یابند موضع بگیرند. اما موعظه های پایانی نامه دباغ به دلم نچسبید. "زمستان می رود و روسیاهی به زغال می ماند" را نباید خیلی جدی گرفت. برخی زمستان ها اگر کاری نکینم یا نمی روند یا هی بر می گردند. جملات قصار یک چیز است و زندگی واقعی چیز دیگری. هیچ دیزی سرایی در سرتاسر ایران را نمی شود سراغ گرفت که کارکنانش اگر گربه ای وارد مطبخشان شود، به جای آن که با لنگه کفش بیرونش کنند، دل به امید حیای حیوان زبان بسته ببندند. 

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

تا قایق هست زندگی باید کرد


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  

رز: حالا با این همه مشکلات چه جوری کنار میای؟
من: سخت نمی گیرم. خدا بزرگه.
رز: اون که آره، ولی قایقت کوچیکه.
من: چی؟
رز: پدر بزرگم بچه که بود با یک قایق از روی دریاچه میرفت کلیسا. یک دفعه کشیش هم تو قایق بوده که طوفان میشه. پدربزرگم خیلی می ترسه جوری که پدر روحانی بهش میگه: "فرزندم غصه نخور خدا بزرگه" و اون هم می گه: "اون که آره، ولی قایق کوچیکه، پدر."

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

کهربا

يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.  اوجین، همسر رز هم از بومیان آمریکای شمالی است.

رز: دیروز زنگ زدم برای تو و محسن کلوچه بیارم جواب ندادی.
من: آره راستش برف جلوی در رو پارو کرده بودم. خیلی خسته بودم، از هوش رفتم.
رز: از شدت خستگی دو روز خوابیدی؟
من: خیلی برف بود. تو نشده از شدت خستگی زیاد بخوابی؟
رز: به خاطر زندگی در برف که نه. فکر کنم بتونی حدس بزنی که ما به این چیزها عادت داریم. ولی دفعه اولی که اوجین رو تو زندگیم دیدم خیلی بهم فشار اومد. من پشت دخل بودم  و اوجین اومد رفت ته سالن نشست. خیلی سخت گذشت که کلن کارمو ول نکنم و نرم اون ور سالن نزدیکش بشینم. بعد از شدت خستگی دو روز خوابیدم. 

۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

هر روزتان نوروز


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

من:  سلام رز. کریسمست مبارک.
رز:سلام مهدی. سه شنبه ات مبارک.

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

و اینک آخر الزمان


يك خانم سرخپوستي هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبي برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند.

رز: این  دوستت همیشه خیلی خوشرو بود .چرا این دفعه این قدر گرفته به نظر می آمد؟
من: متوجه شدی، رز؟ راستش دنیا خیلی به کامش نمی گرده. شراکتش با رفیق چند ساله اش به هم خورده. یک مقداری هم سهام خرید بوده که افت کردند. قبل از این که بیاد پیش من بهش خبر دادن که قرارداد کاریشو تمدید نمی کنن و این قدر حالش گرفته بود که یادش رفته جای ماشینش رو عوض کنه و جریمه شده. از این جا هم باید با عجله می رفت به سه چهارتا کار دیگه می رسید. در مجموع فکر می کنه همه دنیا علیه شن.  با من هم سرسنگین بود. راستش فکر کنم خیلی جدی به پایان دنیا امید بسته بود که خب از قرار متحقق نشده و هنوز باید دنبال زندگی بدوه.
رز: برای گرفتگی روحی راه حل ساده تری وجود داره تا نابودی کل دنیا. بهش بگو بره یک قهوه فروشی و یک قهوه بگیره و بشینه مردم رو نگاه کنه. این که همشون این روزها که آخر ساله با عجله دارن این ور و اون ور می رن.  دستشون پره و انگار خیلی عجله دارن. بعضی ها مضطرب نشون می دن وبعضی ها راحتن. بعضی ها خوشحالند و بعضی دیگه ناراحت. یک عده بلند بلند با هم حرف می زنن و یک عده تو تنهایی خودشون فرو رفتن. بهش بگو بشینه اون ها رو نگاه کنه و یادش بیاد که هر کدوم از این آدم ها درست مثل من و تو و خودش و آشناهامون چفدر ماجرا پشت سرشون دارند و چقدر ماجرای دیگه قراره سرشون بیاد.  و همه این آدم ها با این هم عجله و اضطراب، دارند تقاص یک لحظه حیلی کوتاه لذت بین دو نفر را در تاریخ بشر پس می دن. تقاص یک لحظه کوتاه لذت که کسی یادش نیست، چون راستشو بخوای اون جا نبودن که یادشون باشه! حالا این میلیون ها نفر دارند می دوند که به اتوبوس یا مترو برسند، با رفیقاشون سر پول دعواشون میشه و باید کارهایی را بکنند که حوصله شون رو سر می بره. فقط و فقط بابت اون یک لحظه است که این ها همه اینجان. این جوری که نگاه کنه لبخندش بر می گرده. پول قهوه اش هم با من.

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

بعد برلین را


١-     طبعن طرفداران یک خواننده در مورد این که بهترین آهنگ او چیست اختلاف نظر دارند. تحقیقات محله ای ام نشان داده که تعداد آن گروهی که معتقدند "اول منهتن را می گیریم" بهترین آهنگ لئونارد کوهن است زیاد نیست، اما من عضو تجدیدنظرنپذیر آن گروهم. ترجیع بند این آهنگ این است که "اول منهتن را می گیریم، بعد برلین را".
٢-      مطابق صفحه مربوطه به این آهنگ در دانشنامه ویکیپیدیای انگلیسی، کوهن در هنگام ساختن این آهنگ به فراکسیون ارتش سرخ در آلمان غربی نظر داشته است که با عنوان گروه بادر-ماینهوف نیز شناخته می شدند. فراکسیون ارتش سرخ یک گروه چریک شهری متشکل  از جوانان چپ گرای انقلابی بود که علیه آن چه فاشیسم آلمان غربی می خواندند مبارزه می کردند و هرچند این مبارزه در بسیاری از مراحل شکل خشونت آمیز به خود گرفته بود، همراهی بسیاری از متفکرین آن روزهای آلمان غربی را با خود داشت. جدا از فعالیت های چریکی این گروه، ماجراهای عاشقانه بین اعضای آن دستمایه آثار هنری متعددی شده است؛ از جمله  رمان "آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" نوشته هاینریش بل.
٣-     قاعده بازی در دانشنامه ویکیپیدیا این است که نویسنده یا نویسندگان نباید ردی از خود به جای بگذارند. نمی دانم در خارج از دانشنامه اگر کسی بگوید فلان صفحه را من نوشتم خبطی مرتکب شده است یا نه. امیدوارم که این طور نباشد. وقتی می خواستم صفحه فارسی "اول منهتن را می گیریم" را بسازم به صفحه انگلیسی مراجعه کردم و دیدم در آن جا نوشته شده این آهنگ اشاره به "خود شفیتگی و ساده لوحی" فراکسیون ارتش سرخ در آلمان غربی است. من اما برایم سخت بود اعضای گروه بادر-ماینهوف را خودشیفته یا ساده لوح بخوانم و تنها به قیود/صفات "بلندپروازانه و خامدستانه" بسنده کردم.
٤-     تری ایگلتون منتقد ادبی انگلیسی در ٢٠١١ کتابی چاپ کرده با عنوان "چرا حق با مارکس بود؟" و در آن سعی کرده نشان دهد چرا وضعیت اجتماعی و اقتصادی جهان در ابتدای قرن بیست و یکم همچنان با ایده های اصلی مارکس همخوانی دارد. در فصل دوم کتاب، ایگلتون به توضیح این نکته می پردازد که چرا انقلاب اکتبر در روسیه به جای به بارآوردن سوسیالیسم به سرمایه داری دولتی خشن انجامید. ایگلتون می گوید که مارکس هرگز این تصور را نداشته است که سوسیالیسم را می شود در شرایط فقر مفرط به دست آورد. نمی شود دست به توزیع عادلانه رفاه اجتماعی زد در شرایطی که اساسن چیزی به عنوان رفاه اجتماعی وجود ندارد. در هنگامه قحطی و جنگ داخلی از بین بردن طبقات اجتماعی تقریبن محال است چرا که معارضه بر سر مازاد مادی در شرایطی که نیاز های اولیه افراد تأمین نشده است خیلی زود در جامعه جدید دوباره سرباز می زند. اگر قرار باشد به جای توزیع رفاه، رفاه را کمابیش از اول دوباره ایجاد کرد، عجیب نیست بازهم موثر ترین راه استثمار نیروی کار و تأکید بر انگیزه های رقابتی باشد.
ایگلتون می نویسد: "در حالت آرمانی، سوسیالیسم مستلزم توده ای تحصیل کرده و ماهر است که به لحاظ سیاسی آگاه باشد، مستلزم نهادهای مدنی پیشرو، سنت های لیبرالی روشنگری و عادت دموکراسی است". همچنین سوسیالیسم مستلزم کاهش ساعات کار روزانه است تا زنان و مردان قادر باشند مهار اوقات فراعت خود را به دست بگیرند و بخشی از این زمان را صرف مطالعه و تأمل درباره شیوه های جدید و کارآمد اقتصادی و سیاسی بکنند. بنابراین ادعای درخشان ایگلتون این است که ماهیت انقلاب را رژیم سیاسی فردای انقلاب تعین نمی کند: ممکن است انقلاب سوسیالیستی داشته باشیم (نظیر انقلاب اکتبر) ولی این انقلاب به سوسیالیسم منجر نشود (نظیر اتحاد جماهیر شوروی). در شرایطی که جغرافیای سیاسی ای که انقلاب در آن رخ می دهد توان مستقل زندگی کردن از سرمایه داری جهانی را نداشته باشد به احتمال زیاد آن چه در پی خواهد آمد در بهترین حالت توزیع عادلانه فقر است و احتمالن وادار کردن جامعه به پرستش رهبران جدید در بالای هرم (نظیر کره شمالی و کوبا). 
در صورتی که یک جامعه با سواد، با سنت دموکراتیک قوی که از منابع مادی فراوان بهره می برد بتواند سرمایه داری را در جهت سوسیالیسم کنار بگذارد، شانس بقای سوسیالیسم بالاتر می رود. شاید برخلاف همه باورهای رایج بهترین مکان برای تحقق سوسیالیسم بزرگترین دشمن سوسیالیسم باشد: جایی که رفاه و رونق فعلی آن بتواند حیات مستقلش از سرمایه داری را دست کم برای مدتی تأمین کند. از نظر ایگلتون و به تأسی از مارکس در برخی موارد باید اول کار سخت را انجام داد و بعد سراغ کارهای آسان تر رفت. او در کتابش نامی از کشور خاصی نمی برد ولی همه شواهد حکایت از آن دارند که معتقد است باید اول منهتن را گرفت. 
٥-      بعد هم برلین را.